مسئولیت

سیاسی اجتماعی ادبی

مسئولیت

سیاسی اجتماعی ادبی

پـــدر! مـــادر! مــا متهــمیــم خبرنامه دانشجویان ایران:کلاته

بهــروز کلاتــه
پـــدر! مـــادر! مــا متهــمیــم

خبرنامه دانشجویان ایران: بهروز کلاته// قبــل نوشـــت : از مرحوم دکتر علی شریعتی کتابی منتشر شده است به نام " پدر! مادر! ما متهمیم!" که به مسئله روشنفکران و اسلام سنتی می پردازد. یادداشت بنده هم با همین عنوان و محتوایی متفاوت در باب فرهنگ و جامعه نگاشته شده است .



پدر و مادر، یعنی نه آن پدر و مادر حقیقی بلکه یعنی تمام افراد حقیقی و حقوقی این جامعه یعنی تمام کسانی که عضو جامعه آماری جمهوری اسلامی ایران بوده اند چه دلشان با این نظام بوده باشد چه نباشد و همه ی این افراد از سه دهه قبل تا همین لحظه پدر و مادر لحظه بعدی جامعه خواهند بود چون تک تک افراد در شکل گرفتن تمام اتفاقات فرهنگی و اجتماعی جامعه نقش دارند خواه کارگر و کارمند باشند خواه رئیس و کارفرما باشند خواه روحانی و غیر روحانی باشند همه نقش آفرین بوده اند و هستند و خواهند بود.

پدر، مادر!

اگرامروز که جامعه مان بعد از گذشت سه دهه از انقلاب اسلامی (که پیش از آنکه یک پدیده سیاسی باشد پدیده ای فرهنگی بوده است. چون هدفش نه تغییر سیستم مدیریت و حکومت بلکه هدفش تغییر آداب مدیریت و حکومت بر جامعه بر پایه اسلام و این یعنی انقلاب برای فرهنگ اسلامی بوده است.) با مشکل بد حجابی روبروست ما مقصریم چون به فرزندانمان یاد ندادیم که این انقلاب برای حفظ حجاب از دست شاهی بود که پدرش کشف حجاب را راه انداخت و خودش هم با این که خوشش می آمد ولی با ملایمت این کار را ادامه داد! چون به فرزندانمان نگفتیم که غرب بنا به قول تاریخ نویسان خودش از سیاهی چادر زن مسلمان است که وحشت دارد. چون نخواستیم خودمان تولید فرهنگی داشته باشیم رو به فیلم های غربی آوردیم و بی حجابی زنان غربی را با جعبه جادو به خانه مردم بردیم و گفتیم این صدا و سیما برای خود حکومت است اشکال ندارد و ناخواسته همان کردیم که رضا خان قلدر با تمام قلدریش نتوانست انجام دهد یعنی کشف حجاب! چون مد لباس های زنانه را از روی آخرین ژورنال های غربی برداشتیم و نفهمیدیم (خودمان را به نفهمی زدیم) که این برای یک فرهنگ دیگر که خاصه لاابالی گری و بی عفتی و نمایشگری خودشان است، می باشدچون  نخواستیم یا جرات نکردیم به دهن فلان سیاستمدار و نویسنده که حجاب را مسخره می کرد بزنیم و هزاران علت دیگر که اگر بخواهم بنویسم هیچ گاه تمامی ندارد.

پدر و مادر!

اگر امروز اقتصادمان با مشکل مواجه است و صدا و سیما مدام مشکلات اقتصادی غرب را به رخمان می کشد، ما مقصریم. چون در این سه دهه که از انقلاب گذشته است در هیچکدام از دانشگاه هایمان اقتصاد "اسلامی مردم محور" تدریس نشد و شما بچه هایتان را به دانشگاه هایی می فرستادید که "اقتصاد غربی ربوی" در آن تدریس می شد و بچه هایتان همان ربای بانکی را که جنگ با خداست بی آنکه بدانند در جامعه پیاده می کردند و شما وام جعاله می گرفتید و وام با سود  50 درصد و پولتان را در بانکی می خوابانیدید که سود روز شمار فلان درصد به شما بدهد و موسسات قرض الحسنه فقط اسمشان بود و خودشان .....

چون خیالمان راحت بود که فلان قدر نفت داریم و روزی فلان قدرش را می فروشیم و میخوریم و از قبل آن همه چیز هم به وفور پیدا می شود اما حسابش را نکرده بودیم که این نفت پایان پذیر است، این نفت همان قدر که برای حالمان خوشبختی می آورد می تواند برای آینده مان تباهی بیاورد، این نفت ....، و به همین دلیل اقتصادمان را همچون بخاری نفتی که در زمستان جان آدم را میگیرد تا خانه را گرم کند،  نفتی راه انداختیم و اگر رهبر معظم انقلاب سخنی من باب تحول علوم انسانی نمی زدند و اقتصاد اسلامی تا همین لحظه هم اساتید دانشگاه هایمان بنا بر اذعان خودشان خجالت می کشیدند حرف از اقتصاد اسلامی بزنند به ناچار سر در کتاب ها و تئوری های "کینزی و فریدمنی" فرو می بردند.

و این است که چرخ اقتصادمان خوب نمی چرخد و همه به دنبال این هستند که یکدیگر را متهم کنند و فلانی را به مجلس بکشند تا پاسخگو باشد یا فلانی هم در کنفرانس خبری اش آن یکی رئیس قوه را بکوبد. چرا اینگونه رفتار می کنند ؟ مگر فلانی اگر به مجلس بیاید برای پاسخ گویی بهتر از دفعه قبل می شود ؟

پدر! مادر!

اگر امروز بحث از مجوز گرفتن فیلم " لاله" در این مملکت می شود ما مقصریم چون بعضی هنوز نفهمیده اند که ما هزاران شهید دادیم که هزاران فیلم می شود در موردشان ساخت و آنهم با چه محتوایی ؟ با محتوای انقلاب و اسلام که جامعه را سر شور و شوق بیاورد. حال "لاله" چه سنخیتی با این فرهنگ و انقلاب و اسلام دارد و جوان مسلمان ایرانی چه الگویی از او می گیرد الله اعلم !  آیا باورتان می شود در این کشور فلان قدر پول به فلان دختر داده بشود که فیلم بسازد و آنهم چه فیلمی ؟ ... و بعد هزاران کارگردان و شاعر با هزاران طرح ناب لنگ آبراهه یی بری اجرای طرحشان که اسلام را زنده می کند! باور کنید ما متهیم! صدا و سیما متهم است! وزارت فرهنگ و ارشاد متهم است! فلان سازمان در خراسان نیز متهم است!

در تمام مشکلات جامعه ما همه متهمیم و مقصر شاید مسئولین مقصر تر باشند ولی ما نیز متهمیم! بیایید برای رفع اتهام هایمان و جبرانشان کاری بکنیم همه با هم باید بر دهن دشمن بزنیم، همه با هم باید جلوی دشمن بایستیم،همه با هم باید مقاومت کنیم، و همه با هم باید شیب صعودی پیشرفت کشورمان را بیشتر کنیم.
 

اعلام زمامداری علی نقطه عطف تاریخ اسلام

اعلام زمامداری علی نقطه عطف تاریخ اسلام

آیه تبلیغ و حدیث غدیر

«هان ای پیامبر! آنچه را از جانب پروردگارت سوی تو نازل شده، ابلاغ کن‌ و اگر (ابلاغ) نکنی پیام (سرنوشت‌ساز) رسالتش را نرسانده‌ای و خدا تو را از (گزند) مردمان نگاه می‌دارد. خدا گروه کافران را بی‌گمان هدایت نمی‌کند».[1]

زمامداری و تدبیر امور همه جانبۀ زندگی و نیاز به حکمران صالح و نافذ برای هر جامعه‌ای به ویژه جامعۀ دینی ضرورتی اجتناب‌ناپذیر است. و هر قدر که یک اُمت، گسترده، قویتر و ماندگارتر باشد این ضرورت بیشتر و نمایانتر است.

بی‌تردید دین حق‌گرا و والای اسلام برای بشریت برنامه‌ای کامل و جامع در عرصۀ اصول و فروع اجتماعی و فردی دارد، و عرصه‌ای را فروگذار نکرده است.  ساختار نظام اسلامی در اجرای برنامۀ خود به یک پاسدار نیازمند است، تا از کیان آن پاسداری نماید. نخستین پاسدار پیامبر اسلام(ص) بود که از آغاز زندگی تا بدرود حیات، عهده‌دار صیانت از تمامیت همه‌جانبه اُمت اسلامی بود. هرگاه به اقتضاء ضرورت - مثل فرماندهی مستقیم قوای جنگی و یا مسائل دیگر - ناگزیر از ترک مرکز حکومت بود، کسی که توان تدبیر امور را داشته باشد جایگزین خود می‌کرد. همانگونه که علی(ع) را جایگزین کرد و فرمود: «شهر تنها با تو یا من سامان می‌یابد».

سیرۀ اجتماعی پیامبر(ص) در زمان حیاتش، گماشتن حکمرانان در قلمرو جامعۀ اسلامی، مثل مکه، طائف و یمن و نصب فرماندهی قوای مسلح اعزامی به نقاط مختلف بوده است. حال خود داوری کنید؛ کسی که در زمان حیاتش دارای چنین مبانی، ایده و سیره‌ای بوده چگونه می‌توان پذیرفت که سرنوشت جامعۀ اسلامی پس از خود را رها کرده، آن را به طوفان حوادث سپرده و رهبری پس از خود را تعیین نکرده باشد؟ چگونه می‌توان پذیرفت، پیامبری که لحظه‌ای اُمت را به حال خود نگذاشته و منطقه‌ای را بدون والی ننهاده، پس از خود زمام اُمت را واگذارد و زمامدار پس از خود را نمایان ننماید. این نسبتی ناروا به ساحت اوست.

پس به اقتضاء طبیعت اسلام و رسالت محمّدی باید گفت که او جایگزین پس از خود را بجای نهاده است. وحی الهی نیز در این باب استوار بوده و پیامبر(ص) را چنین خطاب کرده که « اگر (ابلاغ) نکنی پیام (سرنوشت‌ساز) رسالت را نرسانده‌ای و خدا تو را از (گزند) مردمان نگاه می‌دارد»[2].

دربارۀ شأن نزول این آیه چنین آمده: آنگاه که پیامبر(ص) آهنگ برگشت از حجة الوداع فرمود و واپسین سال عمرش بود در منطقه‌ای به نام «خم» آیتی بر او فرود آمد که به موجب آن، مأموریت یافت تا آنچه در مورد ولایت علی(ع)[3] از سوی خدا دریافت کرده را بر همگان بازگوید بی‌تردید سوره مائده آخرین سوره و آیه پنجاه و ششم آن در شأن علی(ع) نازل گشته است. ابن مسعود گوید: «در زمان حیات پیامبر(ص) آیه «هان ای پیامبر! آنچه را از جانب پروردگارت سوی تو نازل شده، ابلاغ کن » را بر این اساس که در شأن علی(ع) است قرائت می‌کردیم.

مراد این روایت این نیست که نام علی(ع) در آیه بوده و به مرور زمان از آن برداشته شده بلکه منظور اینست که نزول این آیه در شأن علی(ع) مثل نزول اصل آیه، واضح بود و ما هنگام قرائت آیه پیوسته به یاد علی(ع) بودیم. از اینکه خدای متعال او را به مصونیت از گزند مردمان وعده می‌دهد برداشت می‌شود که پیامبر(ص) از شرّ مردم نگران بوده و از تبلیغ آن خودداری می‌کرده است و نگرانی حضرت(ص) بجا بوده است و خداوند او را می‌فرماید که از سرزنش دیگران نهراسد. همان پیامبری که انواع آزارها را تحمل نمود و زخم‌زبان‌ها را بجان خرید و بی‌پروا همگان را به توحید و یکتاپرستی دعوت می‌نمود و خون از پیشانی‌اش جاری شد و بر ترور شبانه او هماهنگ شدند تا اینکه ترک دیار کرد.

او را دیوانه خواندند و ساحرش نامیدند و... ولی دست از فراخوانی همگانی به یکتاپرستی برنداشت. حال چه شده که می‌ترسد؟ و از چه می‌ترسد؟ آن هم‌زمانی که شصت سال از زندگی را پشت سر گذاشته و خود می‌داند که آخرین سال عمرش را می‌گذراند و حکومت او اقتدار یافته و هیبت او پادشاهان و بزرگان را به فروتنی واداشته است. پس چرا باید هراسناک باشد؟ نگران چه اتفاقی است؟ با توجه به دلداری و تسلیتی که خدا به او می‌دهد و از لحن این آیه می‌توان حقیقت را دریافت. پیامبر(ص) نگران بود که تبلیغ رسالت و معرفی علی(ع) به عنوان جانشین بعد از خود، باعث شود که روند رو به رشد خداگرائی در جامعه تعطیل گردد و گروه زیادی آن را بر نتابند و دوباره آئین کافرانه پیش گیرند. در حالی که بزودی قرار است پیامبر(ص) اُمت را گذارده و به جوار رحمت الهی هجرت نماید.

مردمان علیه او بشورند، ساختار جهان اسلام فرو پاشد، مسلمانان سرگردان و در رسالت او شک و شبهه نمایند. بنابراین، پیامبر(ص) دنبال فرصت مناسبتری برای این ابلاغ سرنوشت‌ساز بودند تا شاید خدا تدبیری فرماید و در پی سختی، همواری فراهم آرد. دراین حال برای بار سوم آیه آمیخته با اصرار ارزشمند و تهدیدات جدّی فرود آمد. نزول آیه در وهله اول و دوم به شدت مرحله سوم نبود.[4]

آن هنگام که پیامبر(ص) سال پایانی زندگانی پربرکتش را سپری می‌کرد در حال برگشت از حجة الوداع که سرشناسان دینی و اجتماعی از همه جای دنیای اسلام حضرت رسول(ص) را همراهی می‌کردند و حاجیان جمعیتی را تشکیل داده بودند که تشکیل دوباره آن امکان‌پذیر نبود، خدای متعال برای آخرین بار به پیامبرش دستور می‌دهد که ابلاغ رسالت نموده و علی(ع) را جانشین پس از خود معرّفی نماید. و نیز او را وعده داد که از گزند مردمان مصونش خواهد داشت.

حال باید به پرسشهای زیر پاسخ دهیم:

این رسالت چه ماهیتی داشت؟

پیامبر(ص) چرا نگران ابلاغ آن بود؟

چگونه آن را ابلاغ کرد؟

این ابلاغ دارای چه پیامدهائی بود؟

پاسخ به این پرسش‌ها پس از مطالب گذشته آسان می‌گردد که ضمن مباحث آینده به آن خواهیم پرداخت.

ماهیت رسالت، در آیه‌ی ابلاغ

بی‌تردید ماهیت و موضوع این رسالت، مجموعۀ آنچه بر پیامبر(ص) نازل شده نیست، زیرا سوره مائده آخرین سورۀ نازل شده بر پیامبر(ص) است و آیۀ تبلیغ آخرین آیه‌ایست که بر حضرت(ص) فرود آمده است و در آن زمان جز حج - که آن هم در حجة الوداع احکامش تکمیل شد - در احکام فرعیه نقصی نبوده تا نیاز به تکمیل داشته باشد؛ که اگر موضوع آیه، احکام بود آیه چنین می‌شد:

«ابلاغ کن ! والّا رسالت خویش را ابلاغ نکرده‌ای ...»

اینکه بگوید ابلاغ کن که اگر ابلاغ نکنی رسالت را ابلاغ نکرده‌ای ، توضیح واضح است و در ادبیات عوام مردم نیز بدور است، تا چه رسد به فصاحت و زیبایی قرآن که با آن هماهنگ نیست. پس احکام اصلی و فرعی موضوع آیه نیست. بلکه فقط یک موضوع است و آن خلافت است که به گونه‌ای شایسته باید تبلیغ ‌می‌شد. هیچیک از احکام دین از چنان جایگاه رفیعی برخوردار نیست که عدم ابلاغ آن به مثابه عدم ابلاغ رسالت باشد. گزافه نیست که بگوئیم حتی نماز هم که ستون دین است مشمول این آیه نیست؛ زیرا اگر کسی نماز را رها کند و روزه بدارد روزه‌اش صحیح و بخاطر ترک نماز گناهکار است.

پس ماهیت موضوع این آیه دارای جایگاه بلند و بنیادینی است که اگر رها شود اصل دین مورد تهدید است و جز خلافت پس از پیامبر(ص) هیچ آموزه‌ای دارای چنین جایگاهی نمی‌باشد.[5]

بنابراین همانگونه که اگر بعثت پیامبر(ص) نبود تشریع و مبانی اسلامی نبود، اگر پس از پیامبر(ص) کسی به وزانت و همگنی با او نباشد که جایگاه رسالت ادامه یابد. دین باقی نخواهد ماند و چنین شخصی به شهادت تاریخ، عقل و نقل علی(ع) است. اگر زمام مسلمین بعد از رحلت پیامبر(ص) رها گردد جاهلیت که در کمین نابودی پیامبر(ص) و تعالیم او بوده است، اعاده خواهد شد.

ساختار اجتماع و جوامع شهری به گونه‌ای است که هر حادثه‌ای نیاز به دو علت محدثه و مبقیه دارد.[6] بین این دو باید همگنی ماهوی و بلکه این همانی باشد.

اگر علت مبقیه نباشد گویا علت محدثه نبوده و در نتیجه معلول بوجود نیامده است. این حقیقت که هر حادثه‌ای به مثابه علت محدثه نیازمند علت مبقیه است، در حوادث اجتماعی و سرنوشت‌ساز بیشتر قابل دریافت است. به ویژه در جنبش‌ها و نهضت‌های اجتماعی که دشمنان در کمین نشسته و در انتظار ناپدید شدن علت بنیانگذار یا همان علت محدثه هستند تا بر آن نهضت بشورند و آن را نابود ساخته و وضعیت را به حالت اول برگردانند، وجود علت مبقیه یا استمراربخش بیشتر مشهود است.

ساختار استوار و بنیان ریشه‌دار اسلام و امت اسلامی توسط خدا بوده و وجود آن چراغ پرفروغی است که خاموش نخواهد شد. علت موجده بنیانگذار این ساختار پیامبر اسلام(ص) بوده که در بنیانگذاری و استوارسازی آن کوشید و مال و جان خود را در راه آن بنهاد تا در طول رسالتش اساس آن ، استوار گردید.

بی‌تردید بعد از علت موجده و بنیانگذار، وجود علت مبقیه و ادامه‌بخش، برای آن ضروری است. چرا که اگر نباشد به مرور زمان فرسوده گشته و دشمنان فرصت‌طلب و به کمین نشسته وارد شده و آن را در عرصه بشری از بین برده و اهداف و آیین مورد نظر خود را حاکم می‌گردانند.

بر این اساس آنگاه که هنگامه رحلت اخروی پیامبر(ص) رسید علت مبقیه دین را جایگزین خود نمود تا دین بر ساختار الهی و ناب خود باقی ماند که اگر چنین نمی‌کردند گویا رسالت خویش را انجام نداده و از ابتدا برانگیخته نشده بودند.

حال می‌توان معنای این بخش از آیه که «اگر ابلاغ نکنی رسالت خویش را ابلاغ نکرده‌ای» را دریافت. زیرا با عدم ابلاغ جانشینی، زحمات چندین ساله پیامبر(ص) هدر بود.

علت نگرانی پیامبر(ص) هنگام ابلاغ رسالت

سرشت حکومت پرکشش و خواهان زیادی دارد. پیامبر(ص) جامعه اسلامی و ساختار اجتماعی آن و مسلمان نمایان چند چهره که در جمع مسلمانان حاضرند را به خوبی می‌شناسد. علاوه بر آن به اقتضائات سنت اجتماعی آن روز، خلافت کسی که جوانترین سرشناسان بوده و در رکاب پیامبر(ص) طی جنگها پدران و برادران آنان را از دم تیغ گذرانده و بر حق و عدالت استوار، با ستمکاران خشن و در راه خدا سرزنش دیگران در او اندک اثری ندارد. و دیگر شرائط پیامبر(ص) را نگران نمود که این رسالت را برنتابند و آن را دروغ پنداشته و اسلام نهاده و کفر برگیرند؛ ساختار نظام و جامعه نوپای اسلامی دگرگون و به قهقرا برگرد و پیآمد این وضعیت تباهی رسالت پیامبر(ص) پس از رحلتش خواهد بود. می‌توان گفت: پیامبر(ص) اصل اسلام و نظام اسلامی و جامعه مسلمانان را ملاحظه فرمودند و در انتظار گشایش و زمینه مناسب برای ابلاغ این رسالت بودند. برخی روایات نیز تحلیل ما را برمی‌تابد که به نمونه‌هائی اشاره می‌کنیم: «... پیامبر(ص) فرمود: پروردگارم مرا به رسالتی برانگیخت که فراتر از توانم بود. چون که می‌دانستم مردم مرا دروغگو خواهند پنداشت. مرا وعده کرد که ابلاغ کنم یا عذابم خواهد کرد و این آیه را بر من فرو فرستاد: «ای پیامبر! آنچه سویت فرود آمد را ابلاغ نما»[7]

«...آن هنگام که آیه [ابلاغ] فرود آمد عرض کردم: پروردگارم! تنهایم، چه کنم؟ مردم بر من هماهنگ‌اند. باز آمد: اگر نرسانی، رسالت خویش نرسانده‌ای»[8]

«...در حجة الوداع در معیت پیامبر(ص) راهی مکه بودیم جبرئیل فرود آمد و فرمود: محمد! پروردگارت درود بر تو می‌فرستد و می‌فرماید علی(ع) را پرچم مردمان قرار ده. پیامبر(ص) گریست و اشک بر محاسنش جاری شد و فرمود: جبرئیلا! مردمانم همچنان با جاهلیت آمیخته‌اند، آنان را آزادانه و جابرانه به آئین تو در آورده‌ام تا مرا فرمان بردند. حال چگونه جز خودم را بر آنان بگمارم؟»[9]

سپس برای بار دوم و سوم که جبرئیل فرود آمد و وعده یاری الهی را به او ابلاغ کرد رسالت را ابلاغ نمود.

در آن هنگام مردم از پیامبر(ص) دور شده و پراکنده شده بودند. علی(ع) را فرمان داد تا گردشان آرد. آنگاه که گرد آمدند، دست در دست علی(ع) برخاست، خدای را ثنا گفت و آنگاه فرمود: هان ای مردمان! خود نمی‌پسندیدم که کسی را بعد از خود بر شما بگمارم.

آنگاه رسول خدا(ص) رو به همگان کرد و فرمود: «هان ای مردمان! از آنجا که می‌دانستم درختی بدنامتر و ناخوشایندتر از آنکه با من مخالف است نزد شما وجود ندارد، خوش نداشتم که از شما دور شوم. ولی خدا علی بن ابی طالب که همانند من است را فرستاد. خدا و من از او خشنودیم. او چیزی را بر پیوند و محبت من برنگزید. آنگاه دستانش را بالا برد و فرمود: هر کس که من او را امیرم این علی امیر اوست. خدایا! دوستدارش را دوست دار و دشمنانش را دشمن دار. در ادامه گوید: «مردمان گریه‌کنان دور پیامبر(ص) گرد آمدند و عرض کردند: ای پیامبر خدا(ص) تنها چیزی که ما را از تو جدا کرد این بود که نکند تحمل ما بر تو سخت باشد. از خشم رسول خدا(ص) به خدا پناه می‌بریم. آنگاه پیامبر(ص) از آنان خشنود شدند»[10].

چگونگی ابلاغ رسالت در کلام امام محمد باقر(ع)

امام باقر(ع) کیفیت ابلاغ رسالت را به این شرح بیان می‌دارند: «... آنگاه که خدا مصونیتش را به حضرت رسول(ص) وعده داد. سه میل قبل از جحفه در منطقه غدیر خم در حالی که پنج ساعت از روز گذشته بود. دستور داد جلو افتادگان برگردند و جاماندگان برسند و همگی در آن‌جا گرد آیند. تا علی(ع) را به مردم بشناساند و وحی خدا را درباره علی(ع) به همگان رساند. منادی همگان را به نماز جماعت فرا خواند ما از سمت راست راهی مسجد الغدیر بودیم. جبرئیل پیامبر(ص) را مأمور کرد و در آنجا زین‌های زیادی بود. حضرت رسول(ص) فرمان دادند که زین‌ها را بر هم چینند و سنگ‌ها را منبر گونه بر هم نهند تا بر همگان برتر باشد. مردم برگشتند، جاماندگان از راه رسیدند و همگی در آن مکان گرد آمدند. پیامبر(ص) بر فراز آن سنگ‌ها رفته و فرمودند[11]: «... خود را به بندگی خدا پایبند می‌دانم، خدائی او را باور دارم. آنچه بر من فرو فرستاد را بجا آوردم؛ زیرا از آن حادثه سهمگین و کوبنده (قیامت) می‌ترسم و خواستم که از آن در امان باشم. همان حادثه که هیچ کس را توان دفع آن نیست هر چند توانمندی بزرگ باشد. چرا که تنها او خداست و مرا فهماند که اگر آنچه فرو فرستاد را به همگان نرسانم رسالتم را زیر پا نهاده‌ام. مصونیتم را پذیرفت و خدا بزرگ و بزرگوار است. مرا وحی فرمود: به نام خدای رحتمگر بر آفریدگان، رحمت‌گر بر ویژگان. پیامبرا! آنچه بر تو درباره علی(ع) فرود آمد را بر همگان فاش کن. اگر چنین نکنی رسالت خویش را زمین نهاده‌ای. خدا تو را از مردمان مصون خواهد داشت.

از جبرئیل خواستم که مرا از ابلاغ این رسالت معاف دارد زیرا با کمی پرهیزگاران، زیادی دورویان، نیرنگ گنهکاران و بی‌باکی ریشخندکنندگان به اسلام که خدا در کتابش چنین وصفشان فرموده: بر زبان‌هایشان جاری شود آنچه در دل‌هایشان نیست و آن را فرصتی شمارند در حالی که [گناهشان] نزد خدا بزرگ است». چرا که آزارم را تا آن حد رساندند که مرا گوش نامیدند؛ زیرا که همراهی و اقبالم به او زیاد است. تا اینکه خدا درباره‌ام این آیت را فرو فرستاد که «آنان که پیامبر(ص) را آزار دهند و گویند او گوش است، آنگاه خدا فرمود او گوش خیر و نیکی برای شماست.» هان ای مردمان! بدانید و آگاه باشید که خدا او را به عنوان صاحب‌اختیار شما برگزید: امامی است که پیروی از او بر مهاجران و انصار، و پیروان نیک آنان، بر صحرانشینان و شهروندان، عرب و عجم، آزاد و برده، کوچک و بزرگ، سفید و سیاه، و بر هر یکتاپرست واجب شده است. [هشدار که] اجرای فرمان و گفتار او لازم و فرمانش نافذ است. ناسازگاران با او رانده خدا، گروندگان به او در مهر و رحمت ویژه اند. هر آینه خدای او، شنوندگان سخنش و پیروان راهش را آمرزیده است. هان مردمان! آخرین بار است که در این اجتماع ایستاده و مرا نظاره‌گرید. پس بشنوید و فرمان حق را گردن نهید؛ هموکه صاحب‌اختیار و معبود شماست. پس از خدا سفیر او که کنون در برابرتان ایستاده و با شما سخن می‌گوید. پس از من به فرمان خدا، علی ولّی و صاحب‌اختیار و زمامدار شماست. آن‌گاه امامت در فرزندان من و از نسل علی(ع) خواهد بود. این قانون تا رستاخیز که خدا و رسولش را دیدار کنید پابرجاست. آنچه خدا و رسول(ص) و امامان(ع) روا دارند رواست و آنچه آنان ناروا دانند نارواست. خدا روا و ناروا را برایم بیان فرموده و آنچه پروردگارم از کتابش (حلال و حرام) به من آموخته، در اختیار علی(ع) نهاده‌ام.

هان مردمان! او را برتر دانید. چرا که خدا همه دانش‌ها را در جان من نهاده و من نیز آن را در جان پیشوای پرهیزکاران، علی، نهاده‌ام. او (علی) پیشوای روشنگر است که خداوند آن را در سوره «یس» یاد می‌کند و می‌فرماید: «و هر چیزی را در پیشوائی روشنگر برشمرده‌ایم...»[12]

هان ای مردمان! از علی(ع) رو برنتابید و از امامتش نگریزید، از سرپرستی‌اش رویگردان نباشید. او[شما را] به درستی و راستی خوانده و خود نیز بدان عمل نماید، نادرستی را نابود کند و از آن بازدارد، نکوهش نکوهش‌گران او را از راه خدا باز ندارد. او سردمدار مؤمنان به خدا و رسول(ص) است، کسی در ایمان از او سبقت نجسته. او جان خود را فدای پیامبر(ص) نموده و با او به پرستش خدا مشغول بود آن زمان[که در وادی خداباوری] کسی نبود. اولین نمازگزار و پرستشگر خدا همراه من است. از سوی خدا به او فرمان دادم تا[در شب هجرت] در بستر من بیارآمد و او نیز فرمان برده و پذیرفت که جان خود را فدای من کند.

هان مردمان! او را برتر دانید که خدا او را برگزیده و پیشوائی او را بپذیرید که خداوند او را برافراشته...

هان مردمان! در قرآن ژرف بنگرید، آیات و محکماتش را دریابید و متشابهش را بگذارید. بخدا سوگند بیان بازدارنده، و تفسیر آن،[13] تنها با همینکه دستانش را گرفته و برافراشته‌ام ممکن است و اعلام می‌نمایم که: هرکس من او را امیرم، این علی(ع) امیر اوست.[14]  

هان مردمان! علی (ع)، حضور خداست که دراین‌باره در کتابش فرمود: «...دریغا بر آنچه در حضور خدا کوتاهی ورزیدم؛ بی‌تردید من از ریشخندکنندگان بودم».

هان مردمان! علی و فرزندان پاک من ثقل کوچک و قرآن ثقل بزرگ است[15] هر یک از این دو گویای دیگری و هماهنگ با دیگری است. هرگز از هم جدا نشوند تا کنار حوض بر من آیند. امامنتداران خدا میان بندگان خدا، فرزانگان الهی در زمین‌اند ـ بدانید که خدا فرمود و من از جانب او گفتم هشدارید که گفتم، رساندم و شنواندم

خدا فرمود من نیز گفتم و روشنگری کردم. امیرمؤمنان تنها این برادرم بود، و پس از من امارت سزاوار کسی جز او نباشد. آنگاه دست بر بازوی علی(ع) زد و او را بالا برد. از آن هنگام که پیامبر(ص) بالا رفت، علی(ع) را بالا برد تا آن حد که دو پای امیر مؤمنان به زانوی پیامبر(ص) رسیده بود. آنگاه حضرت افزودند:

هان مردمان خدا تنها به امامت او [علی(ع) ] دینتان را تمام گردانید. پس هر کس که او و فرزندانم که از صلب اویند تا برپائی رستاخیز به پیشوائی نگیرد کارهاشان تباه، دوزخیان جاودانه و عذابشان کاستی نداشته و مورد توجه خدا قرار نگیرند.

هان مردمان! خدا را گواه می‌گیرم که رسالت را ابلاغ نمودم و رسول(ص) جز ابلاغ وظیفه‌ای ندارد.

هان مردمان! آنگونه که شایسته خداست پارسائی پیشه کنید و مبادا نامسلمان بمیرید.

هان مردمان! نور الهی در من و سپس در جان علی و از علی به نسل او مهدی قائم که حق هر مؤمن هر حقی که از آن ما باشد را می‌ستاند جا گرفته است. چرا که خدا ما را بر کوتاهی‌کنندگان، ستیزه‌گران، ناسازگاران، خیانت‌ورزان، گنه‌کاران، ستمکاران و زورگیران، جهان راهنما و حجت قرار داده است.

هان مردمان! هشدارتان باد! من سفیر وحیانی خدا سوی شمایم که پیش از من نیز چنین سفیرانی بوده و روزگارشان به پایان رسیده است. «...آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، به گذشته‌هایتان باز می‌گردید؟ و هر کس بر گذشته (نابسامان) خود باز گردد، هرگز هیچ زیانی به خدا نمی‌رساند، و به زودی خدا سپاسگذاران را پاداش می‌دهد. » آنان شکیبایان بودند، بدانید! علی و فرزندانم که از نسل اویند به شکیبائی و شکرگذاری توصیف گشته‌اند.

هان مردمان! پس از من رهبرانی خواهند آمد که به دوزخ فرا خوانند و رستاخیز یاری نمی‌شوند.

هان مردمان! خدا و من از آنان بیزاریم...

هان مردمان! من هشداردهنده‌ام و علی راهبر است.[16]

هان مردمان! من پیامبرم و علی جانشین من است. پایان‌بخش پیشوایان، مهدی قائم از ما است. بدانید که او بر همه آئین‌ها غلبه خواهد کرد.[17]

بدانید که او ستاننده حق [ستمدیده‌گان] از ستمگران است.

بدانید که او بر دژها چیره و آنها را ویران خواهد کرد

بدانید که او هر گروه شرک‌آلود را از پای درخواهد آورد.

آگاه باشید که او خون دوستان خدای بزرگ و بلندمرتبه را جبران خواهد کرد. هشدار که از دریاهائی ژرف پیمانه‌هائی افزون گیرد

هشدار! که او هر ارزشمندی را در حد ارزشش و هر نادانی را در حد نادانی‌اش، می‌گذارد و ارزش می‌دهد.

هشدارید! که او برگزیده خدا و نیکوست.

بدانید که او میراث‌دار هر دانش و حاکم بر بینش‌هاست.

هان بدانید که او از سوی پروردگارش سخن می‌گوید و آیات و نشانه‌های ـ او را برافراشته، بالنده و استوار است.

آگاه باشید! اداره جهان به او واگذار شده و از همه گذشتگان وجودش را مژده داده اند.[18]

هشدارید! که او یگانه حجت جاویدان و پس از او حجتی نباشد. حق تنها در پرتو او و روشنائی تنها در حضور اوست.

هشیار باشید! که کسی بر او چیرگی نخواهد داشت و در برابر او، یاری نخواهد شد. »[19]

هان بدانید که او ولی خدا در زمین، حکمران الهی میان بندگان و امین خدا در آشکار و نهان است.

هان مردمان! برایتان بیان نمودم و شما را فهماندم و این علی پس از من شما را خواهد فهماند. در پایان سخنانم شما را به دست دادن با خود و سپس با علی فرا می‌خوانم که با او بیعت کرده و به امامت او اقرار نمائید. بدانید! من با خدا و علی با من پیمان بسته و اکنون من از سوی خدا برای امامت وی پیمان ستانم و هر کس سرپیچی نماید به ضرر خودش خواهد بود...

هان مردمان! شما افزون برآیند که یکی، یکی با من دست دهید. خدایم مرا دستور همی داد که بر پیمان با علی به عنوان امیر مؤمنان و پیشوایان پس از او که از او و از منند با زبانتان اقرار گیرم که به شما اعلام کنم نوادگان من از نسل علی‌اند.

حال همه با هم بگوئید: آنچه از جانب پروردگارمان پیرامون شخصیت و جایگاه علی امیر مؤمنان(ع) و فرزندان و پیشوایان معصوم که از علی‌اند بر ما خواندی را شنیده و آن را سرسپرده، پسندیده و فرمانبریم. از ژرفای وجود، با دل، جان، زبان و دستانمان با تو بر آن پیمان می‌بندیم. بر آن زندگی کرده و بدرود حیات گفته و برانگیخته خواهیم شد. نه از آن کژی پیشه کنیم و نه به تردید افتیم. هرگز از پیمان و میثاقمان برنگردیم و پیمان نشکنیم. تو، علی و امامان از صلب علی(ع) را همواره فرمان بریم همان فرزندان بعد از حسن و حسین که آنان و منزلتشان را نزد پروردگار، و خودم به شما معرفی کردم. هان مردمان! باور کنید و بر زبان آورید آنچه خشنودی خدا را برایتان در پی دارد. همانا اگر شما و همه زمینیان کفر ورزید، خدا را ضرری نرساند.

بار الها! مؤمنان را رحم و کافران را خشم فرو فرست.

و سپاس از آن خدای جهانیان است.

حاضران ندا دادند که: آری آنچه خدا و پیامبرش فرمودند را شنیده، فرمان برده، سرسپرده و با دل و زبان پذیرا گشته‌ایم.

گرد پیامبر(ص) و علی(ع) جمع آمدند دست می‌دادند. سردمدار کسانی که با رسول خدا(ص) دست دادند، ابوبکر، و سپس عمر، بعد از او عثمان و چهارمین و پنجمین و...هر یک از مهاجرین و انصار ازمنزلگاه خود آمده و با دست با پیامبر(ص) و علی(ع) خود بیعت می‌نمودند.

شامگاهان فرا رسید، نماز مغرب و عشاء بگذاردند، بیعت و پیمان را برای سومین بار انجام دادند. هر گروهی که پیمان می‌بستند و بیعت می‌کردند، پیامبر(ص) می‌فرمود: ستایش از آن خدائی است که ما را بر همگان برتری داد.

آری خدا به وعده‌اش وفا فرمود و از جمعیت گسترده حضار کسی این رسالت را انکار نکرد گرچه بعد از اینکه پیامبر(ص) چشم بر جهان بست و راه رحمت پایدار خدا را پیش گرفت بر آن شوریدند.

سران سرشناس مسلمانان ازجمله ابوبکر و عمر به علی(ع) تهنیت گفتند.

رخداد غدیر مورد پذیرش همگانی روایتگران شیعه و سنی بوده و درباره آن کسی تردید روا نداشته است. آنچه مورد تردید است معنای ولایت است که بزودی از آن سخن خواهیم گفت.

شأن نزول آیه تبلیغ به شهادت همگان، علی(ع) است[20] و شانزده منبع از منابع روایی اهل تسنن نزول آیه تکمیل را بعد از معرفی علی(ع) توسط پیامبر(ص) به عنوان ولایت امر، می‌دانند.[21]

آمار شرکت‌کنندگان و گواهان این رخداد مهم تاریخی را تا صد و بیست هزار نفر گفته‌اند.[22]

پی‌آمدهای رسالت ولایت علی (ع)

رخداد غدیر بر حاضران و غایبان حجت بود تا مردمان در برابر این حجت رسا و گویا حجتی نداشته باشند.

در حدود شصت منبع حدیثی از اهل تسنن تبریک و فهنیت ابوبکر و عمر به پیامبر(ص) و علی(ع) را بازگو کرده‌اند.[23]

و چنین بازگو کرده‌اند که آن دو، خطاب به امام(ع) گفتند: آفرین! آفرین بر تو باد ای علی! کنون تو صاحب‌اختیار من و هر زن و مرد مؤمن شدی.

در برخی منابع اهل تسنن آمده است که «هر کس هیجدهم ذالحجه را روزه بدارد، خدا روی شصت ماه را برایش بنگارد. و این روز، غدیر خم است که پیامبر(ص) برای علی بن ابی طالب بیعت ستاند و فرمود: هر کس من او را امیرم کنون علی امیر اوست. پروردگارا! دوست او را دوست، و دشمنش را دشمن، یاورش را یاور باش.» آنگاه عمر بن خطاب گفت: مرحبا، مرحبا برتو یا علی! صاحب اختیار من و هر مرد و زن مؤمنی شدی. آنگاه این آیه فرود آمد «... امروز دین شما را برایتان کامل و نعمت خود بر شما را تمام گردانیدم و اسلام را به عنوان آئینتان برگزیدم»[24].

بازخوانی اکمال دین

طی گفتارهای گذشته، گفتیم که ما بر این باوریم که مأموریت مهم و سرنوشت‌ساز پیامبر(ص) در روز غدیر، زمامداری مسلمانان بوده است. همان که اگر ابلاغ نمی‌شد، تلاش‌های دیگر پیامبر(ص) نیز بی‌نتیجه می‌ماند و پیامبر(ص) رسالتش را انجام نداده بود. بنابراین تعیین سرنوشت سیاسی و زمامداری امت اسلام باعث تکمیل دین و اتمام نعمت گردید و به دنبال این رخداد سرنوشت‌ساز آیه فرود آمد که «امروز دینتان را کامل گردانیدم...»

حال، از هم‌کیشان خود و برادرانمان می‌پرسیم.

آیا رخداد پراهمیت غدیر که شرحش برفت تنها بر مدار دوستی امام علی(ع) می‌چرخد؟

آیا دوستی تنها ویژه اوست؟ در حالی که قرآن به صراحت ولایت و دوستی بین همه‌ی مؤمنان را نسبت به یکدیگر واجب کرده و تنها کفرپیشگان خداستیز را از آن استثناء نموده است.

ولایت امام علی(ع) در خطبه پیامبر (ص)، فرع بر ولایت پیامبر(ص) است، همانکه نسبت به جان مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. کمااینکه، فرمود «...آیا نسبت به جانهاتان از خودتان سزاوارتر نیستم؟ اقتضاء فصاحت لفظ و بلاغت معنا، محبت و دوستی تنها را برنمی‌تابد زیرا جمله‌ای که فرع بر جمله دیگر است در معنا با آن همگن می‌باشد.

در حالی که «ولایت» در خطبه غدیر، توسط بسیاری از (اهل تسنن) روایت گران و دیگران به معنای زمامداری تفسیر شده است که شماری از آن را از نظرتان می‌گذرانیم:

«این آیه فرود آمد که درباره علی(ع) تبلیغ کند، پیامبر(ص) دست علی(ع) را گرفت و فرمود: هر کس من او را امیرم، این علی امیر اوست...پس در آیه تبلیغ پنج نکته نهفته است: کرامت، امر، حکایت، عزل، عصمت[25].

خدا پیامبرش را دستور داد تا علی را به عنوان پیشوای مردمان بگمارد ولی حضرت(ع) درنگ فرمود: زیرا که نگران تکذیب قوم بود ولی آیه نازل شد که «...شاید در حال تأسف بر کارشان خود را هلاک کنی. [26] آنگاه پیامبر(ص) دستور همگانی صادر فرمود که علی(ع) را به عنوان امیر درود فرستند. پس از مدتی این آیه فرود آمد که «ای پیامبر! آنچه از جانب خدایت بر تو فرود آمد را ابلاغ کن...»[27].

ابوبکر و عمر هنگام تبریک امارت علی(ع) می‌گویند «...صاحب‌اختیار ما و هر زن و مرد مؤمنی شدی». اگر معنای ولایت تنها محبت بود. آن دو در تهنیت خود باید به همگان تهنیت می‌گفتند نه تنها به امیر المؤمنین(ع) زیرا محبت، همگانی است. پس پی می‌بریم که آن دو نیز مانند ما از «ولایت» امامت و رهبری را فهمیده‌اند. در روایتی، کسی گلایه‌کنان رو به عمر کرده و می‌گوید: ادبیات و برخورد شما با علی(ع) با دیگر اصحاب متفاوت است و [او را بصورت ویژه بزرگ می‌داری] عمر پاسخ داد: او مولای من است»[28].

ادبیات برخی افراد که بخاطر غدیر، سر از کفر درآوردند. گویای این است که واژه «ولایت» فراتر از دوستی است.

آن هنگام که رخداد غدیر درصدر اخبار اجتماعی روز قرار گرفت، ابن فهری به حضور پیامبر(ص) رسید رو به سوی حضرت(ص) کرد و گفت: ای محمد! از سوی خدا ما را به گواهی بر وحدانیت خدا، و رسالت خودت، نماز، روزه، حج و زکات واداشتی! پذیرفتیم. ولی به این حد بسنده نکردی و دست پسر عموی خود بگرفتی و او را بر ما برتری دادی و گفتی «هر کس من او را امیرم این علی امیر اوست» حال بگو آیا گماشتن علی به خلافت، ایده‌ی خود بود یا دستور خدا؟

پیامبر(ص) در پاسخ فرمود: سوگند به آنکه جز او خدائی نیست، این یک دستور از جانب خدا بود. آنگاه حارث رو سوی اقامتگاه خویش نهاد و گفت: خدایا! اگر آنچه محمد(ص) گوید راست است، باران سنگ‌ریزه از آسمان بر ما ببار یا عذاب دردناکی ما را بیار. هنوز به اقامتگاه خویش نرسیده بود که خدا سنگی بر او فرستاد و به سر او اصابت کرد و از نشیمنگاه او بیرون آمد. آنگاه این آیه فرود آمد: «پرسشگری درباره عذاب رخداده پرسید...» و برخی گفته‌اند این آیه آمد که «آیا در عذاب ما شتاب دارند؟»[29]

حال وقتی که این منافق از «ولایت» برداشت امارت می‌کند که در کفر و نفاقش معذب است، پس چرا برادران سنی ما این را نمی‌دانند؟

نه چنین است: «واقعا او حق است همانگونه که خود شما (به روشنی) می‌گوئید»[30]. پس پی می‌بریم که درنگ احتیاط‌گونه پیامبر(ص) در ابلاغ این رسالت، نگرانی‌اش از دروغ‌انگاری دورویان مسلمان‌نما، ابلاغ آن در این گردهمائی بزرگ، تبریک همگانی به امیر مؤمنان(ع) به عنوان زمامدار مسلمین، پیوند ولایت علی(ع) با اولویت پیامبر(ص) نسبت به جان‌های مؤمنان از آنان، همگی استوارترین گواه بر این است که رخداد سرنوشت‌ساز غدیر، در راستای تعیین زمامداری سیاسی و حکومتی پس از پیامبر(ص) بوده است که امام علی(ع) را به عنوان زمامدار جامع مسلمانان برگزیده است.

والسلام علی عباد الله الصالحین

برداشتی از کتاب علی والحاکمون

خادم القرآن آیت الله العظمی دکتر محمّد صادقی تهرانی (ره)

 


[1]- مائده، 67

[2] - مائده، 55

[3] - الدر المنثور... علامه امینی در کتاب «الغدیر» حدیث غدیر را از سی منبع روائی اهل تسنن درآورده و گوید: صد و بیست صحابی، چهل و هشت نفر از تابعین، سیصد و شصت طبقه، بیست و شش نویسنده‌ای از شیعه و سنی بر این باورند که آیه 55 و 56 مائده در مورد علی در غدیر خم و حجة الوداع نازل گشته است که می‌توانید به آنجا رجوع کنید. الغدیر ح 1 ص 17 ـ 25

[4] - ابن قتال در کتاب «روضة الواعضین» به نقل از امام باقر (ع)در گفتار مفصلی چنین بیان می‌کند «خدا به پیامبرش فرمود: محمد! علی را بشناسان و از مردمان برای او پیمان گیر. میثاق و پیمانم با موثقانت را بر این مهم مقرر نما که تو را بزودی خواهم ستاند. پیامبر (ص) که دشمنی منافقان با خود و علی (ع)را می‌دانست، از وجود آنان نگران شد تا مبادا این ابلاغ باعث شود آنان به جاهلیت برگردند.

از جبرئیل خواست که از پروردگار مصونیت او را مسألت نماید. چشم‌براه جبرئیل ماند تا بازآید و مصونیت او از مردمان را از پروردگار آرد. این چشم‌براهی تا مسجد خیف ادامه یافت. جبرئیل وی را آمد و دستور را بر حضرت (ص)بازخواند ولی مصونیت الهی را بیان ننمود. پیامبر (ص) فرمود: ای جبرئیل! نگران قوم خویشم که دروغم پندارند و گفتارم درباره علی (ع)را برنتابند. پیامبر (ص) به راه خود ادامه داد و جبرئیل برفت. آنگاه که پیامبر (ص) به منطقه غدیرخم سه میلی جحفه، رسید پنج ساعت از روز گذشته و وسط روز گرمای سوزان مطقه را فرا گرفته بود. در این هنگام جبرئیل باز آمد و عصمت پروردگار نسبت به پیامبر (ص)را باز آورد و عرض کرد ای محمد!

خدای بر تو درود می‌فرستد و می‌فرماید: «هان ای پیامبر! آنچه بر تو فرود آمد را ابلاغ کن. و اگر انجام ندهی پس رسالت خویش به انجام نرسانده‌ای و خدا تو را از مردمان نگهدارد. »در این هنگام پیامبر (ص)دستور فرمود...(و قصه غدیر را به تفصیل بیان فرمود)تا بداینجا رسید که فرمود: «پیامبر (ص)ضمن خطبه غدیر رو به مردمان فرمود: هان ای مردم! تاکنون از رساندن آنچه خدا برمن فرو فرستاده سهل‌انگاری و کوتاهی ننموده‌ام. حال شما را از سبب نزول این آیه می‌آگاهانم: جبرئیل سه بار بر من فرود آمد و مرا از جانب پروردگارم درود فرستاد و دستور همی داد تا در این منزل بایستم. هر سفید و سیاهی آگاه باشد که علی بن ابی طالب (ع)برادر، وصی، جانشین و امام پس از من است.

همان که پیوندش با من همسان پیوند هارون و موسی است و [تنها در این متفاوت است که] پیامبری پس از من نباشد. او پس از خدا و پیامبرش ولی [زمامدار] شماست...خطبه پیامبر (ص) طولانی و در گرمای طاقت‌فرسای روز بود که حدود دو ساعت در انظار توده مسلمانان ایراد گردید.

[5] - قمی به إسناد از محمد بن مسلم و او از ابو جعفر (ع)نقل می‌کند: آخرین فریضه‌ی نازله‌ی الهی ولایت است.

[6] - محدثه همان علت نخستین است که چیزی یا حادثه‌ای را بوجود می‌آورد و علت مبقیه علت بعد از ایجادش است که ادامه حیات معلول را در پی دارد. (م) .

[7] - الدر المنثور، ج 2 ص 298 به نقل از ابو الشیخ فی «العظمة» عن الحسن

[8] - همان، به نقل از عبد الله بن حمید و ابن ابی حاتم و ابو الشیخ

[9] - بحار الانوار، ج 37، ص 137، کتاب «الخالص» آن را از اهل تسنن نقل کرده‌اند.

[10] - با تلخیص

[11] با تلخیص

[12]) اشاره به این آیه است: و کل شیء احصیناه فی امام مبین، یس، 12

[13] - منظور، تفسیر بطون قرآن است. که حروف مقطعه جزئی از آن است.

[14] - این جمله، از متواترات بین همه مسلمانان است.

[15] - همانگونه که ثقل اکبر بزرگتر از ثقل اصغر است جامع بین هر دو از هر یک به تنهائی بزرگتر است. پس خاندان پیامبران معصوم بزرگتر از هر یک از ثقل اصغر و اکبر به تنهایی است دو ثقل را در ذات مقدسه خود دربر گرفته‌اند. آنان خود ثقل اصغر و در عین حال همان‌ها در عقل، دانش، باورها و رفتارها قرآنند و مذهب ما بر این باور مبتنی است. پس آنان بزرگتر از قرآن بتنهائی وخودشان منهای قرآن هستند.

[16] - اشاره به این آیه است که «تو تنها هشدار دهنده‌ای و هر قومی را راهبردی است».

[17] - اشاره به این آیه:« او کسی است که پیامبرش را با هدایت و دین درست فرستاد تا آن را هم آئینی پیروز گرداند هر چند مشرکان خوش نداشته باشند»، توبه،133.

[18] - ما در کتاب «بشارات المهدین» که به زبان فارسی نوشته و در سال 1337 هجری شمسی چاپ شده، مژده‌های زیادی را در مورد حضرت مهدی (عج)بازگو کرده‌ایم. و در کتاب «رسول الاسلام فی الکتب السماویه» بر آن افزوده‌ایم و تا شصت بشارت را در مورد پیامبر خاتم (ص) و پایان‌بخش اوصیاء (حضرت مهدی (ع))بیان کرده‌ایم. که در اینجا تعدادی را برگزیده و بازگو می‌کنیم.

تشکیل امت واحده مبتنی بر دین و سنت واحده در دولت قائم، الزبور 37 ص 38 ـ 39. و حجی النبی، ج 2 ص 7 و صفیناه النبی، ج 3 ص 6 ـ 7  و اشعیا، النبی 25:22

در کتاب «جاماساب نامج که پیش از پنجاه قرن قبل نوشته شده، به اسم، لقب و نسب حضرت قائم (عج)تصریح کرده است. در کتاب زرتشتیان «زند»، انجیل متی 25: 31 ـ 34 به نام «فرزندانشان» که همه گروه‌ها با هیبت تمام گردش جمع آمده و او را خواهند پذیرفت

الزبور 72 : 20 او را با نام شاه‌زاده مطرح می‌کند و آنگاه او را چنین توصیف می‌کنند که زمین را پر از عدل و داد می‌کند همانگونه که پر از جور و ستم بود. در کتاب اشعیا 11 : 1 ـ 9 حضرت رسول را اینگونه توصیف می‌کند: او از درخت یسّی بن داوود نبی (ع)بوده و حضرت مهدی، همانگونه که در اخبار ما آمده، به لحاظ مادری به او منسوب است. همچنین او را به کمال دادگستری در همه جای جهان توصیف نموده و می‌گوید که در حکومت عادلانه او گرگ‌ها نیز به همزیستی مسالمت‌آمیز با گوسفندان خواهند گرایید و تنها خیر و خوبی از آنها سرزند. عمرها دراز می‌گردد تا آن حد که پدران پسر خود را تا صد سال خواهند دید.

مکاشفات یوحنای لاهوتی 2 : 26 ـ 28 به قیام او با شمشیر، و در 12 : 1 ـ 17 این کتاب غیبت دراز مدت او بخاطر ترس از دشمنان، پنهانی ولادت او، و اینکه او بعد از ظهورش بر مردمان قاطع برخورد خواهد کرد، اشاره می‌کند.

دانیال 12 : 131، قائم را به عنوان لقب او و اینکه او بزرگترین رهبر روحانی است که اهداف همه انبیاء را در زمین می‌گستراند و بسیاری از مردگان در دولت او زنده شده و دوباره برمی‌گردند را مورد اشاره قرار داده است. و این همان اصطلاح «رجعت» است که آیات و روایات زیادی آن را مطرح می‌کنند.

در انجیل متی 24 : 23 ـ 42، انجیل مرقس 13 : 33 ـ 37، لوقا 35 ـ 36 : لقب مشهور، - صاحب خانه ـظهور ناگهانی و نامعین، ظهور چشم‌گیر به نحوی که همگان او را مثل آفتاب می‌بینند، یاران ویژه خود را از سراسر جهان فرا می‌خواند و با یک چشم به هم زدن گرد او آیند، آسمان و زمین هم به لرزه افتد این بشارت به لرزه نخواهد افتاد که کنایه از حتمی بودن ظهور ان حضرت است، مورد اشاره قرار گرفته است.

تفصیل مباحث را در کتاب «بشارات العهدین» و «رسول الاسلام فی الکتب السماویه» جویا شدید

[19] - اشاره به اسراء، 33 می‌باشد که «...هر کس مظلوم کشته شود، به سرپرست وی قدرتی داده‌ایم، پس [او] نباید در قتل زیاده‌روی کند، زیرا او [از طرف شرع] یاری شده است. » به حضرت مهدی تفسیر شده که ولی خون‌های پاک، از نیاکان مظلوم خویش است. حضرت مهدی در برابر ستمکاران و سرکشان یاری شده و در برابر او کسی یاری نمی‌شود.

[20] - الغدیر، ج 1 ص 214 ـ 223

[21] - همان ص 230 ـ 232

[22] - ابن جوزی گوید: «عالمان هماهنگ بر این باورند که رخداد غدیر بعد از برگشت پیامبر (ص) از حجة الوداع در روزهیجدهم از ذی الحجه بوده و حاضران صد و بیست هزار نفر بوده‌‌‌اند و حضرت فرمود: هر کس من او را امیرم این علی او را امیر است.

[23] - این جریان در منابع حدیثی زیر آمده است:

امام احمد حنبل، المسند، ج 4 ص 218

الحافظ ابو جعفر محمد بن جریر طبری، تفسیر الطبری، ج 3 ص 428

الحافظ احمد بن عقدة الکوفی، کتاب الولایه، به اسناد از سعد بن ابی وقاص

الباقلانی البغدادی، التمهید فی اصول الدین، ص 171،

حافظ ابو سعید الخرکوشی النیسابوری، شرف المصطفی

احمد بن مردویه اصفهانی، تفسیر.

الثعالبی، ابو اسحاق، تفسیر،

البیهقی، ابوبکر، تفسیر

ابوبکر، البغدادی، با دو سند صحیح از ابو هریره، ص 233 ـ 232

ابو الحسن المغازلی، المناقب

العاصمی، ابو محمد، احمد، زین الفتی،

ابو سعد السمعانی، فضائل الصحابه به نقل از ابن عازب

الغزالی، ابو حامد محمد، سر العالمین، ص 9

زینی دحلان المکی الشافعی، السید احمد، الفتوحات الاسلامیه ج 3 ص 306

الشنمقیطی المدنی المالکی، حیاة علی بن ابی طالب، ص 28

الشهرستانی، الملل و النحل،

الخوارزمی الحنفی، المناقب، ص 94

الرازی الشافعی، فخر الدین، التفسیر الکبیر، ج 2 ص 636

ابن اثیر شیبانی، النهایه، ج 4 ص 246

النطنزی، ابو الفتح محمد بن علی، الخصائص العلویه.

ابو عبد الله الکنجی الشافعی، کفایة الطالب، ص 16

الملا، عمر بن محمد، وسیلة المتعبدین

الطبری، الحافظ، ابو جعفر محب الدین طبری، الریاضی النضرة.

الشیخ الاسلام، الحموینی، فرائد السمطین،

الخطیب، ولی الدین، المشکاة المصابیح، ص 557

ابن کثیر الشافعی، البدایة و النهایة، ج 5 ص 210 ـ 201

المقریزی المصری، تقی الدین، الخطط، ج 2 ص 223

الصباغ المالکی المکی نور الدین، الفصول المهمة،

العالم، محمد محبوب تفسیر شاهی

الاذرعی الشافعی، بدیع المعانی، ص 75

المیبدی، کمال الدین، شرح الدیوان.

السیوطی، جلال الدین، جمع الجوامع

المدنی الشافعی، نور الدین السمهودی، وفاء الوفا باخبار دار المصطفی، ج 2 ص 173 و الصنعانی، السید محمد، الروضة الندیه

القسطلانی، ابو العباس شهاب الدین، المواهب اللدنیه، ج 2 ص 13

العسقلانی، ابن حجر، الصواعق المحرقه ص 26

الهمدانی، سید علی بن شهاب الدین،مودة القربی

الشیخانی القادری، سید محمود، الصراط السوی فی مناقب آل النبی

المناوی الشافعی، شمس الدین، فیض الغدیر، ج 5، ص 218

با کئیر المکی الشافعی، وسیلة المال فی عد مناقب الآل.

الزرقانی المالکی، ابو عبد الله، شرح المواهب ج 7 ص 13

بایزید السهارنیوری، حسام الدین بن محمد، مرافض الروافض

البدخشانی، میرزا محمد، مفاتیح النجا فی مناقب آل العبا و تزلی الابرار بما صح فی اهل البیت الاطهار

صدر العالم، الشیخ محمد، معارج العلی فی مناقب المرتضی

[24] - مائده، 3

[25] - الثعالبی، التفسیر با اسناد از کعبی.

[26] - کهف، 6.

[27] - بحار الانوار ج 37، ص 153

[28] - همان ص 159

[29])ثعلبی، نقاش، سفیان بن عیینه، رازی، قزوینی، نیشابوری، طبرسی، طوسی آن را ذکر کرده‌اند

[30] - الذاریات، 23

شعر

تا کی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
 

جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه
 

رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
 

یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
 

روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
 

او خانه همی جوید و من صاحب خانه
 

هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
 

مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه
 

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
 

دیوانه منم من که روم خانه به خانه
 

عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آئین تو جوید
تا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید
هر کس به بهانی صفت حمد تو گوید
 

بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
 

بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر "خیالی" به امید کرم توست
 

یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
 


* موضع شرع نسبت به گریه بر امام حسین(علیه السلام)و فرزندان و یار

* موضع شرع نسبت به گریه بر امام حسین(علیه السلام)و فرزندان و یارانش در عاشورا چیست؟

* مسأله ارتباط روحى و انسانى با امام حسین(علیه السلام) و اهل بیت و اصحاب پاک آن حضرت علاوه بر بعد عقلى و ایمانى، باید در بعد احساسى هم وجود داشته باشد. زیرا معنى دوست داشتن یک انقلابى آن است که علاوه بر پذیرش اندیشه او، روح انقلاب در درون انسان ریشه بدواند.

پیشوایان ما در آغاز حرکت، برنامه اشان این بود که براى بزرگداشت یاد عاشورا مجالس عزا تشکیل دهند و خوانندگان مرثیه سرایى کنند و اشعارى بخوانند که عواطف را تحریک کند تا مردم ارتباطى عاطفى با امام حسین(علیه السلام) برقرار کنند. مى دانیم که گریه یکى از عناصر اساسى بیان عواطف است. اما پرسش این جاست که آیا گریه حالتى سنتى و بى روح باید باشد؟ آیا مسأله عاشورا مسأله اشک و گریه و زارى ناآگاهانه است؟ یا این که گریه بر عاشورا باید داراى ژرفایى انسانى در همنوایى انسان با حادثه باشد؟

نظر من این است که ارتباط ما با عاشورا نباید به شیوه اى تقلیدى و از طریق گریه تنها باشد. نباید چنان باشد که وقتى عاشورا فرا مى رسد صرفاً خود را براى گریه آماده کنیم. من بر عمل گریه همراه با آگاهى نسبت به مصیبت عاشورا و دور از تأثیر فضاى محیط و آواها و الحان مرثیه ها تأکید مى ورزم. یعنى انسان باید با عاشورا ارتباط یابد و همان گونه که بر مصیبت هاى خویش گریه مى کند بر مصیبت عاشورا گریه کند. این رابطه آگاهانه سبب ریشه یافتن حادثه عاشورا در وجدان انسانى و حفظ پویایى و سرزندگى آن در احساسات و دریافت هاى انسان مى شود و از تبدیل شدن آن به امرى صرفاً سنتى و تقلیدى جلوگیرى مى کند، از این که انسان چون مى بیند دیگران گریه مى کنند، گریه کند، یا این که چون ناچار است گریه کند، بى آن که تحت تأثیر فاجعه و مصیبت قرار گرفته باشد و احساس کند که عزادارى فقط مناسبتى براى اداى گریه درآوردن است.

کلمه الله

کلمه الله به معنای معبود وکسی که مورد پرستش واقع میشود معنی شده برخی نیز انرا به معنای چیزی که مورد تحیر و سرگردانی است معنی کرده اند . در صورتی که خدا را بنا بر انچه در لغت نامه دهخدا آمده به معنای خود آ بدانیم یعنی کسی که خودش به وجود امده وکسی اورا به وجود نیاورده مرادف دقیق الله نخواهد بود . ولی در هر صورت مراد از این دو واژه یک حقیقت است ودر لغت فارسی نزدیکترین گزینه به الله واژه خدا می باشد .
روح الله به معنای روح خدا است و تعبیری است که خداوند درآیه 171نساء در مورد حضرت عیسی –ع- به کار برده است : یا أَهْلَ الْکِتابِ لا تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلاَّ الْحَقَّ إِنَّمَا الْمَسِیحُ عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ رَسُولُ اللَّهِ وَ کَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى‏ مَرْیَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ لا تَقُولُوا ثَلاثَةٌ انْتَهُوا خَیْراً لَکُمْ إِنَّمَا اللَّهُ إِلهٌ واحِدٌ سُبْحانَهُ أَنْ یَکُونَ لَهُ وَلَدٌ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ کَفى‏ بِاللَّهِ وَکِیلا : اى اهل کتاب در دین خود غلو (و زیاده‏روى) نکنید و در باره خدا غیر از حق نگوئید . مسیح عیسى بن مریم فقط فرستاده خدا و کلمه (و مخلوق) او است، که او را به مریم القا نمود و روحى (شایسته) از طرف او بود، بنا بر این ایمان به خدا و پیامبران او بیاورید و نگوئید (خداوند) سه‏گانه است (از این سخن) خوددارى کنید که به سود شما نیست، خدا تنها معبود یگانه است، او منزه است که فرزندى داشته باشد (بلکه) از آن او است آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است و براى تدبیر و سرپرستى آنها خداوند کافى است. - عیسى روحى است که از طرف خدا آفریده شد (وَ رُوحٌ مِنْهُ)- این تعبیر که در مورد آفرینش آدم و به یک معنى آفرینش تمام بشر نیز در قرآن آمده است اشاره به عظمت آن روحى است که خدا آفرید و در وجود انسانها عموما و مسیح و پیامبران خصوصا قرار داد . تفسیر نمونه، ج‏4، ص: 223 ».
کلمات الهی عبارت از موجودات جهان عینی است که آن غیب را نشان می دهد و هر کدام که آن غیب را بهتر نشان داد کلمه تامّه خواهد بود. از این رو از ائمه معصومین (علیهم السلام) روایت شده است: (نَحْنُ الْکَلِمات)؛ (بحار،4/151؛ تحف العقول/479.): سراسر عالم، کلمه حقند، امّا ما کلمه تامه ایم، اگر دیگران گوشه ای از جهان غیب را به شما نشان می دهند ما بسیاری از اسرار غیب را می شناسیم و شما را از آن باخبر می کنیم. بنابر این انبیا و اولیای الهی کلماتند. البته کلمه در برابر کلام نیست، بلکه منظور از آن سخن است،‌و سخن خدا، نشانه خداست. عیسی (ع) ، هم سخنگوی خداست و هم به اذن خدا سخن گفت و هم، سخن خداست، چنانکه اسم او اسمی از اسمای حسنای خداوند است. عیسای مسیح کلمه حقی است که از خداوند نشأت گرفته، در جهان امکان تنزّل و ظهور کرده و تجلّی یافته است: (اَلْحَمْدُ لِلّهِ المُتُجلّی لِخَلقه بِخَلْقه) ؛(نهج البلاغه، خطبه 108.). اگر معنای تجلی و ظهور برای انسانها حل می شد دیگر هیچ ترسا و مسیحی تن به ذلت تثلیت نمی داد، تا قرآن بگوید: (لَقَدْ کَفرَ الَذیِن قالوا اِنَّ الله ثالِثْ ثَلثةَ) مائده/73 . مسیح، آیت خداست و آیه و صاحب آیه را نباید در عرض هم قرار داد چنانکه کلمه با متکلّم در عرض هم نیست. روح قدسی و عیسای مسیح هر دو آیتند و خدای سبحان عیسای مسیح را با روح قدسی مُؤیّد و متنعّم کرده است: (یا عیسَی اَبنَ مَرْیم اُذْکُر نِعْمَتی عَلَیْکَ وَعَلی والِدتِک اِذْ ایَّدتُکَ بِروح الْقُدُس) مائده/110 . چنانکه حضرت مسیح و مریم (علیهما السلام) را معجزه جهانی شمرده، هر دو را یک آیه می داند: (وَجَعَلنا ابنَ مَریَم و اُمَّه آیة) مؤمنون/50 . غرض آن که حضرت مسیح هم سخن خدا را به مردم رساند چون پیامبر الهی بود و هم با اعجاز در گهواره سخن گفت و هم سخن خاص و کلمه مخصوص خدا بود. قرآن کریم تأکید می کند که مسیح فرزند مریم است تا آن شبهه را برطرف کند وگرنه جز در مناسبتهایی خاص ، پیامبری را به پدرش نیز نسبت نمی دهد. آیة الله جوادی آملی،تفسیر موضوعی قرآن ج 7 (سیرة پیامبران(ع) در قرآن) به نقل از سایت تبیان

عاشورا

بسم الله الرحمن الرحیم


«یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فی شَیْ ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الآْخِرِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْویلاً»؛ نساء (4)، آیه 59.


«اى کسانى که ایمان آورده اید! اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولو الأمر (-(اوصیاى پیامبر)-) را! و هرگاه در چیزى نزاع داشتید، آن را به خدا و پیامبر بازگردانید (و از آنها داورى بطلبید) اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید! این (کار) براى شما بهتر، و عاقبت و پایانش نیکوتر است».


مقدمه 


عبد صالح ؛ «...السَّلاَمُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ الْمُطِیعُ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ
صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ ...»، (تهذیب الأحکام، ج 6، ص 65).

و مطیع در ولایت
همه ما به نوعى با مفهوم ولایت آشنا هستیم، نورى که از مبدأ زلال هستى شروع شده و شعاع آن همگان را فرا گرفته است. در یک تقسیم بندى کلى انسان هاى تأثیرگذار، از دو دسته خارج نیستند: «ولایت پذیر» و «ولایت گریز».
ولایت برّنده تر از الماسى است که همه افعال، گفتار و حتى پندار ما را به دو شق تقسیم مى کند: «اطاعت» و «عصیان».
کربلا را مى توان از این منظر نگریست و عاشورا را با این نگاه بازخوانى کرد و سطر به سطر جستجو کرد تا نه تنها به بزرگترین قطعه شعر بلکه به بزرگترین قلّه شعور ولائى رسید: والله ان قطعتموا یمینى و به ارتفاعى چشم دوخت که حضرت مى فرماید: و عن امام صادق یقنینى و اینجاست که همه برگزیدگان بشریت از غیر معصوم آرزوى رسیدن به آن را مى کنند و در حسرتش آه سرد مى کشند «...إِنَّ لِلْعَبَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى مَنْزِلَةً یَغْبِطُهُ بِهَا جَمِیعُ الشُّهَدَاءِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ»، (بحارالأنوار، ج 22، ص 274، باب 5)..
به خدمت قرآن مى رویم تا از بهشت اطاعت شمیمى را به مشام برسانیم.
اطاعت در لغت
در مفردات راغب آمده: طَوع به معناى پذیرش و سرسپارى است و ضد آن کراهت و نافرمانى است. بنابر تحقیق، در اطاعت سه ویژگى است:
1. میل و رغبت،
2. خضوع و فروتنى،
3. انجام فرمان و دستور.
کاربرد واژه «طاعت» در قرآن
«وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَیْراً فَإِنَّ اللَّهَ شاکِرٌ عَلیمٌ»؛ بقره (2)، آیه 158..
«وَ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا، غُفْرانَکَ رَبَّنا وَ إِلَیْکَ الْمَصیرُ»؛ بقره (2)، آیه 285..
«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِیُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ»؛ نساء (4)، آیه 64..
«فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخیهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرینَ»؛ مائده (5)، آیه 30..
«الَّذینَ یَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعینَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ فِی الصَّدَقاتِ»؛ توبه (9)، آیه 79..
«ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِیَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَیْنا طائِعینَ»؛ فصلت (41)، آیه 11..
روایات تفسیرى
در تفسیر برهان از ابن بابویه روایت کرده که وى به سند خود از جابربن عبد اللَّه انصارى نقل کرده، که گفت: وقتى خداى عزّ و جل آیه شریفه:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» را بر پیامبر گرامیش محمدصلى الله علیه وآله نازل کرد. من به آن جناب عرضه داشتم: یا رسول اللَّه خدا و رسولش را شناختیم، اولى الأمر کیست؟ که خداى تعالى اطاعت آنان را دوشا دوش اطاعت از تو قرار داده؟
فرمود: اى جابر آنان جانشینان من اند، و امامان مسلمین بعد از من اند، که اولشان على بن ابى طالب و سپس حسن و آن گاه حسین و بعد از او على بن الحسین و آن گاه محمدبن على است، که در تورات معروف به باقر است، و تو به زودى او را درک خواهى کرد، چون او را دیدار کردى، از طرف من سلامش برسان، و سپس صادق جعفربن محمد، و بعد از او موسى بن جعفر، و آن گاه على بن موسى، و بعد از وى محمدبن على، و سپس على بن محمد و آن گاه حسن بن على، و در آخر، هم نام من محمد است، که هم نامش نام من است، و هم کنیه اش کنیه من است، او حجت خدا است بر روى زمین، و بقیة اللَّه و یادگار الهى است در بین بندگان خدا، او پسر حسن على است، او است آن کسى که خداى تعالى نام خودش را به دست او در سراسر جهان یعنى همه بلاد مشرقش و مغربش مى گستراند، و او است که از شیعیان و اولیایش غیبت مى کند، غیبتى که - بسیارى از آنان از اعتقاد به امامت او بر مى گردند - و تنها کسى بر اعتقاد به امامت او استوار مى ماند که خداى تعالى دلش را براى ایمان آزموده باشد.
جابر اضافه مى کند عرضه داشتم: یا رسول اللَّه آیا در حال غیبتش سودى به حال شیعیانش خواهد داشت؟
فرمود: آرى به آن خدایى که مرا به نبوت مبعوث فرمود شیعیانش به نور او روشن مى شوند، و در غیبتش از ولایت او بهره مى گیرند، همان طور که مردم از خورشید بهره مند مى شوند هر چند که در پس ابرها باشد! اى جابر، این از اسرار نهفته خدا است از اسرارى است که در خزانه علم خدا پنهان است، تو نیز آن را از غیر اهلش پنهان بدار، و جز نزد اهلش فاش مساز ر.ک: تفسیر برهان، ج 1، ص 381، حدیث 1..
و در تفسیر عیاشى ج 1، ص 252، حدیث 173.
است که در روایت ابى بصیر از امام باقرعلیه السلام آمده که فرمود: آیه شریفه: «أَطِیعُوا اللَّهَ ...» درباره على بن ابى طالب علیه السلام نازل شده.
من عرضه داشتم: مردم مى گویند اگر درباره على علیه السلام نازل شده چرا نام على و اهل بیتش در قرآن نیامده؟
امام ابو جعفرعلیه السلام فرمود: به ایشان بگویید به همان دلیل که خداى تعالى نماز را در قرآن مجیدش واجب کرده ولى نامى از سه رکعت و چهار رکعت نبرد، تا آن که رسول خداصلى الله علیه وآله نماز را براى مردم تفسیر کرد و به همان دلیل که حج را واجب کرد، ولى نفرمود: هفت طواف کنید تا آن که رسول خداصلى الله علیه وآله آن را تفسیر فرمود: و همچنین خداى تعالى آیه: «أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» را در باره على و حسن و حسین علیهما السلام نازل کرد ولى نام آنان را نبرد، این رسول خداصلى الله علیه وآله بود که فرمود: «من کنت مولاه فهذا على مولاه» هرکس که من به حکم «و اطیعوا الرسول» مولاى اویم، على به حکم «أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» مولاى او است.
و نیز درباره همه اهل بیتش فرمود: اوصیکم بکتاب اللَّه، و اهل بیتى انى سالت اللَّه ان لا یفرق بینهما حتى یوردهما على الحوض فاعطانى ذلک ؛ «من شما را وصیت مى کنم به کتاب خداى تعالى و اهل بیتم، من از خداى تعالى خواسته ام بین آن دو را جدایى نیندازد، تا هر دو را کنار حوض، به من وارد کند، و خداى تعالى این درخواستم را به من داد».
و نیز فرمود: پس شما اى مسلمانان به اهل بیت من چیز یاد ندهید، که آنان اعلم از شمایند، اهل بیت من شما را تا قیامت از هیچ باب هدایتى بیرون نمى کنند، و به هیچ ضلالتى داخل نمى سازند و اگر رسول خداصلى الله علیه وآله بیان نمى کرد که اولى الامر چه کسانى هستند قطعاً آل عباس و آل عقیل و آل فلان ساکت نمى نشستند، و ادعاى خلافت و اولى الامرى مى کردند، ولى چون خداى تعالى در کتابش نازل کرده بود، که «إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً» همه مى دانستند که منظور از اهل بیت على و حسن و حسین و فاطمه علیهم السلام هستند، چون رسول خداصلى الله علیه وآله در خانه ام سلمه دست على و فاطمه و حسن و حسین علیهما السلام را گرفت و داخل کسائشان ر.ک: حدیث کساء. کرد، و ام سلمه عرضه داشت: آیا من از اهل تو نیستم؟ فرمود: تو عاقبت بخیرى، ولى ثقل من و اهل من و اهل بیت من اینهایند (تا آخر حدیث).
و در امالى شیخ آمده که وى به سند خود از على بن ابى طالب روایت کرده که فرمود: مردى از انصار به حضور رسول اللَّه صلى الله علیه وآله آمد، و عرضه داشت: یا رسول اللَّه من تاب جدایى از تو را ندارم وقتى به خانه ام مى روم همین که به یاد تو مى افتم دیگر دستم به کار نمى رود در این اندیشه ام که در روز قیامت که تو داخل بهشت شده تا اعلى علیین بالا مى روى، من آن روز چه کنم؟ و یا نبى اللَّه آن روز چگونه بر فراق تو صبر کنم؟
در پاسخ این مرد بود که آیه شریفه زیر نازل شد:
«وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً».
رسول اللَّه صلى الله علیه وآله آن مرد را احضار کرده آیه شریفه را برایش خواند، و به همنشینى خود مژده اش داد.
و در تفسیر برهان از ابن شهر آشوب از انس بن مالک از کسى که او نامش را برده ولى انس فراموش کرده، از ابى صالح، از ابن عباس روایت آورده که گفت: در آیه «وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ» منظور از نبیین محمدصلى الله علیه وآله و منظور از صدیقین على است، که اولین فردى بود که رسول خداصلى الله علیه وآله را در دعوى نبوت تصدیق کرد، و منظور از شهدا على و جعفر و حمزه و حسن و حسین علیهما السلام است.
تفسیر آیه
این آیات بى ارتباط با آیات قبلش نیست، از آیه «وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً...»، گویا در این زمینه سخن دارد که مردم را به سوى انفاق در راه خدا تشویق کند، تا زندگى همه طبقات حتى حاجتمندان از مؤمنین قوام یابد، و در همین زمینه کسانى را که از این عمل مشروع و واجب مانع مى شدند، و مردم را از آن بازمى داشتند مذمت مى کند و دنبال آن در این آیات مردم را تشویق و تحریک مى کند به این که خدا را اطاعت کنند، و رسول و اولى الامر را نیز اطاعت کنند، و بدین وسیله ریشه هاى اختلاف و مشاجره و نزاع را قطع نموده، هر جا که با یکدیگر درگیر شدند مسأله را به خدا و رسولش ارجاع دهند، و از نفاق بپرهیزند، چنین نباشند که به ظاهر اظهار ایمان کنند ولى وقتى خدا و رسول بعد از ارجاع مسأله مورد اختلاف به ضرر یکى حکم کرد، ناراحت شوند، و کفر باطنیشان از این که تسلیم حکم خدا شوند بازشان بدارد، و نیز تشویق مى کند به این که تسلیم اوامر خدا و رسول باشند.
اطاعت خدا
بدیهى است براى یک فرد با ایمان همه اطاعت ها باید به اطاعت پروردگار منتهى شود، و هرگونه رهبرى باید از ذات پاک او سرچشمه گیرد، و طبق فرمان او باشد، زیرا حاکم و مالک تکوینى جهان هستى او است، و هرگونه حاکمیت و مالکیت باید به فرمان او باشد «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ».
اطاعت پیامبرصلى الله علیه وآله
در مرحله بعد، فرمان به پیروى از پیامبرصلى الله علیه وآله مى دهد، پیامبرى که معصوم است و هرگز از روى هوى و هوس، سخن نمى گوید، پیامبرى که نماینده خدا در میان مردم است و سخن او سخن خدا است، و این منصب و موقعیت را خداوند به او داده است، بنابراین اطاعت از خداوند، مقتضاى خالقیت و حاکمیت ذات او است، ولى اطاعت از پیامبرصلى الله علیه وآله مولود فرمان پروردگار است و به تعبیر دیگر خداوند واجب الاطاعه بالذات است، و پیامبرصلى الله علیه وآله واجب الاطاعه بالغیر و شاید تکرار اطیعوا در آیه اشاره به همین موضوع یعنى تفاوت دو اطاعت دارد «و اطیعوا الرسول» و مرحله سوم فرمان به اطاعت از اولواالامر مى دهد که از متن جامعه اسلامى برخاسته و حافظ دین و دنیاى مردم است. برگرفته از تفسیر نمونه، ج 3، ص 435.
البته با امر به اطاعت خدا، لزوم اطاعت پیامبر نیز، فهمیده مى شد، لکن پیامبر را جداگانه ذکر مى کند تا در بیان مطلب مبالغه اى باشد و جلو پاره اى از توهمات گرفته شود و کسى نگوید یا نپندارد که اطاعت پیامبر مخصوص دستوراتى است که در قرآن باشد. نظیر این آیه آیات دیگر است مثل:
سوره نساء آیه 80 «مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ» یعنى کسى که پیامبر را اطاعت کند. خدا را اطاعت کرده است.
و مثل سوره حشر، آیه 7 «ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»؛ حشر (59)، آیه 7. یعنى آنچه پیامبر براى شما آورد بگیرید و آنچه شما را از آن نهى کرد، ترک کنید».
و مثل سوره نجم، آیه 3 «وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»؛ «او از روى هوس سخن نمى گوید».
همانطورى که اطاعت پیامبر در حیاتش واجب است، پس از مرگش نیز واجب است زیرا پیروى از شریعت او پس از مرگش بر همه مردم لازم است. بدیهى است که او همه جهانیان را به دین خود تا روز قیامت، دعوت کرد و رسالت او جهانى و همگانى است.
«وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» در این باره مفسران دو نظر دارند:
اطاعت اولى الامر
1. ابو هریره و ابن عباس بنا بر یکى از دو روایت میمون و ابن مهران و سدى گویند: منظور هر امیر و زمامدارى است نظر جبایى و بلخى و طبرى نیز همین است.
2. جابربن عبد اللَّه و ابن عباس بنا به روایت دیگر و مجاهد و حسن و عطا و جماعتى گویند: منظور علما است. برخى از آنها گفته اند: علما هستند زیرا در احکام و در موقع نزاع و اختلاف باید به آنها رجوع کرد نه زمامداران. این دو قول از عامه است.
لکن علماى ما از امام باقر و امام صادق علیه السلام روایت کرده اند که: منظور از «اولى الامر» ائمه اهل بیت است که خداوند طاعت ایشان را به طور مطلق واجب ساخته است همانطورى که طاعت خدا و پیامبر را واجب گردانیده است. اطاعت مطلق شخص یا اشخاص در صورتى واجب مى شود که معصوم باشند و ظاهر و باطن ایشان یکى باشد و از اشتباه و امر به کار زشت، مصون باشند. بدیهى است که علما و زمامداران چنین صفاتى ندارند و خداوند برتر از این است که مردم را به اطاعت بدون قید و شرط افرادى امر کند که مرتکب معصیت مى شوند یا میان گفتار و کردارشان اختلاف است. شاهد این مطلب این است که خداوند اطاعت او «اولى الامر» را در ردیف اطاعت از پیامبر و خدا قرار داده است و این خود نشان مى دهد که «اولى الامر» از همه مردم بالاترند و پیامبر از ایشان برتر و خدا از همگى برتر است. بدیهى است که تنها ائمه بعدى از آل پیغمبر چنین مزیتى دارند. آنان کسانى هستند که امامت و عصمت ایشان به ثبوت رسیده و تمام مسلمین بر بلندى رتبه و عدالت ایشان اتفاق دارند.
پیام ها
1. مردم باید از رهبران الهى در قول و عمل پشتیبانى کنند «أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ».
2. اسلام مکتبى است که عقاید و سیاستش به هم آمیخته است «أَطِیعُوا أُولِی الْأَمْرِ... إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الآْخِرِ».
3. سلسله مراتب در اطاعت باید حفظ شود. «اللَّهَ»، «الرَّسُولَ»، «أُولِی الْأَمْرِ».
4. اولى الامر باید همچون پیامبرصلى الله علیه وآله معصوم باشند، تا اطاعت از آنها در ردیف اطاعت پیامبرصلى الله علیه وآله باشد «أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ».
6. نشانه ایمان واقعى، مراجعه به خدا و رسول، هنگام تنازع و بالا گرفتن درگیرى هاست «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ».
7. یکى از وظایف حکومت اسلامى ایجاد وحدت و حل تنازعات است «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ ...».
8. دین کامل باید براى همه ى اختلاف ها، راه حل داشته باشد «فِی شَیْ ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ».
9. پذیرش فرمان از حکومت هاى غیر الهى و طاغوت، حرام است «فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ».
10. اگر همه فرقه ها، قرآن و پیامبر را مرجع بدانند، اختلاف ها حل شده، وحدت و یکپارچگى حاکم مى شود «فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ».
11. مخالفان با احکام خدا و رسول و رهبران الهى، باید در ایمان خود شک کنند «إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ...».
12. دوراندیشى و رعایت مصالح درازمدّت، میزان ارزش است «أَحْسَنُ تَأْوِیلاً».
ذکر مصیبت حضرت ابوالفضل علیه السلام
روز عاشورا روز تجلى کامل ولایت سیدالشهداء امام حسین علیه السلام است. صحیفه نور، ج 1، ص 216.
آنچه یاران و فرزندان امام حسین علیه السلام به عنوان ارمغانى بهتر از شهادت در روز عاشورا به دست آوردند کشف «رموز ولایت» سیدالشهداء بوده است لذا عاشورا نمایش جلوه اى از ولایت امام حسین اوست که به عنوان مظهر ولایت حقیقت محمدیه همانند چشمه اى جارى است که آب حیات را به کام تشنگان فیض رحمت مى رساند.
مى بینیم که اصحاب اباعبدالله الحسین علیه السلام مخصوصاً قمرهاشم این فیض و این امر را کشف کرده اند و اعلام کردند، اگر در کوى ولایت تو شهید شویم به زندگى ابدى دست خواهیم یافت.
مراجعه مکرر حضرت ابوالفضل به امام حسین علیه السلام جهت اجازه گرفتن براى میدان جنگ بهترین نمونه ولایت پذیرى است. اما امام حسین علیه السلام به آسانى به او اجازه نمى دهد و مى فرمایند تو پرچم دار من هستى! «انت صاحب لوائى» «اما پس از اینکه یاران یکى یکى شهید شدند حضرت ابوالفضل خدمت مولا و امام خود آمد و عرضه داشت: لقد ضاق صدرى و سئمت الحیوة؛ «سینه ام تنگى کرده و از زندگى سیر شده ام...».
امام حسین علیه السلام که حال حضرت اباالفضل را این گونه دید به ایشان فرمود پس ابتدا برو براى بچه ها و اهل خیمه آب بیاور؛ حضرت هنگام رفتن به شریعه با شجاعت و قهرمانى وارد شریعه فرات شدند. در حالى که رجز مى خواندند:

هذا الحسین وارد المنونو تشر بین بارد المعین

«اینک حسین وارد میدان جنگ شده است و تو آب سرد و گوارا را مى نوشى!».
آب روى آب ریخت و مشک را به دست گرفت. هنگام حرکت به سوى خیمه ها و روبرو شدن با دشمن فرمود:
نَفْسى لِسِبط المُصطفى الطُّهرِ وَقىاِنّى اَنا العباس اَغْدُو بِالسَّقا

«جان من فداى فرزند پاک مصطفى باد منم عباس که این مشک را به سوى خیمه ها مى برم».
اما بعد از قطع دست راست، حضرت ابوالفضل ندا سر داد:
والله ان قعطتموا یمینىانى حامى ابدا عن دینى

و عن امام صادق الیقیننجل النبى الطاهر الامین

«به خدا سوگند اگر چه دست راست مرا قطع کردید ولى من تا آنجا که زنده هستم از آیین خودم دفاع مى کنم و از امام و پیشوایم که در ایمان خود صادق است فرزند پیامبر پاک و امین است».
و هنگامى که روى زمین قرار گرفت رو به امام و برادرش کرد و عرضه داشت: «علیک منى السلام یا اباعبدالله»
امام حسین علیه السلام خطاب به دشمن فرمود: لُعْنِتم و اُخزِیتُم بما قَد جَنیتُم سَتُصلَونَ ناراً حرّها قَدْ توقّدا؛ «از رحمت خدا دور افتادید و خود را طعمه آتشى بس سوزان قرار دادید».
اى فرات از تو خجل تو از سکینهاى امید دسته گل هاى مدینه

دختران فاطمه چشم انتظارنددل به روى خاک خیمه مى گذارند

تا کنار علقمه در خون نشستىاز غمت پشت برادر را شکستى

سید حمیدرضا برقعی

غزلی نذر حضرت ماه از طوفان واژه ها

به یاد ابوالفضل(رض)

 

مشک برداشت که سیراب کند دریا را

رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را

آب روشن شد و عکس قمر افتاد درآب

ماه می خواست که مهتاب کند دریا را

کوفه شد، علقمه شق القمری دیگر دید

ماه افتاد که محراب کند دریا را

تا خجالت بکشد،سرخ شود چهرهء آب

زخم می خورد که خوناب کند دریا را

ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس

تا در آغوش خودش خواب کند دریا را

آب مهریهء گل بود والا خورشید

در توان داشت که مرداب کند دریا را

 

روی دست تو ندیده است کسی دریا دل

چون خدا خواست که نایاب کند دریا را

ه الف سایه .گالیا

گالیا:

دیریست گالیا!

درگوش من فسانه دلدادگی مخوان!

دیگر زمن ترانه شوریدگی مخواه!

دیرست گالیا!به ره افتاده کاروان

عشق من و تو؟این هم حکایتی است

اما در این زمانه که درمانده هر کسی از بهر نان شب

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست

شادو شکفته در شب جشن تولدت

توبیست شمع خواهی افروخت تابناک

امشب هزار دختر همسال تو ولی

خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک

زیباست رقص و ناز سرانگشت های تو

بر پرده های ساز

اما هزار دختر بافنده این زمان

باچرک و خون زخم سر انگشت هایشان

جان می کنند در قفس تنگ کارگاه

از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن

پرتاب میکنی تو به دامان یک گدا

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست

از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ

درتاو پود هر خط و خالش هزار رنج

در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ

اینجا به خاک خفته هزار ارزوی پاک

انجا به یاد رفته هزار اتش جوان

دست هزار کودک شیرین بی گناه

چشم هزار دختر بیمار ناتوان...

دیریست گالیا!هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست

هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان

هنگامه رهایی لب ها و دست هاست

عصیان زندگی است

در روی من مخند!

شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!

برمن حرام باد تپش های قلب شاد!

یاران من به بند،در دخمه های تیره و غمناک باغشاه

در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک

در کنارو گوشه این دوزخ سیاه زودست گالیا!

درمن فسانه دلدادگی مخوان!

زودست گالیا!نرسید ست کاروان...

روزی که بازوان بلورین صبحدم

برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت،

روزی که افتاب از هر دریچه تافت،

روزی که گونه لب یاران هم نبرد

رنگ نشاطو خنده گمگشته بازیافت،من نیز باز خواهم گردید آن زمان

سوی ترانه ها و غزل ها و بوسه ها

سوی بهار های دل انگیز کل فشان سوی تو عشق من...

مرجان

سنگی است زیر آب

در گود شب گرفته در پای نیلگون

تنها نشسته درتک آن گور سهمناک

خاموش مانده در دل آن سر دی و سکون

اوباسکوت خویش

از باد رفته ای ست در آن دخمه سیاه

هرگز بر او نتافته خوشید نیم روز

هرگز بر اونتافته مهتاب شامگاه

بسیار شب که اشک بر افشان و یاوه گشت

در گود آن کبود

سنگی است زیر آب ولی ان شکسته سنگ

زنده ست می تپد به امید در آن نهفت

دل بود اگر به سینه دلدار می نشست

گل بوداگربه سایه خورشید می شکفت...

 

درد گنگ

نمی دانم چه می خواهم بگویم

زبانم در دهان باز بسته است

در تنگ قفس باز است و افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته است

نمی دانم چه می خواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا رنگ

گهی مسوزدم گه می نوازد

پریشان سا یه ای آشفته آهنگ

زمغزم وی ترواد گیج و گمراه

چو روح خابگردی مات و مدهوش

که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردیست خونبار

که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی آشفته دردی گریه آلود

نمی دانم چه می خواهم بگویم

نمی دانم چه می خواهم بگویم.