مسئولیت

سیاسی اجتماعی ادبی

مسئولیت

سیاسی اجتماعی ادبی

ظهور مهدی (عج)

بسم الله الرحمن الرحیم


به هنگام ظهور مهدی (عج) آن یگانه مظهر قدرت و جبروت الهى شرافت و جبروت خداشناسان و اهل ایمان زیاد و غلبه حق بر باطل آشکار گردد، و بندیان شهوت و شیطنت گشوده 

و اللّه لامرنا اظهر من هذه الشّمس الطّالعة

ظهور و انقلاب و تشکیل قواى دولت مهدى‏ (عج) یک اتفاق شگفت‏انگیز است. اصحابش از اکناف جهان در چشم بر هم زدنى به گِردش فراهم آیند. نداى او را طوایف بشریت به لغات گوناگون خود بشنوند. طلوعش همچون طلوع خورشید براى هر بیننده‏اى هویدا و قابل هیچ گونه تردیدى نیست.

متى 42:24-23 و مرقس 32:13-23 و لوقا 36:21-5 نیز بشریت را به انتظار روز موعود و فرا رسیدن، صاحب خانه با علامات عظیم آسمانى امر کرده است. یا صاحب الدار!

موضوع سیطره جهانى دولت مهدى (عج)  که سلاطین را تحت نفوذ آورده و جهان را پر از عدل و داد فرماید گرچه خالى از خرق عادت و اراده ماوراء طبیعت نیست، جز آنکه با قانون فطرى و طبیعى اجتماع بشرى نیز موافق و مناسب است، زیرا هر اندازه‏اى که بشر تحت فشار و رنج و تعب قرار گیرد و محرومیت و ظلم و بیدادگرى ببیند، زمینه انقلاب و انفجارش آماده‏تر خواهد شد، و هر قدر خواسته‏هاى فطرى‏و منع مقتضیات حیات و زندگى شدیدتر شود، آمادگى براى انقلاب قویتر و عمومى‏تر در او پدید آید. نصوص اسلامى و سایر کتب آسمانى ، انقلاب جهانى دولت آخرین و نهضت حضرت مهدى(عج) را در سخت‏ترین ساعات حیات‏بخش پیش‏بینى کرده است که امید صلاح و اصلاح از هر سو به روى مردم بسته و ظلم و فساد جهانگیر شده، و عدل و امان و خوشى و کامرانى به کلى از اجتماع بشرى رخت بربسته، و زندگى آنچنان دشوار و جهنمى شده است که چه بسا مردم تقاضاى مرگ کنند. در چنان هنگامه بى‏سابقه و زندگى پر از شروشور، یگانه پرچمدار عدل عمومى و بزرگترین نماینده مردان آسمانى قیام به عدالت کند، و ایجاد انقلاب عظیم روحانى و انفجار شدیدى در جهان انسانیت نماید، و چرخ عظیم اجتماع را بر محور دگرى نهاده و جهان را نمونه‏اى از روضه رضوان فرماید.

 

اللهم عجل فرجه و سهل مخرجه


برداشتی از کتاب بشارات عهدین


خادم القرآن آیت الله العظمی دکتر محمد صادقی تهرانی

عهد نامه یاران انتظار

 

 خداوندا در توفیق بگشای

عهد نامه یاران انتظار

 

السلام علی محال معرفه الله، السلام علی مساکن ذکر الله،
 السلام علی الادلّاء علی الله،

       سلام بر دل‏هایی که محل معرفت خداست، سلام بر منزلگاه یاد خدا، سلام بر کسانی که دلیل و راهنمای مردم به سوی خدا هستند.

پروردگارا، دل‏هایی که دلیلند تا تو را دریابیم ، اندیشه‏هایی که دلیلند تا تو را نظاره کنیم، قلم‏هایی که دلیلند تا تو را بشناسیم و پویندگانی که دلیلند تا مشعلی باشند فرا راه مردمانی که تیغ تیز تزویر و نیرنگ ، قلب‏هایشان را جریحه‏دار کرده و چه بسیار آنان که شهامت و شهادت را آویزه قلب‏هایشان کرده‏اند و با این شعور زیسته‏اند.

و تو ای مسافر چلچراغ‏های روشن عشق، با این باور پا به این عرصه نهاده‏ای تا دلیلی باشی برای آنان که بی‏قراری را به قرار جاودانه مزین کرده‏اند، تو سال‏هاست خاکریز دل عاشقان را به‏خوبی می‏شناسی، آری آن جا که سکوت زیباترین دلیل حضور است، آن‏جا بود که در سایه نگاهت و در گام‏های پر صلابتت شورها را به شعور دعوت کردی. و با این باور به زمزم عشق وضو می‏کنی و در رواق‏ها، نور شب را به صبح می‏رسانی و نافله‏ی نازت عالم گیر می‏شود.

تو در دعای عهد هر صبح با مولایت چه می‏گویی که این چنین مسرور و شادمانه بی‏قرار حاضر می‏شوی؟ می‏دانم نجواها داری و در عهدی که صبح و شام با مولایت می‏بندی وفادار خواهی ماند. می‏دانم که زمزمه‏ای بر لبانت جاری می‏شود.

ما در ره عشق نقض پیمان نکنیم                       گر جان طلبد دریغ از جان نکنیم

           - تو در این میعادگاه پیمان بسته‏ایی سر فصلی برای دل دادگی باشی، آن جا که همه از من می‏گویند و از حماسه‏هایشان می‏سرایند تو در بی‏نشانی آن بانوی بی‏نشان و در تلألو وجود مقدس ولایت زمین ذوب می‏شوی و سکوت مهر بر لب داری و

«منهاج الهدی و المحجه العظمی» فر راهت می‏شود و ملائکه الله تو را بدرقه می‏کنند و «اردفه بملائکتک» می‏روی تا راه را برای آقایت هموار کنی.

- تو پیمان بسته‏ای تا «شاخه‏های گمراهی و نهال دشمنی و اختلاف را از بن نکنی ، از پای ننشینی»

«این حاصد فروع الغی و الشقّاق»

چرا که دعای مولایت هر صبح بدرقه راهت می‏شود و تو وارسته‏تر و عاشق‏تر از پیش می‏روی تا چگونه زیستن را به ره پویانش بیاموزی و با این باوری که تا آسمانی نشده‏ای به دهلیزهای زمین هدایت نشوی.

- تو پیمان بسته‏ای آن جا که کاخ‏های زر و تزویر رنگ می‏گیرد و افراشته می‏شوند تو به یاد علی مرد تنهای کوچه پس کوچه‏های کوفه تبعض را حتی اگر بر لبان عقیل جاری شود وا رهانی و عدالت را در بستر سنگ فرش‏های محرومیت و مظلومیت بگسترانی و به صاحبانش برسانی و لبخند مسرت را بر لبان فاطمه (سلام الله علیها) نظاره‏گر باشی. که گویی در همه قدم‏ها پا به پای تو گام بر می‏دارد و برایت می‏سراید که:«الهی لذّت ترک لذّت را در کام این همراه بی‏نشان من ، لذیذتر گردان».

خداوندا به من نشان ده آن چهره زیبا و ارجمند را و آن پیشانی درخشنده و نورانی را و راه او را واسع‏گردان و مرا در راه او قرار ده و نافذ گردان حکومت او را و محکم کن پشت او را


بر گرفته از دعای عهد امام عصر(عج)

 

- و تو همراه با صفایم در این میعادگاه پیمان بسته‏ایی با لباس رزمی که به رنگ شور و شعور و سرگشتگی و یک‏رنگی به تن کرده‏ای خالصانه بایستی و در این خاکریزهای نامرئی بمانی، چرا که معتقدی عنادگران مظلمه پرست لباس مخصوص ندارند، سوت خمپاره‏شان نمی‏آید، میدان مینی آشکار نیست ، اما و اما همه جا، جای پای‏شان آشکار است ، اگر با بصیرت دل بنگری روزی در خانه و در فرزندت و دگر روز عزیزان دلاورت را در سراسر شهر نشانه رفته‏اند و تو ایستاده‏ای، می‏دانم که می‏گویی سیم‏های خاردارش جگرم را سوزاند، می‏دانم که می‏گوئی مین‏ها هم با شلوغی می‏جهند و هم با سکوت ، اما بدان تو درخشنده‏تر و برنده‏تر از همیشه می‏مانی و با صفای آلاله‏ها هم قسم می‏شوی، چرا که تو مسافر چلچراغ‏های روشن عشقی.

 

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

 

رابطه دین و سیاست ازمنظر قرآن

رابطه دین و سیاست ازمنظر قرآن



تبیین آمیختگی دین و سیاست:
دین اسلام مجموعه ای نظام مند و منسجم است که احکام و ارزشهایش با اهداف، مبدأ و مبانی فکری آن هماهنگ است و دارای ساختار خاص سیاسی، فرهنگی، عبادی، اقتصادی و نظامی است؛ اگر رسالت دین تحقق عدالت اجتماعی، احقاق حق، ایجاد بستری مناسب برای رشد و تعالی افراد بشر است، بی تردید مستلزم ساختار سیاسی و حکومتی است و مسلما بدون ساختار سیاسی نیلی به اهداف مزبور ممکن نیست. از این رو در تعالیم انبیا و متون و منابع اصیل دینی سیاست و حکومت جایگاه ارزشمندی دارد و منصب امامت امری است که مورد اهتمام شارع بوده و پیامبران برای تحقق آن تلاش کرده اند. اکنون به صورت مختصر به نمونه هایی از عینیت دیانت و سیاست در اسلام اشاره می نماییم:
یکم : در بخش اعتقادات:
در دل توحید به عنوان زیربنای عقاید و اندیشه های اسلامی سیاست نهفته بوده و در آیات متعدد قرآن، عبودیت الهی با نفی طواغیت همراه است؛ بسط و سریان توحید در حیات فردی و جمعی و اعتقاد به ربوبیت تکوینی و تشریعی، مستلزم برپایی جامعه ای موحدانه و حاکمیت قوانینی است که ناشی از خداوند است «و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون» (مائده، آیه 44).
نبوت و امامت نیز دو رکن دیگر عقاید اسلامی است. تأمل در سیره پیامبران و هدف بعثت آنان نشان از توجه ایشان به اصلاح جامعه از طواغیت، مفاسد و اجرای قوانین الهی دارد و بالاخره اعتقاد به معاد نیز در حیات اجتماعی و سیاست تأثیر داشته و زمینه شهادت طلبی و روحیه ایثار و فداکاری و جهاد علیه فساد و طواغیت را فراهم نموده و هدف غایی حرکت اجتماعی و نظام سیاسی را ترسیم می کند (درآمدی بر نظام سیاسی اسلام، محمد جواد نوروزی، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، 1380، ص 36).
دوم: در بخش احکام:
بررسی مباحث مختلف فقهی حاکی از آن است که سیاست در تمامی ابواب فقهی طرح گردیده است. البته جوهره برخی ابواب فقهی کاملا سیاسی است؛ نظیر کتاب جهاد، امر به معروف و نهی از منکر، قضا و شهادات و حدود و دیات، و به طور کلی حضرت امام معتقد بودند که اگر کتب فقهی را در 50 باب خلاصه کنیم تنها اندکی از آنها غیر سیاسی هستند (مبانی اندیشه سیاسی اسلام، عمید زنجانی، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، 1375).
سوم: در بخش اخلاق:
سیاست با گذاره های اخلاقی دین مبین اسلام ارتباطی تنگاتنگ داشته و مسایل اخلاقی هر دو حوزه فردی و اجتماعی را در بر می گیرد؛ پذیرش مسؤولیت های اجتماعی و سیاسی مستلزم دارا بودن ویژگی ها و صفات بارز اخلاقی است و تأمین توأمان سعادت دنیوی و اخروی جامعه و نیل به اهداف متعالی حکومت اسلامی تنها در گرو تربیت مدیران لایق که متخلق به صفات رهبران الهی چون پیامبر و امامان معصوم(ع) باشند میسر است. عهدنامه امام علی(ع) به مالک اشتر که مملو از دستورات اخلاقی - سیاسی است نمونه ای از این موضوع است (نهج البلاغه، نامه 53).
و بالاخره این که سیره بزرگان دین اسلام از پیامبران و معصومین(ع) گرفته تا فقهای بزرگوار و همچنین منابع اسلامی (قرآن، روایات و عقل) همگی حاکی از اشتمال دین بر سیاست و آمیختگی این دو است.

در ادامه به تبیین بیشتر رابطه اسلام با سیاست در ابعاد مختلف می پردازیم : یک. گستره قوانین اسلام‏
با توجه به حجم عظیمى از احکام اجتماعى و اهداف سیاسى - دینى اسلام، مى‏توان هدف‏گیرى اصلى این دین مقدّس را شناخت. امام خمینى(ره) در این باره مى‏فرماید: «اسلام دین سیاست است، با تمام شئونى که سیاست دارد. این نکته براى هر کسى که کمترین تدبّرى در احکام حکومتى، سیاسى، اجتماعى و اقتصادى اسلام بکند، آشکار مى‏گردد. پس هر که را گمان بر او برود که دین از سیاست جدا است، نه دین را شناخته و نه سیاست را».صحیفه نور، ج 1، ص 6.
با مرورى کوتاه بر قوانین اسلامى و آیات قرآن، روشن مى‏گردد که اسلام دینى جامع و همه سونگر است که تمام ابعاد زندگى انسان (فردى، اجتماعى، دنیایى، اخروى، مادى و معنوى) را در نظر گرفته است و همان گونه که مردم را به عبادت و یکتا پرستى، دعوت نموده و داراى دستورات اخلاقى و خودسازى فردى است؛ احکام و دستوراتى در مورد مسائل حکومتى، سیاسى، اقتصادى، اجتماعى، قضایى، امور مربوط به اداره صحیح جامعه، روابط بین‏الملل و... دارا مى‏باشد.
بدیهى است اجراى چنین احکام و دستوراتى، بدون قدرت اجرایى، امکان‏پذیر نیست. به عبارت دیگر آموزه‏هاى سیاسى و اجتماعى دین لزوماً حکومت دینى را نیز به دنبال دارد. حکومت دینى -به معناى صحیح آن حکومتى است که جامعه را بر اساس قوانین الهى اداره کند و زمینه‏هاى رشد استعدادها و امکان رسیدن انسان‏ها به کمال و ایجاد جامعه‏اى برین، صالح و شایسته را براى مردم آماده سازد و با فسادهاى اخلاقى، اجتماعى و... مبارزه کند. دو. سیره پیشوایان دین‏
سیره و روش رسول اکرم(ص) نشان دهنده این است که دین از سیاست جدا نیست. آن حضرت ضمن تشکیل حکومت، مسؤولیت اجرایى و قضایى آن را نیز بر عهده داشت. امیر مؤمنان على(ع) نیز حکومتى بر اساس عدل و اجراى دستورات الهى بنا نهاد. حکومت کوتاه‏مدت امام حسن(ع)، قیام خونین امام حسین(ع) و مشروع ندانستن حکومت‏هاى وقت از سوى دیگر امامان(ع)، همه بیانگر این واقعیت است که آموزه‏هاى سیاسى و «تشکیل حکومت صالح» از ضروریات دین اسلام است. سه. اهداف سیاسى و اجتماعى بعثت انبیا
در نگاه قرآن، پرداختن به مسائل سیاسى و اجتماعى، اصلاح امور جامعه و برقرارى مناسبات عادلانه، از اهداف نبوت و از تعالیم اساسى دین است. پاره‏اى از آیاتى که بر این مطلب گواهى مى‏دهد، عبارت است از:
1. (لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ)؛ حدید (57)، آیه 25. «به راستى که پیامبران را با پدیده‏هاى روشن‏گر فرستادیم و همراه آنان کتاب و میزان نازل کردیم، تا مردم به دادگرى برخیزند و آهن را که در آن نیروى سخت و سودهاى فراوان براى مردم است، پدید آوردیم».
2. (وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِى کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ)؛نحل (16)، آیه 36. «و به راستى در هر امتى، پیامبرى فرستادیم که خداوند را بندگى کنید و از پیروى طاغوت دورى جویید».براى آگاهى بیشتر ر.ک: نصرى، عبدالله، انتظار بشر از دین، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامى. چهار. مبانى قرآنى رابطه دین و سیاست‏
1. اختصاص حاکمیت، ولایت و سرپرستى همه جانبه مادى، معنوى، دنیوى و اخروى براى خدا، رسول و اولیاى خاص او: (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ)؛ مائده (5)، آیه 55 و ر.ک: یوسف (12)، آیه 40؛ مائده (5)، آیه 42 و 43. «سرپرست و ولى شما تنها خدا و پیامبر او است و کسانى که ایمان آورده‏اند؛ همان کسانى که نماز به پا مى‏دارند و در حال رکوع زکات مى‏پردازند».
2. اثبات امامت و رهبرى سیاسى - اجتماعى براى پیامبر(ص)، امام(ع) و منصوبان از ناحیه آنان: (إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ...)؛ نساء (4)، آیه 58 و ر.ک: مائده (5)، آیه 67. «خداوند به شما فرمان مى‏دهد که امانت‏ها را به صاحبانشان بدهید و هنگامى که میان مردم داورى مى‏کنید، به عدالت داورى کنید».
توضیح اینکه امانت در قرآن، گستره وسیعى دارد و یکى از مهم‏ترین عرصه‏هاى آن، مسأله امامت و رهبرى است. امام رضا(ع) در تفسیر این آیه، مى‏فرماید: «اهل امانت امامان هستند؛ هر امامى امانت رهبرى را باید به امام بعد از خود بسپارد...»الشیخ عبد على بن جمعه العروسى الحویزى، تفسیر نورالثقلین، ج 1، 496.
3. اثبات حکومت و خلافت در زمین براى برخى از پیامبران گذشته؛ مانند حضرت داود(ع) و سلیمان(ع): (یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِى الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ)؛ ص (38)، آیه 26 و ر.ک: همان، آیه 20؛ نمل (27)، آیه 26 و 27؛ نساء (4)، آیه 54. «اى داود! ما تو را خلیفه در زمین قرار دادیم، پس در میان مردم به حق داورى کن».
4. قرآن، داورى و فصل خصومت در میان مردم را از وظایف پیامبران الهى معرفى مى‏کند: (وَ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ إِذْ یَحْکُمانِ فِى الْحَرْثِ...)؛ انبیاء (21)، آیه 78 و ر.ک: نساء (4)، آیات 58 و 65؛ مائده (5)، آیه 42؛ انبیاء (21)، آیه 78؛ انعام (6)، آیه 89. «و داود و سلیمان هنگامى که درباره کشتزارى داورى مى‏کردند...».
5. دعوت به کار شورایى و جمعى کردن: (وَ شاوِرْهُمْ فِى الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ)؛ آل عمران (3)، آیه 159 و ر.ک: شورى (42)، آیه 38. «در کارها با آنان مشورت کن؛ اما هنگامى که تصمیم گرفتى، [قاطع باش و] بر خدا توکل کن».
6. مبارزه با فساد و تباهى، ظلم‏زدایى و عدل‏گسترى از وظایف اصلى اهل ایمان است: (وَ لا تَرْکَنُوا إِلَى الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النَّارُ)؛ هود (11)، آیه 113 و ر.ک: نساء (4)، آیه 58؛ نحل (16)، آیه 90؛ ص (38)، آیه 28؛ حج (22)، آیه 41؛ بقره (2)، آیه 279. «بر ظالمان تکیه نکنید که موجب مى‏شود آتش شما را فرا گیرد».
7. احترام به حقوق انسان‏ها و کرامت‏بخشى به انسان از اصول سیاست ادیان الهى است: (وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِى آدَمَ...)؛ اسراء (17)، آیه 70 و ر.ک: آل عمران (3)، آیه 19؛ نساء (4)، آیه 32. «ما آدمى زادگان را گرامى داشتیم...».
8. امر به جهاد و مبارزه با طاغوت‏ها، مستکبران و ستمگران و لزوم تهیه امکانات دفاعى: (یا أَیُّهَا النَّبِیُّ جاهِدِ الْکُفَّارَ وَ الْمُنافِقِینَ وَ اغْلُظْ عَلَیْهِمْ)؛تحریم (66)، آیه 9 و ر.ک: اعراف (7)، آیه 56؛ بقره (2)، آیه 218. «اى پیامبر! با کفار و منافقان پیکار کن و بر آنان سخت بگیر». (وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّکُمْ)؛انفال (8)، آیه 60. «هر آنچه از نیروى سلاح و اسبان آماده مى‏توانید براى تهدید دشمنان خداوند و دشمنان خودتان فراهم سازید». (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا خُذُوا حِذْرَکُمْ فَانْفِرُوا ثُباتٍ أَوِ انْفِرُوا جَمِیعاً)؛ نساء (4)، آیه 71. «اى اهل ایمان، سلاح جنگ برگیرید و آن‏گاه دسته دسته یا با هم براى جهاد بیرون روید». (ما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فِى سَبِیلِ اللَّهِ)؛همان، آیه 75. «چرا در راه خدا جهاد نمى‏کنید»....
9. عزت و آقایى را مخصوص خدا واهل ایمان دانستن و نفى هرگونه سلطه و ذلت‏پذیرى: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تُطِیعُوا الَّذِینَ کَفَرُوا یَرُدُّوکُمْ عَلى‏ أَعْقابِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِینَ)؛آل عمران (3)، آیه 149 و ر.ک: منافقون (63)، آیه 8؛ محمد (47)، آیه 35؛ هود (11)، آیه 113؛ آل‏عمران (3)، آیه 146. «اى کسانى که ایمان آورده‏اید! اگر از کسانى که کافر شده‏اند اطاعت کنید، شما را به گذشته هایتان باز مى‏گردانند و سرانجام زیانکار خواهید شد».
10. اثبات سلطنت و حکومت براى برخى از حاکمان صالح و عادل؛ مانند طالوت و ذوالقرنین: (وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکاً)؛بقره (2)، آیه 246 و 247 و ر.ک: کهف، آیات 83-98. «و پیامبرشان به آنان گفت: خداوند طالوت را براى زمامدارى شما مبعوث کرده است».براى آگاهى بیشتر ر.ک: عباسعلى عمید زنجانى، مبانى اندیشه سیاسى اسلام، فصل 5، اندیشه سیاسى در متون اسلامى؛ آیه‏الله مکارم شیرازى، پیام قرآن (تفسیر موضوعى)، ج 9و10.
از آنچه گذشت روشن مى‏شود که بخش عظیمى از معارف و آموزه‏هاى اسلامى شامل مسائل سیاسى - اجتماعى است. و نه تنها تعیین خط مشى‏هاى مهمى در این باره از سوى خداوند انجام شده است؛ بلکه مأموریت رهبرى و اجراى سیاست‏هاى تعیینى، از سوى خداوند بر عهده پیامبران و دیگر اولیاى الهى و مؤمنان برجسته، نهاده شده است.
به تعبیر حضرت امام(ره) «آن قدر آیه و روایت که در سیاست وارد شده است، در عبادت وارد نشده است. شما از پنجاه و چند کتاب فقه را ملاحظه کنید؛ هفت، هشت تایش کتابى است که مربوط به عبادات است. باقى‏اش مربوط به سیاسات و اجتماع و معاشرات و این طور چیزها است. ما همه آنها را گذاشتیم کنار و یک بُعد را، بُعد ضعیفش را گرفتیم». صحیفه نور، ج 2، ص 180. (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد رهبری، کد: 2/100130103

شهید حاج رضوان

بسم الله الرحمن الرحیم


شهید “عماد مغنیه” معروف به “حاج رضوان” در ماه جولای سال ۱۹۶۲ میلادی در شهر صور دیده به جهان گشود.

خانواده شهید مغنیه که متشکل از پدر، مادر و دو برادر وی به نام‌های “جهاد” و “فؤاد” که بعدها به شهادت رسیدند، پس از مدتی از صور به حومه جنوبی بیروت نقل مکان کردند و در این منطقه بود که شهید مغنیه، تحصیلات ابتدایی و دبیرستان خود را گذراند و پس از آن در جوانی، وارد دانشگاه آمریکایی بیروت (AUB) شد.
شهید مغنیه در اوایل دهه هشتاد میلادی به “نیروی ۱۷″ شاخه نظامی جنبش آزادی‌بخش فلسطین پیوست که نیرویی ویژه برای حفاظت از مبارزانی مانند ابوعمار، ابو جهاد و ابود ایاد تشکیل شده بود. او از همان زمان، در عملیات انتقال سلاح از جنبش آزادی‌بخش فلسطین برای مقاومت اسلامی لبنان که در حزب‌الله و جنبش امل نمود دارد نقش اساسی داشت اما در پی اشغال لبنان در سال ۱۹۸۲ میلادی از سوی رژیم صهیونیستی، مبارزان جنبش آزادی‌بخش فلسطین مجبور به ترک لبنان شدند.
محاصره بیروت، سه ماه به طول انجامید و با خروج مبارزان فلسطینی و سازمان آزادی‌بخش از لبنان، عماد مغنیه نیز به صفوف رزمندگان افواج مقاومت اسلامی (جنبش امل) پیوست که از سوی امام موسی صدر و شهید مصطفی چمران تأسیس شده بود اما شهید مغنیه در ادامه و همزمان با انتقال سید حسن نصرالله از امل، به حزب تازه‌تأسیس حزب‌الله پیوست.
شهید مغنیه پس از اجرای موفقیت‌آمیز چند عملیات‌ به عنوان فرمانده گارد حفاظت مقامات بلندپایه حزب‌الله منصوب شد و پس از آن به عنوان مسؤول عملیات ویژه حزب‌الله انتخاب شد.
رژیم صهیونیستی همچنین مدعی شده است عملیات ربودن دو تن از نظامیان اسرائیلی در تابستان دو سال پیش که به آغاز جنگ این رژیم علیه لبنان انجامید، از سوی عماد مغنیه هدایت شده است.
روزنامه انگلیسی “ساندی‌تلگراف” درباره شهید مغنیه نوشت: او یک انقلابی مجاهد است که با امام خمینی(ره) بیعت کرده که در راه انقلاب اسلامی از جان خویشتن نیز بگذرد.
تصاویری که تا کنون از شهید “عماد مغنیه” منتشر شده است بسیار اندک است به‌گونه‌ای که پلیس فدرال آمریکا (اف.بی.آی) مدعی شد وی دو بار اقدام به جراحی پلاستیک بر روی صورت خود کرده است تا شناسایی نشود.
شهید عماد مغنیه که به دوری از رسانه‌ها شهرت داشت به “مرد سایه” در مقاومت اسلامی شهرت داشت و بسیاری او را مغز متفکر حزب‌الله قلمداد می‌کردند.
وی بیشترین تعداد عملیات علیه رژیم صهیونیستی را در جهان به نام خود ثبت کرده است.

شامگاه ۲۲ بهمن ۱۳۸۶ انفجار مهیبی یکی از مناطق امنیتی دمشق پایتخت سوریه را لرزاند و دقایقی بعد مشخص شد که حاج عماد مغنیه فرمانده مقاومت اسلامی لبنان به یاران شهیدش پیوسته است. یک روز بعد حزب الله لبنان رژیم صهیونیستی را مسئول این ترور دانست و وعده انتقام شدیدی را داد. زندگی سراسر رمز و راز عماد مغنیه و این که پیش از شهادت او هیج تصویری از حاج عماد در دسترس نبود، سبب شد تا جزییات زندگی فرمانده مقاومت اسلامی در پرده ای از ابهام قرار گیرد. در سال‌های گذشته شخصیت ها و چهره هایی که حاج عماد را از نزدیک می شناختند، به بازگویی برخی ویژگی های شخصی او پرداختند که برخی از این اظهارنظرها در ادامه می آید:



پیام تسلیت رهبر انقلاب اسلامی به دبیر کل حزب اللّه به مناسبت شهادت حاج عماد مغنیه:
«برادر ارجمند جناب حجت الاسلام آقای سید حسن نصراللّه
شهادت برادر مجاهد مخلص و فداکار آقای حاج عماد مغنیه برای خود او که سراپا عشق و شور جهاد فی سبیل اللّه بود، فوزی عظیم و سرانجامی سعادت بار است و برای ملت لبنان که چنین مردان بزرگی را پرورده و به عرصه‌ی آزادی‌خواهی و مبارزه با ستم، تقدیم کرده مایه‌ی سرافرازی و سربلندی است. 

فقدان این مرد آزاده‌ی فداکار و برجسته، اگرچه برای همه‌ی انسان های شریف و همه‌ی آنان که او را می شناختند به ویژه برای والدین و همسر و فرزندان عزیز و دیگر کسان و یارانش دردناک است، ولی زندگی و مرگ انسان هایی مانند او، حماسه‎یی است که ملت ها را بیدار می کند و به جوانان الگو می دهد و افق های روشن و راه رسیدن به آن را برای همه ترسیم می کند.

صهیونیست های خونخوار و جنایتکار بدانند که خون مطهر شهیدانی همچون عماد مغنیه صدها عماد مغنیه می آفریند و مقاومت در برابر ظلم و فساد را دوچندان می کند. مردانی چون این شهید بزرگوار زندگی و آسایش و بهره مندی های مادی خود را در راه دفاع از مظلوم و مبارزه با ظلم و استکبار فدا کردند و این ارزش والایی است که همه‌ی وجدان های انسانی در برابر آن سر تعظیم فرود می آورند. 

رضوان خدا بر او و بر همه ی مجاهدان راه حق باد. من این شهادت بزرگ را به شخص شما و به خانواده گرامیش و به جوانان سرافراز حزب اللّه و مقاومت و به همه ی ملت لبنان تبریک و تسلیت می گویم.

والسلام علیه و علیکم و رحمه اللّه و برکاته

سید علی خامنه ای

۲۵ بهمن ۱۳۸۶»



سخنرانی سید حسن نصرالله در مراسم تشییع حاج عماد مغنیه:

«حاج عماد یکی از فرماندهانی بود که با خداوندمتعال عهد و پیمان بستند. و جهاد و بیداری و شب زنده داری و خستگی و تلاش، و اصولا همه زندگی‌شان در راه خدا بود... جان و زندگی‌شان را صادقانه وقف خدای بزرگ کردند... آنان در زمین، سربازانی گمنام و در آسمان سربازانی شناخته شده هستند. آنان در راه امت و آرمان عدالت خواهی و حق دفاع می کنند، و از کسی انتظار پاداش و ستایش ندارند.

این فرماندهان، سربازان گمنامی هستند، و نسبت به تهمت ها و دروغ پراکنی های ظالمانه واکنش نشان نمی دهند، در برابر یاوه گویی ها و تهمت ها از خود دفاع نمی کنند. زیرا خود را از چهارچوب میدان جهاد و فداکاری فراتر نمی بینند. بنابراین، همه افراد امت وظیفه دارند از حقیقت و هویت آنان دفاع نمایند. 

چهره درخشان، حقیقت پاک و فداکاری بی نظیر و بخشندگی آنان را به مردم جهان بشناسانند. این واقعیت انکارناپذیری است که عماد مغنیه به گردن همه افراد این امت حق دارد. امت به خاطر آرمان و اهداف خود و نه فقط به خاطر این شهید بزرگ، وظیفه دارد او را بشناسد و منصفانه درباره اش قضاوت کند. شایسته است امت به خاطر آرمان و اهداف خود از روح و مکتب و جهاد حاج عماد مغنیه الهام بگیرد.
 
اکنون حاج رضوان در سایه عنایت و رحمت خدا قرار گرفته است. هر چند که ستایش و تجلیل و قدردانی از حاج رضوان بخشی از ارزش های دنیای فانی است که در محاسبات رهپویان راه خدا ارزشی ندارد.

شهادت حاج عماد مغنیه برای ما غیرمنتظره نبوده است. چه در طول ۲۵ سال گذشته منتظر شهادت او بوده ایم. زیرا ما به مکتبی وابسته هستیم که پیامبران و امامان و رهبران آن مکتب همگی شهید شده اند. با شهادت حاج عماد، مسیر طبیعی خود را ادامه می دهیم.
 
همان‌گونه که در پی شهادت رهبرمان و سرورمان و دبیرکل‌مان سید عباس موسوی و شیخ راغب این راه را ادامه دادیم. در این نبرد واقعی و خونین از آرمان مقدس و عزت و سرافرازی امت‎مان در برابر همه فزون خواهی‎ها و تجاوزگری های آمریکا و اسرائیل و همه متحدان آنها دفاع می کنیم.

امروز نیز برادرم حاج عماد مغنیه فرمانده مقاومت را ترور کردند، و گمان کردند با ترور او جنبش مقاومت فرو می پاشد. او را در پرتو جنگ ژوئیه سال ۲۰۰۶ که هنوز ادامه دارد، به قتل رساندند. تا این لحظه آتش بس اعلام نشده بود و جنگ در سطوح سیاسی و نظامی همچنان ادامه دارد.
 
دولت های غربی که اسرائیل را در جنگ۳۳ روزه پشتیبانی کردند، همچنان به این پشتیبانی ادامه می دهند. این دولت ها کاملا اشتباه می کنند، آنگونه که در ترور شیخ راغب حرب و ترور سید موسوی دچار اشتباه شدند.

همه نویسندگان و تاریخ نگاران جهان بنویسند که از مرحله جنگ ژوئیه سال۲۰۰۶ تا مرحله انتقام خون شهید مغنیه سرآغاز مرحله فروپاشی و سقوط کیان اسرائیل غاصب خواهد بود. 

چنانچه خون شهید شیخ راغب حرب و خون شهید سید عباس موسوی اسرائیلی ها را از جنوب لبنان به استثنای منطقه کشتزارهای شعبا اخراج کرد، خون شهید حاج عماد مغنیه به یاری خداوند متعال آنان را از صحنه هستی اخراج و نابود خواهد کرد. این یک سخن انفعالی و عاطفی نیست، بلکه بر مبنای تأمل و دوراندیشی است.» 


حجت الاسلام و المسلمین شیخ حسان سویدان روحانی برجسته لبنان:

برادرانی که در آخرین روزهای حیات حاج عماد مغنیه در سوریه همراه او بوده اند، برای من نقل کرده اند که ایشان هر شب هنگام سحر به زیارت مرقد حضرت رقیه(س) می رفت. یکی از فرماندهان سپاه پاسداران نیز نقل کرده زمانی که در سوریه به سر می برده و هر سحرگاه که به زیارت مرقد حضرت رقیه(س) می رفته حاج عماد را در حال نماز و نیایش می دیده است. بنابراین تدین و پایبندی به اصول اعتقادی یکی از مهم‌ترین ویژگی های حاج عماد مغنیه بوده است. او همواره به تکلیف شرعی عمل می کرده است.

حاج عماد بعد از مسئله تدین چند ویژگی دیگری هم داشت که عبارتند از: ویژگی اول نبوغ فوق العاده در زمینه های برنامه ریزی و مهندسی نظامی: حاج عماد در زمینه مهندسی و سازماندهی نظامی، طرح هایی بکر ارائه می داد که هیچ کس پیش از او چنین طرح هایی ارائه نکرده بود. بسیاری از فرماندهان و کارشناسان نظامی در جمهوری اسلامی و برخی از کشورهای اسلامی گفته اند که حاج عماد در طرح مسائل جدید نظامی بی نظیر بوده است.

ویژگی دوم قدرت شخصیت: حاج عماد در مسئله زهد و پرهیزکاری فوق العاده استثنایی بود به گونه ای که تا آخرین روز حیاتش خانه شخصی در اختیار نداشت. این در حالی است که برای خانه دار شدن بسیاری از برادران جنبش مقاومت تلاش به عمل می آورد، و می کوشید مشکلات و نیازهای اجتماعی آنان را برطرف کند.
 
با وجودی که همه گونه امکاناتی در اختیار او گذاشته بودند، ولی فوق العاده زاهد و قانع بود. همانگونه که پیشتر اشاره کردم زمانی که در جنبش مقاومت فلسطین حضور داشت و امکانات مالی فراوانی در اختیار او بود ولی به این امکانات هیچ گونه چشم داشتی نداشت.

ویژگی سوم تواضع حاج عماد بود: او از رفتار سرور خود امیرمؤمنان علی بن ابیطالب(ع) پیروی می کرد، و در برخورد با رزمندگان مقاومت بسیار فروتن بود. هرگز خود را برتر از دیگران نمی دانست. ولی در برابر کسانی که در مسائل دینی و مقاومت سهل انگاری می کردند و دچار لغزش می شدند سرسختی نشان می داد و قاطعانه برخورد می کرد. در زمینه حفظ نظم و انضباط به هیچ وجه با رزمندگان مسامحه نمی کرد.

آمدن حاج عماد به قم برای اینکه مانند سایر طلاب همه وقت خود را صرف تحصیل علوم و معارف حوزوی کند نبود. ولی او مانند بسیاری از رهبران مقاومت اسلامی و حزب الله بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به ایران می آمد و از تجربیات انقلاب اسلامی درس های زیادی می آموخت.
 
هنگامی که شخصیت های بزرگ نظام جمهوری اسلامی نبوغ فکری و استعدادهای بالقوه حاج عماد مغنیه را شناختند شایسته دانستند که او را به ایران دعوت کنند و استعدادهای او را پرورش و بارور کنند. مدت زمان کوتاهی که آقای سیدحسن نصرالله دبیرکل حزب الله برای تحصیل به حوزه علمیه قم آمد، شهید عماد مغنیه نیز به ایران رفت و آمد داشت و گاهی با آقای نصرالله هم دیدار و گفت و گو می کرد.»


علامه فضل‌الله

آیت الله سید محمد حسین فضل‌الله،از مراجع لبنانی و امام جمعه بیروت در بیانیه‌ای شهادت عماد مغنیه را عامل مصمم‌تر شدن مقاومت دانست و تأکید کرد مقاومت تا پیروزی نهایی ادامه خواهد داشت.
مرجع بزرگ شیعه در لبنان در بیانیه‌ای شهادت حاج عماد مغنیه را به عنوان یکی از ارکان مقاومت اسلامی، چالشی برای روند جهاد با اسرائیل و استکبار جهانی خواند و گفت: این روند در سخت‌ترین حالات نیز به عنوان نمادی از مقاومت در قلب مردم غزه باقی خواهد ماند.
علامه فضل‌الله افزود: ‌او در راه اسلام شهید شد و راه شهیدان سید عباس موسوی و شیخ راغب حرب رهبران پیشین مقاومت را ادامه داد.
وی گفت: شهادت مغنیه خسارت بزرگی برای مقاومت اسلامی لبنان محسوب می شود که در برابر اشغالگری اسرائیل ایستادگی می‌کنند.



آثار ذکر در سازندگی روحی و اخلاقی

آثار ذکر در سازندگی روحی و اخلاقی



بسم االله الرحمن الرحیم


ذکر و یاد خدا آثار سازنده روحی و اخلاقی فراوانی دارد که یاد متقابل خدا از بنده، روشنی دل، آرامش قلب، ترس از (نافرمانی) خدا، بصیرت و شناخت شیطان، بخشش گناهان، و علم و حکمت از جمله آنهاست .

یکی از زیباترین جلوه های ارتباط عاشقانه با خدا و اساسی ترین راه های سیر و سلوک، ذکر است; یعنی مترنم بودن زبان و قلب انسان به اسماء حسنای الهی و شاداب نگه داشتن گل روح در زیر باران یا دحق .

ذکر خدا، از یادبردن هستی محدود خویش در رهگذر یاد اسمای الهی است و تداوم و استمرار آن زنگار گناهان را از روی دل می زداید; زیرا غفلت و فراموشی حق تعالی، ساحت دل را مکدر می کند . از اینجاست که یکی از رسالت های اولیای الهی و کتابهای آسمانی، برطرف نمودن این کدورت و تاریکی است و به همین علت «ذکر» را از اوصاف پیامبر و از نام های قرآن شمرده اند; چنانکه قرآن مجید به ذکر بودن پیامبر صلی الله علیه و آله چنین اشاره می کند:

«... قد انزل الله الیکم ذکرا × رسولا یتلوا علیکم آیات الله ...» (1) .

«خداوند ذکری (رسولی) را به سوی شما فرستاد تا آیات خدا را بر شما تلاوت کند» . همچنین از نام های قرآن مجید ذکر می باشد: «انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون » (2) . «ما ذکر (قرآن) را بر تو نازل کردیم و آن را حفظ خواهیم کرد» .

وجه نامگذاری پیامبر صلی الله علیه و آله و قرآن به ذکر این است که موجب یادآوری خداوند متعال می باشند; زیرا یادآوری منوط به دانش قبلی است و این پیامبران و کتاب های آسمانی می باشند که پرده غفلت و فراموشی را از روی دل کنار زده و نور الهی را بدان می تابانند . بنابراین یاد خدا انسان را از حضیض مادیت به اوج معنویت می رساند و امید را در انسان زنده می کند و یاس و ناامیدی را که از تنگناهای زندگی مادی و معادلات بشری ناشی می گردد، برطرف می کند .

ذکر خدا ارتباط معنوی عبد سالک با رب مالک است و این انسان است که نباید خود را وقف زندگی مادی کند و مقصد را در خود و دنیای خود محدود سازد، بلکه باید خود را برای سفر پر فراز و نشیب ابدیت آماده و مهیا کند .

ذکر خداوند آثار و ثمرات اعجاب آور و با شکوهی دارد که هریک از آنها در سازندگی روحی و اخلاقی انسان تاثیر به سزایی دارد . عمده ترین این آثار و ثمرات به شرح زیر است:

1 . یاد خدا نسبت به بنده

اولین اثر یاد خدا این است که خدای متعال نیز انسان را یاد می کند: «فاذکرونی اذکرکم ...» (3) «مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم » . از اینکه در این آیه شریفه یاد خداوند متعال، منوط به یادکردن بنده شمرده شده است، یک نکته دقیق فهمیده می شود و آن عبارت است از تصور دو نوع ذکر از طرف خدا; الف: ذکر عام . ب: ذکر خاص .

ذکر عام عبارت از هدایت عام الهی است که شامل تمام موجودات می باشد و اختصاص به گروه خاصی ندارد و شاهد آن آثار ذکر عام الهی در پهنه گیتی می باشد . و آن اعطای مواهب و عطایای گوناگون خداوند به تمام ممکنات می باشد و این یاد همگانی که فیض مستمر الهی است، هرگز قطع نمی شود .

اما ذکر خاص به بندگان خاص و ذاکر تعلق دارد و یک نوع توجه و لطف است از جانب خداوند متعال .

2 . روشنی دل

خداوند; ذکر خویش را موجب نورانی شدن و بیداری دل ها می داند . مردن دل و افسردگی از هولناک ترین سیه روزی هاست; به طوری که حضرت علی علیه السلام اولین سفارششان به امام حسن مجتبی علیه السلام - در نامه ای که به فرزند ارجمندشان نوشته اند - این است که بیش از هرچیز به آبادانی دل خویش بپردازد: «فانی اوصیک بتقوی الله - ای بنی - و لزوم امره و عمارة قلبک بذکره ...» (4) .

«پسرم! تو را به تقوا و التزام به فرمان خدا، آباد کردن قلب و روح با ذکر او و چنگ زدن به ریسمان الهی توصیه می کنم ...» .

یکی از مؤثرترین عوامل علاج مرگ دل و احیای دوباره آن، پناه بردن به ذکر خداست; ذکر حق نور است و مداومت در آن، قلب را از تاریکی و ناامیدی و قساوت نجات می دهد; شفافیت و لطافت و درک و شور و عشق به آن می بخشد و گرمی و تپش و نشاط تازه در آن می دمد . این ثمره ذکر را حضرت علی علیه السلام چنین گوشزد می کند:

«ان الله تعالی جعل الذکر جلاء للقلوب تسمع به بعد الوقرة و تبصر به بعد العشوة و تنقاد به بعد المعاندة ...» (5) ; «خداوند متعال یاد خویش را جلای قلبها قرار داده، که در اثر آن گوش، پس از سنگینی می شنود و چشم پس از کم سویی می بیند و بدین وسیله پس از لجاجت و دشمنی منقاد و رام می گردد» .

3 . آرامش قلب

سومین اثری که برای یاد خدا بیان می شود آرامش دل آدمی است . به تعبیر قرآن طمانینه و سکون قلب از جمله آثار مستقیم یاد خداست: «الذین آمنوا و تطمئن قلوبهم بذکرالله الا بذکر الله تطمئن القلوب » (6) ; «کسانی که ایمان آورده اند و دل هایشان به یاد خداست، بدانید تنها با یاد خدا دل ها آرام می گیرد» .

یاد خدا داروی معنوی اضطراب و افسردگی است که از نظر روانشناسی علل آن ترس، آینده مبهم، نگرانی از شکست خوردن، ترس از بیماری ها و نگرانی از عوامل طبیعی می باشد . گذشته از مساله بیماری اضطراب، آرامش طلبی در فطرت انسان ریشه دارد و در سرشت انسان ها حس آرامش جویی نهفته است و بسیاری از فعالیت های آدمی در حقیقت پاسخ به ندای الهی فطرت است .

وقتی به زندگی خود و بسیاری از افراد نظر می کنیم، می بینیم هدف بسیاری از کارهای ما دست یابی به گوهر گرانبهای آرامش است; یعنی انسانها در طول زندگی خود تلاش می کنند تا به آرامش خاطر و طمانینه نایل شوند . در این نقطه بین انسان ها اشتراک نظر وجود دارد، ولی اختلاف نظر در تعیین و تشخیص چیزهایی است که به زندگی آرامش می بخشد .

بسیارند کسانی که این گوهر نفیس را در گرو ثروت اندوزی و رفاه مادی می دانند و آرامش گم شده خود را در آن می جویند و به قول خودشان، پشت خود را می بندند تا برای عمری، خیال آسوده و آرامش خاطر داشته باشند; گروهی نیز آرامش را در کسب مقام و شهرت می بینند و برای آن خود را به آب و آتش می زنند; گروهی - به اشتباه - آرامش را در پناه بردن به دامن «اعتیاد» می بینند تا دمی آرامش و تسکین یابند که این آرامش کاذب است .

ولی قرآن مجید تنها نسخه شفابخش اضطراب را یاد خدا می داند و تنها پاسخ ندای فطرت را ذکر خدا می بیند (7) ولی مقصود ذکر قلبی است نه ذکر زبانی; زیرا قرآن کریم آن ذکر زبانی را که با ذکر قلبی همراه نیست، ممدوح نمی شمارد بلکه مذموم می داند درباره نماز می فرماید: «... اقم الصلاة لذکری » (8) «نماز را با یاد من اقامه کن » . و در سوره ماعون می فرماید: «فویل للمصلین × الذین هم عن صلاتهم ساهون » (9) «وای بر نمازگزارانی که از نمازشان غافل اند» . معلوم می شود اگر کسی نماز بخواند، هرچند که ذکر خدا بر زبانش جاری است ولی غافل باشد و نداند چه می گوید، کارش زار است .

بنابراین، مقصود اصلی، ذکر قلبی است نه ذکر زبانی . ذکر زبانی زمینه است برای پیدایش ذکر قلبی و آرامش با ذکر قلبی مشکلات را حل می کند (10) .

خداوند در سوره طه خطاب به حضرت موسی و هارون علیه السلام می فرماید: «اذهب انت و اخوک بآیاتی و لا تنیا فی ذکری » (11) «تو و برادرت با آیات و معجزات من حرکت کنید و در یاد کردن من سستی نکنید» . این ذکر، ذکر قلب است; زیرا انسانی که در برابر خطر مواجه می شود و به مقاومت در برابر آن خطر، ماموریت پیدا می کند، با ذکر زبانی نمی تواند مشکلی را حل کند; طمانینه است که مشکلات را حل می کند و طمانینه، با ذکر قلب است نه با ذکر زبان . البته ذکر زبان خوب است و زمینه را برای ذکر قلب فراهم می کند (12) .

در خصوص این بحث که یاد خدا و ذکر قلبی آرام بخش دلهاست، امام صادق علیه السلام می فرماید: «ان القلب لیتجلجل فی الجوف یطلب الحق فاذا اصابه اطمان و قر» (13) . «دل آدمی از درون مضطرب می شود و در حقیقت خواهان حق است پس آنگاه که به حق رسید، آرام و قرار می گیرد» .

4 . خشیت و ترس از خدا

از جمله آثار یاد خدا برای مؤمنان، خداترسی و خشیت می باشد . قرآن در این زمینه می فرماید: «انما المؤمنون الذین اذا ذکر الله و جلت قلوبهم ...» (14) «تنها مؤمنان هستند که هرگاه یادخدا به میان آید، دل هایشان ترسان شود» . که این ترس از درک عظمت و علم ایشان سرچشمه می گیرد; لذا خداوند در قرآن تنها عالمان را متصف به خشیت می داند و در سایه خشیت از خداوند است که انسان از ارتکاب معاصی اجتناب می ورزد .

5 . بصیرت یافتن و شناخت شیطان

یکی از عوامل اصلی سقوط انسان و سیه روزی او، افتادن به دام های ناپیدای شیطان است و ذکر حق به انسان بصیرتی می دهد که وسوسه های پنهان و دام های ناپیدای شیطان را به سهولت بشناسد و در دام او نیفتد:

«ان الذین اتقوا اذا مسهم طائف من الشیطان تذکروا فاذا هم مبصرون » (15) . «اهل تقوا آن هنگام که دچار وسوسه گروهی از شیاطین شوند به یاد خدا می افتند و در آن وقت است که بینا می گردند» .

6 . بخشش گناهان

از آثار و ثمرات اخروی یاد خداوند، مغفرت الهی می باشد که شامل حال یادکنندگان خدا می گردد و اضافه بر آن، خداوند وعده اجر و پاداش بزرگ نیز به ایشان داده است . قرآن مجید در این باره می فرماید: «... و الذاکرین الله کثیرا و الذاکرات اعد الله لهم مغفرة و اجرا عظیما» (16) . «مردان و زنانی که بسیار یاد خدا کنند، خدای متعال برای آنان آمرزش و پاداش بزرگ آماده نموده است » .

انسان مؤمن بر اثر لغزش هایی که در مدت عمر داشته است، در اندوه و نگرانی به سر می برد و دائم به دنبال انجام کارهایی است که باعث آمرزش گناهان وی گردد، از طرفی خدای غفار، باب توبه و آمرزش خود را بر روی بندگان خود گشوده و فرموده است: «قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا ...» (17) . «بگو ای بندگان من که با ارتکاب گناهان بر خود زیاده روی نمودید از رحمت خداوند نومید نباشید; زیرا خداوند متعال جمیع گناهان را می آمرزد» .

از طرف دیگر; خداوند کارها و راه های متعددی را برای آمرزش بندگان قرار داده است و هرکس با وسیله ای می تواند برای خود آمرزش طلب کند و از آن جمله است ذکر بسیار خدای متعال .

7 . حکمت و علم

یکی دیگر از ثمرات ذکر، پختگی عقل و کمال و حکمت است . ذکر باعث فروزان شدن قوه ادراک انسان و جوشش فکر و اندیشه می شود . جان فرد شایستگی این را پیدا می کند که منعکس کننده حقایق غیبی در خود گردد و خداوند به اندیشه و عقل این افراد مدد رساند . این حقیقت را امیرالمؤمنین علیه السلام صریحا بیان نموده و بزرگانی هم آن را تجربه کرده اند . شیخ الرئیس ابن سینا و صدرالمتالهین تصریح دارند که گاه در یک مساله علمی و فلسفی به بن بست رسیده و قادر به حل آن نبوده اند و به ذکر و نماز پرداخته اند و مطلب برایشان آشکار شده است .

حضرت علی علیه السلام می فرماید: «... و ما برح لله - عزت آلاؤه - فی البرهة بعد البرهة و فی ازمان الفترات عباد ناجاهم فی فکرهم و کلمهم فی ذات عقولهم فاستصبحوا بنور یقظة فی الابصار و الاسماع و الافئدة ...» (18) . «و همواره برای خدای تعالی - که نعمتهایش بزرگ است - در هر برهه ای بعد از برهه دیگر و در دوران های نبودن پیامبران و سستی دین، بندگانی بوده اند که خداوند در اندیشه هایشان با آنان راز گفته و در عقل هایشان با آنان سخن می گفته است . اینان چراغ هدایت را به روشنایی بیداری در دیده ها و گوش ها و دل ها افروختند ...» .

در شماره قبلی تعدای از آثار سازنده روحی و اخلاقی ذکر و یاد خدا را از نظر خوانندگان گرامی گذراندیم، اینک با تعدادی دیگر از این آثار سازنده، آشنا می شویم .

8 . باطن بینی

در پرتو تداوم در ذکر خدا می توان دیده ملکوت بین پیدا کرد و درهای آسمان معنی را به روی خود گشود: «و فتحت لهم ابواب السماء ...» (19) . نور ذکر، باطن امور را بر ما می گشاید حتی به حقایق آخرت و جهان دیگر می توان آگاهی یافت . حضرت علی علیه السلام در خطبه ای که صفات اهل ذکر است صریحا این حقیقت را بیان فرموده است:

«گویا دنیا را به پایان رسانده و به آخرت درآمده و مشاهده کننده صحنه آخرت هستند و گویا بر احوال پنهان اهل برزخ در مدت اقامتشان در آنجا آگاهند و قیامت تای وعده های خویش را جلو چشم ایشان محقق ساخته و در همان حال که هنوز در دنیا هستند پرده غیب از جلو چشمشان کنار رفته به طوری که می بینند آنچه را که دیگر مردم نمی بینند و می شنوند آنچه را که دیگران قادر به شنیدن آن نیستند» (20) .

9 . افزایش هدایت

ذکر خدا درجات هدایت را افزایش می دهد . در سوره کهف آمده است:

«... و اذکر ربک اذا نسیت و قل عسی ان یهدین ربی لاقرب من هذا رشدا» (21) .

«پروردگارت را یاد کن و بگو شاید خداهم مرا به چیزی که به حق و صواب نزدیکتر از این باشد، هدایت کند» . در این آیه خداوند به پیامبرش دستوری می دهد تا امت از آن استفاده کنند، می فرماید: اگر خدا را فراموش کردی به یاد خدا باش تا بر هدایت تو افزوده گردد . معلوم می شود هر درجه ای از ذکر که هم سطح خود ایمان و هدایت را در بر دارد، زمینه ای است برای درجه بعدی و دایت بالاتر و ایمان افزون تر . «و اذکر ربک اذا نسیت ...» ، یعنی اگر آن درجه عالیه را از دست دادی، باز هم به یاد خدا باش و متذکر حق باش تا خداوند رشد بیشتر و بهتری به تو مرحمت کند (22) .

10 . عدم از خودبیگانگی

یکی از موجبات عمده رکود و بی ثمری انسان، در افتادن به ورطه خود فراموشی و از خودبیگانگی است . قرآن کریم تنها عامل خودفراموشی را خدافراموشی معرفی می کند که به وسیله ذکر و یاد خدا می توان از این ورطه هولناک نجات یافت:

«و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم اولئک هم الفاسقون » (23) .

«مانند آن افرادی مباشید که خدا را فراموش کردند پس خداوند هم آنان را از یاد خودشان برد و اینان همان فاسقان هستند» .

11 . مقبولیت و پذیرش

یکی از نشانه های اینکه فرد بداند مورد رضایت خدا هست یا نه؟ این است که فرد ببیند اهل ذکر است یا نه . آنان که می بینند توفیق ذکر خدا را دارند باید مطمئن باشند که مقبول خدای تعالی و مورد عنایت او هستند تا وقتی که خداوند از بنده ای خشنود نباشد، اجازه نمی دهد نام پاکش بر دهان او جاری شود و مداومت در ذکر داشته باشد . کسانی که می بینند ذاکر خدای متعال هستند باید اطمینان داشته باشند که خدا نخست ذاکر آنها بوده است (24) .

12 . کنترل قوای فکری

یکی دیگر از آثار و ثمرات ذکر، کنترل قوای فکری و حواس است . در مسیر تهذیب نفس، انسان باید به تدریج بر قوای درونی و همه ابعاد گفتاری و رفتاری وجود خود مسلط شود . یکی از ابعاد گریزپا و سرکش درون انسان قوه تفکر اوست . سرکشی این بعد را می توان در نماز به خوبی درک کرد . یکی از عوامل بسیار مؤثر در کنترل فکر، مداومت در ذکر است (25) :

«یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا × و سبحوه بکرة و اصیلا» (26) .

«ای مؤمنان! خدا را بسیار یاد کنید و هر صبح و شام او را تسبیح گویید» .

امام صادق علیه السلام از سیره پدر بزرگوارش امام باقر علیه السلام نقل می کند:

«پدرم امام باقر علیه السلام بسیار ذکر خدا می گفت . من همواره با او راه می رفتم و او به یاد خدا بود و با او غذا می خوردم و او ذکر خدا می گفت و حتی وقتی با مردم حرف می زد، شرکت در جلسات مردم او را مانع از ذکر خدا نبود و من مرتب می دیدم که زبانش به زیر گلویش می چسبد و لا اله الا الله می گوید و او پیوسته ما را جمع می کرد و بین الطلوعین بیدار نگه می داشت و ما را به خواندن ذکر، دعا و قرآن امر می فرمود تا آفتاب طلوع کند» (27) .

بنابراین ذکر زیاد و توبه به معنای آن به تدریج انسان را توانا می کند تا تمرکز حواس کسب کند و هر لحظه به هرچه اراده کرده، بیندیشد و فکر را از سرکشی مانع شود و این قدرت در ابعاد بسیاری می تواند فکر و قوای درونی را مهار کند .

13 . زدودن غم و اندوه

غم و اندوه غالبا بر اثر از دست دادن یک چیز، به دست نیاوردن مطلوب، تردید وبلاتکلیفی و مشاهده صحنه های تاثرانگیز پیش می آید .

یاد خدا در همه این موارد می تواند به نحو معجزه آسایی غم و غصه را برطرف سازد . گاهی غمی که بر دل شخص سنگینی می کند ناشی از تاسف او به خاطر از دست دادن یک فرصت، یک موقعیت و یا چیزی از مال و مقام دنیاست . خداوند متعال می فرماید:

«لکیلا تاسوا علی ما فاتکم ...» (28) .

«نسبت به آنچه از دست داده اید افسوس نخورید» .

با یاد خدا می توان به مرحله ای از معرفت دست یافت که به خاطر از دست دادن هیچ چیزی اندوهگین نشد . کسی که صرفا به یاد خداست می آموزد که پیوسته حاجات خود را از خدا بخواهد و به لطف و کرم او امید ببندد .

حضرت یعقوب علیه السلام فرمود:

«. . انما اشکو بثی و حزنی الی الله و اعلم من الله ما لا تعلمون » (29) .

«من غم و درد دل خود را به خدا می گویم و می دانم از خدا آنچه را شما نمی دانید» .

بعضی اوقات غم و غصه نتیجه تردید و بلاتکلیفی است . کسانی که نسبت به اجرا یا عدم اجرای کاری دو دل هستند، دچار پریشانی و اندوه می گردند . چنین غصه هایی برای کسی که به ذکر خدا مشغول باشد، کمتر پدید می آید; زیرا یاد خدا او را صاحب تشخیص و اراده اش را قوی می کند و روح اعتماد و توکل به خدا را در او زنده می کند .

و بالاخره دیدن صحنه های تاثرانگیز موجب اندوه شدید می گردد در این گونه موارد یاد خدا بهترین داروی معنوی اثربخش است; مثلا اگر از روی توبه به ذکر خدا مشغول شود، این ذکر او را از معنویت سرشار خواهد کرد، غمش را خواهد زدود و قلبش را از فشارهای ناشی از غم، خلاص خواهد کرد (30) .

14 . نجات از غفلت

همه گناهان کوچک و بزرگ در حالت غفلت و بی خبری رخ می دهد و عوامل غفلت زا بسیار است . زن، فرزند، زینت ها، زخارف دنیوی، دارایی های منقول و غیر منقول، ریاست ها، حکومت ها، عنوان های فامیلی و مقام علمی و روحانی و حتی بسیاری از عبادتها ممکن است انسان را به غفلت بیاندازد .

شیطان برای غافل کردن هرکسی از طریق ویژه ای که با حال و شغل او متناسب و در او مؤثر است، وارد می شود و او را به آن سرگرم می سازد . آنچه غفلت را برطرف، عمل را صالح و انسان را تربیت می کند، یاد خدا و تذکر است و عوامل تذکر نیز فراوان است . بعضی از عوامل تذکر، تکوینی و برخی دیگر تشریعی است .

اجرام زمینی و آسمانی، شب و روز، نعمت های مادی، پدیده حیات و تمامی ذرات جهان هستی که صنع صانع یکتاست، عوامل تکوینی تذکر است که نظرکردن به آنها اهل معرفت را به یاد خدا می اندازد . و عوامل تشریعی تذکر، همان عبادات است که بهترین رافع غفلت است و خلاصه آنکه بر اساس آیات قرآن و به حکم عقل و اثبات تجربه، یاد خدا انسان را از حالت غفلت خارج می کند و از ابتلا به پیامدهای آن که ارتکاب معاصی، مفاسد شخصی و اجتماعی تباه کننده است، دور می سازد (31) .

از آثار و ثمرات ذکر گفتیم و در اینجا متذکر می شویم که یکی از مصادیق والای ذکر، قرآن است . بنابراین تمام آثاری که بر قرآن کریم مترتب است و همه بهره مندی هایی که انسان از رهگذر قرآن کریم می تواند به آن برسد، خود ثمرات و آثار ذکر خواهد بود و نیز تمامی اثرات عظیمی که بر نماز مترتب است، در شمار ثمرات ذکر است; زیرا نماز یکی از مصادیق والای ذکر است .


پی نوشت‌‌ها:
1) طلاق، 10 و 11 .
2) حجر، 9 .
3) بقره، 152 .
4) نهج البلاغه، نامه 31 .
5) همان، خ 222/2 .
6) رعد، 28 .
7) فضایل و آثار ذکر، علیرضا مسعودی، ص 105 تا 107 .
8) طه، 14 .
9) ماعون، 4 و 5 .
10) مجله پاسدار اسلام، شماره 136، ص 17 .
11) طه، 42 .
12) همان، ص 17 .
13) اصول کافی، ج 2، ص 421 .
14) انفال، 2 .
15) اعراف، 201 .
16) احزاب، 35 .
17) زمر، 53 .
18) نهج البلاغه: خطبه 222/3 و 4 .
19) نهج البلاغه، خطبه 222، 13 .
20) همان، خ 222، 8، 9، 10 .
21) کهف، 24 .
22) پاسدار اسلام، شماره 137، ص 45 .
23) حشر، 19 .
24) مجله تربیت، سال دهم، شماره 1، ص 30 .
25) همان، 31 .
26) احزاب، 41 و 42 .
27) پاسدار اسلام، شماره 137، ص 9 .
28) حدید، 23 .
29) یوسف، 86 .
30) نمازشناسی، حسن راشدی، ص 79 .
31) همان، ص 168 و 169 ..

اعلام زمامداری علی نقطه عطف تاریخ اسلام

اعلام زمامداری علی نقطه عطف تاریخ اسلام

آیه تبلیغ و حدیث غدیر

«هان ای پیامبر! آنچه را از جانب پروردگارت سوی تو نازل شده، ابلاغ کن‌ و اگر (ابلاغ) نکنی پیام (سرنوشت‌ساز) رسالتش را نرسانده‌ای و خدا تو را از (گزند) مردمان نگاه می‌دارد. خدا گروه کافران را بی‌گمان هدایت نمی‌کند».[1]

زمامداری و تدبیر امور همه جانبۀ زندگی و نیاز به حکمران صالح و نافذ برای هر جامعه‌ای به ویژه جامعۀ دینی ضرورتی اجتناب‌ناپذیر است. و هر قدر که یک اُمت، گسترده، قویتر و ماندگارتر باشد این ضرورت بیشتر و نمایانتر است.

بی‌تردید دین حق‌گرا و والای اسلام برای بشریت برنامه‌ای کامل و جامع در عرصۀ اصول و فروع اجتماعی و فردی دارد، و عرصه‌ای را فروگذار نکرده است.  ساختار نظام اسلامی در اجرای برنامۀ خود به یک پاسدار نیازمند است، تا از کیان آن پاسداری نماید. نخستین پاسدار پیامبر اسلام(ص) بود که از آغاز زندگی تا بدرود حیات، عهده‌دار صیانت از تمامیت همه‌جانبه اُمت اسلامی بود. هرگاه به اقتضاء ضرورت - مثل فرماندهی مستقیم قوای جنگی و یا مسائل دیگر - ناگزیر از ترک مرکز حکومت بود، کسی که توان تدبیر امور را داشته باشد جایگزین خود می‌کرد. همانگونه که علی(ع) را جایگزین کرد و فرمود: «شهر تنها با تو یا من سامان می‌یابد».

سیرۀ اجتماعی پیامبر(ص) در زمان حیاتش، گماشتن حکمرانان در قلمرو جامعۀ اسلامی، مثل مکه، طائف و یمن و نصب فرماندهی قوای مسلح اعزامی به نقاط مختلف بوده است. حال خود داوری کنید؛ کسی که در زمان حیاتش دارای چنین مبانی، ایده و سیره‌ای بوده چگونه می‌توان پذیرفت که سرنوشت جامعۀ اسلامی پس از خود را رها کرده، آن را به طوفان حوادث سپرده و رهبری پس از خود را تعیین نکرده باشد؟ چگونه می‌توان پذیرفت، پیامبری که لحظه‌ای اُمت را به حال خود نگذاشته و منطقه‌ای را بدون والی ننهاده، پس از خود زمام اُمت را واگذارد و زمامدار پس از خود را نمایان ننماید. این نسبتی ناروا به ساحت اوست.

پس به اقتضاء طبیعت اسلام و رسالت محمّدی باید گفت که او جایگزین پس از خود را بجای نهاده است. وحی الهی نیز در این باب استوار بوده و پیامبر(ص) را چنین خطاب کرده که « اگر (ابلاغ) نکنی پیام (سرنوشت‌ساز) رسالت را نرسانده‌ای و خدا تو را از (گزند) مردمان نگاه می‌دارد»[2].

دربارۀ شأن نزول این آیه چنین آمده: آنگاه که پیامبر(ص) آهنگ برگشت از حجة الوداع فرمود و واپسین سال عمرش بود در منطقه‌ای به نام «خم» آیتی بر او فرود آمد که به موجب آن، مأموریت یافت تا آنچه در مورد ولایت علی(ع)[3] از سوی خدا دریافت کرده را بر همگان بازگوید بی‌تردید سوره مائده آخرین سوره و آیه پنجاه و ششم آن در شأن علی(ع) نازل گشته است. ابن مسعود گوید: «در زمان حیات پیامبر(ص) آیه «هان ای پیامبر! آنچه را از جانب پروردگارت سوی تو نازل شده، ابلاغ کن » را بر این اساس که در شأن علی(ع) است قرائت می‌کردیم.

مراد این روایت این نیست که نام علی(ع) در آیه بوده و به مرور زمان از آن برداشته شده بلکه منظور اینست که نزول این آیه در شأن علی(ع) مثل نزول اصل آیه، واضح بود و ما هنگام قرائت آیه پیوسته به یاد علی(ع) بودیم. از اینکه خدای متعال او را به مصونیت از گزند مردمان وعده می‌دهد برداشت می‌شود که پیامبر(ص) از شرّ مردم نگران بوده و از تبلیغ آن خودداری می‌کرده است و نگرانی حضرت(ص) بجا بوده است و خداوند او را می‌فرماید که از سرزنش دیگران نهراسد. همان پیامبری که انواع آزارها را تحمل نمود و زخم‌زبان‌ها را بجان خرید و بی‌پروا همگان را به توحید و یکتاپرستی دعوت می‌نمود و خون از پیشانی‌اش جاری شد و بر ترور شبانه او هماهنگ شدند تا اینکه ترک دیار کرد.

او را دیوانه خواندند و ساحرش نامیدند و... ولی دست از فراخوانی همگانی به یکتاپرستی برنداشت. حال چه شده که می‌ترسد؟ و از چه می‌ترسد؟ آن هم‌زمانی که شصت سال از زندگی را پشت سر گذاشته و خود می‌داند که آخرین سال عمرش را می‌گذراند و حکومت او اقتدار یافته و هیبت او پادشاهان و بزرگان را به فروتنی واداشته است. پس چرا باید هراسناک باشد؟ نگران چه اتفاقی است؟ با توجه به دلداری و تسلیتی که خدا به او می‌دهد و از لحن این آیه می‌توان حقیقت را دریافت. پیامبر(ص) نگران بود که تبلیغ رسالت و معرفی علی(ع) به عنوان جانشین بعد از خود، باعث شود که روند رو به رشد خداگرائی در جامعه تعطیل گردد و گروه زیادی آن را بر نتابند و دوباره آئین کافرانه پیش گیرند. در حالی که بزودی قرار است پیامبر(ص) اُمت را گذارده و به جوار رحمت الهی هجرت نماید.

مردمان علیه او بشورند، ساختار جهان اسلام فرو پاشد، مسلمانان سرگردان و در رسالت او شک و شبهه نمایند. بنابراین، پیامبر(ص) دنبال فرصت مناسبتری برای این ابلاغ سرنوشت‌ساز بودند تا شاید خدا تدبیری فرماید و در پی سختی، همواری فراهم آرد. دراین حال برای بار سوم آیه آمیخته با اصرار ارزشمند و تهدیدات جدّی فرود آمد. نزول آیه در وهله اول و دوم به شدت مرحله سوم نبود.[4]

آن هنگام که پیامبر(ص) سال پایانی زندگانی پربرکتش را سپری می‌کرد در حال برگشت از حجة الوداع که سرشناسان دینی و اجتماعی از همه جای دنیای اسلام حضرت رسول(ص) را همراهی می‌کردند و حاجیان جمعیتی را تشکیل داده بودند که تشکیل دوباره آن امکان‌پذیر نبود، خدای متعال برای آخرین بار به پیامبرش دستور می‌دهد که ابلاغ رسالت نموده و علی(ع) را جانشین پس از خود معرّفی نماید. و نیز او را وعده داد که از گزند مردمان مصونش خواهد داشت.

حال باید به پرسشهای زیر پاسخ دهیم:

این رسالت چه ماهیتی داشت؟

پیامبر(ص) چرا نگران ابلاغ آن بود؟

چگونه آن را ابلاغ کرد؟

این ابلاغ دارای چه پیامدهائی بود؟

پاسخ به این پرسش‌ها پس از مطالب گذشته آسان می‌گردد که ضمن مباحث آینده به آن خواهیم پرداخت.

ماهیت رسالت، در آیه‌ی ابلاغ

بی‌تردید ماهیت و موضوع این رسالت، مجموعۀ آنچه بر پیامبر(ص) نازل شده نیست، زیرا سوره مائده آخرین سورۀ نازل شده بر پیامبر(ص) است و آیۀ تبلیغ آخرین آیه‌ایست که بر حضرت(ص) فرود آمده است و در آن زمان جز حج - که آن هم در حجة الوداع احکامش تکمیل شد - در احکام فرعیه نقصی نبوده تا نیاز به تکمیل داشته باشد؛ که اگر موضوع آیه، احکام بود آیه چنین می‌شد:

«ابلاغ کن ! والّا رسالت خویش را ابلاغ نکرده‌ای ...»

اینکه بگوید ابلاغ کن که اگر ابلاغ نکنی رسالت را ابلاغ نکرده‌ای ، توضیح واضح است و در ادبیات عوام مردم نیز بدور است، تا چه رسد به فصاحت و زیبایی قرآن که با آن هماهنگ نیست. پس احکام اصلی و فرعی موضوع آیه نیست. بلکه فقط یک موضوع است و آن خلافت است که به گونه‌ای شایسته باید تبلیغ ‌می‌شد. هیچیک از احکام دین از چنان جایگاه رفیعی برخوردار نیست که عدم ابلاغ آن به مثابه عدم ابلاغ رسالت باشد. گزافه نیست که بگوئیم حتی نماز هم که ستون دین است مشمول این آیه نیست؛ زیرا اگر کسی نماز را رها کند و روزه بدارد روزه‌اش صحیح و بخاطر ترک نماز گناهکار است.

پس ماهیت موضوع این آیه دارای جایگاه بلند و بنیادینی است که اگر رها شود اصل دین مورد تهدید است و جز خلافت پس از پیامبر(ص) هیچ آموزه‌ای دارای چنین جایگاهی نمی‌باشد.[5]

بنابراین همانگونه که اگر بعثت پیامبر(ص) نبود تشریع و مبانی اسلامی نبود، اگر پس از پیامبر(ص) کسی به وزانت و همگنی با او نباشد که جایگاه رسالت ادامه یابد. دین باقی نخواهد ماند و چنین شخصی به شهادت تاریخ، عقل و نقل علی(ع) است. اگر زمام مسلمین بعد از رحلت پیامبر(ص) رها گردد جاهلیت که در کمین نابودی پیامبر(ص) و تعالیم او بوده است، اعاده خواهد شد.

ساختار اجتماع و جوامع شهری به گونه‌ای است که هر حادثه‌ای نیاز به دو علت محدثه و مبقیه دارد.[6] بین این دو باید همگنی ماهوی و بلکه این همانی باشد.

اگر علت مبقیه نباشد گویا علت محدثه نبوده و در نتیجه معلول بوجود نیامده است. این حقیقت که هر حادثه‌ای به مثابه علت محدثه نیازمند علت مبقیه است، در حوادث اجتماعی و سرنوشت‌ساز بیشتر قابل دریافت است. به ویژه در جنبش‌ها و نهضت‌های اجتماعی که دشمنان در کمین نشسته و در انتظار ناپدید شدن علت بنیانگذار یا همان علت محدثه هستند تا بر آن نهضت بشورند و آن را نابود ساخته و وضعیت را به حالت اول برگردانند، وجود علت مبقیه یا استمراربخش بیشتر مشهود است.

ساختار استوار و بنیان ریشه‌دار اسلام و امت اسلامی توسط خدا بوده و وجود آن چراغ پرفروغی است که خاموش نخواهد شد. علت موجده بنیانگذار این ساختار پیامبر اسلام(ص) بوده که در بنیانگذاری و استوارسازی آن کوشید و مال و جان خود را در راه آن بنهاد تا در طول رسالتش اساس آن ، استوار گردید.

بی‌تردید بعد از علت موجده و بنیانگذار، وجود علت مبقیه و ادامه‌بخش، برای آن ضروری است. چرا که اگر نباشد به مرور زمان فرسوده گشته و دشمنان فرصت‌طلب و به کمین نشسته وارد شده و آن را در عرصه بشری از بین برده و اهداف و آیین مورد نظر خود را حاکم می‌گردانند.

بر این اساس آنگاه که هنگامه رحلت اخروی پیامبر(ص) رسید علت مبقیه دین را جایگزین خود نمود تا دین بر ساختار الهی و ناب خود باقی ماند که اگر چنین نمی‌کردند گویا رسالت خویش را انجام نداده و از ابتدا برانگیخته نشده بودند.

حال می‌توان معنای این بخش از آیه که «اگر ابلاغ نکنی رسالت خویش را ابلاغ نکرده‌ای» را دریافت. زیرا با عدم ابلاغ جانشینی، زحمات چندین ساله پیامبر(ص) هدر بود.

علت نگرانی پیامبر(ص) هنگام ابلاغ رسالت

سرشت حکومت پرکشش و خواهان زیادی دارد. پیامبر(ص) جامعه اسلامی و ساختار اجتماعی آن و مسلمان نمایان چند چهره که در جمع مسلمانان حاضرند را به خوبی می‌شناسد. علاوه بر آن به اقتضائات سنت اجتماعی آن روز، خلافت کسی که جوانترین سرشناسان بوده و در رکاب پیامبر(ص) طی جنگها پدران و برادران آنان را از دم تیغ گذرانده و بر حق و عدالت استوار، با ستمکاران خشن و در راه خدا سرزنش دیگران در او اندک اثری ندارد. و دیگر شرائط پیامبر(ص) را نگران نمود که این رسالت را برنتابند و آن را دروغ پنداشته و اسلام نهاده و کفر برگیرند؛ ساختار نظام و جامعه نوپای اسلامی دگرگون و به قهقرا برگرد و پیآمد این وضعیت تباهی رسالت پیامبر(ص) پس از رحلتش خواهد بود. می‌توان گفت: پیامبر(ص) اصل اسلام و نظام اسلامی و جامعه مسلمانان را ملاحظه فرمودند و در انتظار گشایش و زمینه مناسب برای ابلاغ این رسالت بودند. برخی روایات نیز تحلیل ما را برمی‌تابد که به نمونه‌هائی اشاره می‌کنیم: «... پیامبر(ص) فرمود: پروردگارم مرا به رسالتی برانگیخت که فراتر از توانم بود. چون که می‌دانستم مردم مرا دروغگو خواهند پنداشت. مرا وعده کرد که ابلاغ کنم یا عذابم خواهد کرد و این آیه را بر من فرو فرستاد: «ای پیامبر! آنچه سویت فرود آمد را ابلاغ نما»[7]

«...آن هنگام که آیه [ابلاغ] فرود آمد عرض کردم: پروردگارم! تنهایم، چه کنم؟ مردم بر من هماهنگ‌اند. باز آمد: اگر نرسانی، رسالت خویش نرسانده‌ای»[8]

«...در حجة الوداع در معیت پیامبر(ص) راهی مکه بودیم جبرئیل فرود آمد و فرمود: محمد! پروردگارت درود بر تو می‌فرستد و می‌فرماید علی(ع) را پرچم مردمان قرار ده. پیامبر(ص) گریست و اشک بر محاسنش جاری شد و فرمود: جبرئیلا! مردمانم همچنان با جاهلیت آمیخته‌اند، آنان را آزادانه و جابرانه به آئین تو در آورده‌ام تا مرا فرمان بردند. حال چگونه جز خودم را بر آنان بگمارم؟»[9]

سپس برای بار دوم و سوم که جبرئیل فرود آمد و وعده یاری الهی را به او ابلاغ کرد رسالت را ابلاغ نمود.

در آن هنگام مردم از پیامبر(ص) دور شده و پراکنده شده بودند. علی(ع) را فرمان داد تا گردشان آرد. آنگاه که گرد آمدند، دست در دست علی(ع) برخاست، خدای را ثنا گفت و آنگاه فرمود: هان ای مردمان! خود نمی‌پسندیدم که کسی را بعد از خود بر شما بگمارم.

آنگاه رسول خدا(ص) رو به همگان کرد و فرمود: «هان ای مردمان! از آنجا که می‌دانستم درختی بدنامتر و ناخوشایندتر از آنکه با من مخالف است نزد شما وجود ندارد، خوش نداشتم که از شما دور شوم. ولی خدا علی بن ابی طالب که همانند من است را فرستاد. خدا و من از او خشنودیم. او چیزی را بر پیوند و محبت من برنگزید. آنگاه دستانش را بالا برد و فرمود: هر کس که من او را امیرم این علی امیر اوست. خدایا! دوستدارش را دوست دار و دشمنانش را دشمن دار. در ادامه گوید: «مردمان گریه‌کنان دور پیامبر(ص) گرد آمدند و عرض کردند: ای پیامبر خدا(ص) تنها چیزی که ما را از تو جدا کرد این بود که نکند تحمل ما بر تو سخت باشد. از خشم رسول خدا(ص) به خدا پناه می‌بریم. آنگاه پیامبر(ص) از آنان خشنود شدند»[10].

چگونگی ابلاغ رسالت در کلام امام محمد باقر(ع)

امام باقر(ع) کیفیت ابلاغ رسالت را به این شرح بیان می‌دارند: «... آنگاه که خدا مصونیتش را به حضرت رسول(ص) وعده داد. سه میل قبل از جحفه در منطقه غدیر خم در حالی که پنج ساعت از روز گذشته بود. دستور داد جلو افتادگان برگردند و جاماندگان برسند و همگی در آن‌جا گرد آیند. تا علی(ع) را به مردم بشناساند و وحی خدا را درباره علی(ع) به همگان رساند. منادی همگان را به نماز جماعت فرا خواند ما از سمت راست راهی مسجد الغدیر بودیم. جبرئیل پیامبر(ص) را مأمور کرد و در آنجا زین‌های زیادی بود. حضرت رسول(ص) فرمان دادند که زین‌ها را بر هم چینند و سنگ‌ها را منبر گونه بر هم نهند تا بر همگان برتر باشد. مردم برگشتند، جاماندگان از راه رسیدند و همگی در آن مکان گرد آمدند. پیامبر(ص) بر فراز آن سنگ‌ها رفته و فرمودند[11]: «... خود را به بندگی خدا پایبند می‌دانم، خدائی او را باور دارم. آنچه بر من فرو فرستاد را بجا آوردم؛ زیرا از آن حادثه سهمگین و کوبنده (قیامت) می‌ترسم و خواستم که از آن در امان باشم. همان حادثه که هیچ کس را توان دفع آن نیست هر چند توانمندی بزرگ باشد. چرا که تنها او خداست و مرا فهماند که اگر آنچه فرو فرستاد را به همگان نرسانم رسالتم را زیر پا نهاده‌ام. مصونیتم را پذیرفت و خدا بزرگ و بزرگوار است. مرا وحی فرمود: به نام خدای رحتمگر بر آفریدگان، رحمت‌گر بر ویژگان. پیامبرا! آنچه بر تو درباره علی(ع) فرود آمد را بر همگان فاش کن. اگر چنین نکنی رسالت خویش را زمین نهاده‌ای. خدا تو را از مردمان مصون خواهد داشت.

از جبرئیل خواستم که مرا از ابلاغ این رسالت معاف دارد زیرا با کمی پرهیزگاران، زیادی دورویان، نیرنگ گنهکاران و بی‌باکی ریشخندکنندگان به اسلام که خدا در کتابش چنین وصفشان فرموده: بر زبان‌هایشان جاری شود آنچه در دل‌هایشان نیست و آن را فرصتی شمارند در حالی که [گناهشان] نزد خدا بزرگ است». چرا که آزارم را تا آن حد رساندند که مرا گوش نامیدند؛ زیرا که همراهی و اقبالم به او زیاد است. تا اینکه خدا درباره‌ام این آیت را فرو فرستاد که «آنان که پیامبر(ص) را آزار دهند و گویند او گوش است، آنگاه خدا فرمود او گوش خیر و نیکی برای شماست.» هان ای مردمان! بدانید و آگاه باشید که خدا او را به عنوان صاحب‌اختیار شما برگزید: امامی است که پیروی از او بر مهاجران و انصار، و پیروان نیک آنان، بر صحرانشینان و شهروندان، عرب و عجم، آزاد و برده، کوچک و بزرگ، سفید و سیاه، و بر هر یکتاپرست واجب شده است. [هشدار که] اجرای فرمان و گفتار او لازم و فرمانش نافذ است. ناسازگاران با او رانده خدا، گروندگان به او در مهر و رحمت ویژه اند. هر آینه خدای او، شنوندگان سخنش و پیروان راهش را آمرزیده است. هان مردمان! آخرین بار است که در این اجتماع ایستاده و مرا نظاره‌گرید. پس بشنوید و فرمان حق را گردن نهید؛ هموکه صاحب‌اختیار و معبود شماست. پس از خدا سفیر او که کنون در برابرتان ایستاده و با شما سخن می‌گوید. پس از من به فرمان خدا، علی ولّی و صاحب‌اختیار و زمامدار شماست. آن‌گاه امامت در فرزندان من و از نسل علی(ع) خواهد بود. این قانون تا رستاخیز که خدا و رسولش را دیدار کنید پابرجاست. آنچه خدا و رسول(ص) و امامان(ع) روا دارند رواست و آنچه آنان ناروا دانند نارواست. خدا روا و ناروا را برایم بیان فرموده و آنچه پروردگارم از کتابش (حلال و حرام) به من آموخته، در اختیار علی(ع) نهاده‌ام.

هان مردمان! او را برتر دانید. چرا که خدا همه دانش‌ها را در جان من نهاده و من نیز آن را در جان پیشوای پرهیزکاران، علی، نهاده‌ام. او (علی) پیشوای روشنگر است که خداوند آن را در سوره «یس» یاد می‌کند و می‌فرماید: «و هر چیزی را در پیشوائی روشنگر برشمرده‌ایم...»[12]

هان ای مردمان! از علی(ع) رو برنتابید و از امامتش نگریزید، از سرپرستی‌اش رویگردان نباشید. او[شما را] به درستی و راستی خوانده و خود نیز بدان عمل نماید، نادرستی را نابود کند و از آن بازدارد، نکوهش نکوهش‌گران او را از راه خدا باز ندارد. او سردمدار مؤمنان به خدا و رسول(ص) است، کسی در ایمان از او سبقت نجسته. او جان خود را فدای پیامبر(ص) نموده و با او به پرستش خدا مشغول بود آن زمان[که در وادی خداباوری] کسی نبود. اولین نمازگزار و پرستشگر خدا همراه من است. از سوی خدا به او فرمان دادم تا[در شب هجرت] در بستر من بیارآمد و او نیز فرمان برده و پذیرفت که جان خود را فدای من کند.

هان مردمان! او را برتر دانید که خدا او را برگزیده و پیشوائی او را بپذیرید که خداوند او را برافراشته...

هان مردمان! در قرآن ژرف بنگرید، آیات و محکماتش را دریابید و متشابهش را بگذارید. بخدا سوگند بیان بازدارنده، و تفسیر آن،[13] تنها با همینکه دستانش را گرفته و برافراشته‌ام ممکن است و اعلام می‌نمایم که: هرکس من او را امیرم، این علی(ع) امیر اوست.[14]  

هان مردمان! علی (ع)، حضور خداست که دراین‌باره در کتابش فرمود: «...دریغا بر آنچه در حضور خدا کوتاهی ورزیدم؛ بی‌تردید من از ریشخندکنندگان بودم».

هان مردمان! علی و فرزندان پاک من ثقل کوچک و قرآن ثقل بزرگ است[15] هر یک از این دو گویای دیگری و هماهنگ با دیگری است. هرگز از هم جدا نشوند تا کنار حوض بر من آیند. امامنتداران خدا میان بندگان خدا، فرزانگان الهی در زمین‌اند ـ بدانید که خدا فرمود و من از جانب او گفتم هشدارید که گفتم، رساندم و شنواندم

خدا فرمود من نیز گفتم و روشنگری کردم. امیرمؤمنان تنها این برادرم بود، و پس از من امارت سزاوار کسی جز او نباشد. آنگاه دست بر بازوی علی(ع) زد و او را بالا برد. از آن هنگام که پیامبر(ص) بالا رفت، علی(ع) را بالا برد تا آن حد که دو پای امیر مؤمنان به زانوی پیامبر(ص) رسیده بود. آنگاه حضرت افزودند:

هان مردمان خدا تنها به امامت او [علی(ع) ] دینتان را تمام گردانید. پس هر کس که او و فرزندانم که از صلب اویند تا برپائی رستاخیز به پیشوائی نگیرد کارهاشان تباه، دوزخیان جاودانه و عذابشان کاستی نداشته و مورد توجه خدا قرار نگیرند.

هان مردمان! خدا را گواه می‌گیرم که رسالت را ابلاغ نمودم و رسول(ص) جز ابلاغ وظیفه‌ای ندارد.

هان مردمان! آنگونه که شایسته خداست پارسائی پیشه کنید و مبادا نامسلمان بمیرید.

هان مردمان! نور الهی در من و سپس در جان علی و از علی به نسل او مهدی قائم که حق هر مؤمن هر حقی که از آن ما باشد را می‌ستاند جا گرفته است. چرا که خدا ما را بر کوتاهی‌کنندگان، ستیزه‌گران، ناسازگاران، خیانت‌ورزان، گنه‌کاران، ستمکاران و زورگیران، جهان راهنما و حجت قرار داده است.

هان مردمان! هشدارتان باد! من سفیر وحیانی خدا سوی شمایم که پیش از من نیز چنین سفیرانی بوده و روزگارشان به پایان رسیده است. «...آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، به گذشته‌هایتان باز می‌گردید؟ و هر کس بر گذشته (نابسامان) خود باز گردد، هرگز هیچ زیانی به خدا نمی‌رساند، و به زودی خدا سپاسگذاران را پاداش می‌دهد. » آنان شکیبایان بودند، بدانید! علی و فرزندانم که از نسل اویند به شکیبائی و شکرگذاری توصیف گشته‌اند.

هان مردمان! پس از من رهبرانی خواهند آمد که به دوزخ فرا خوانند و رستاخیز یاری نمی‌شوند.

هان مردمان! خدا و من از آنان بیزاریم...

هان مردمان! من هشداردهنده‌ام و علی راهبر است.[16]

هان مردمان! من پیامبرم و علی جانشین من است. پایان‌بخش پیشوایان، مهدی قائم از ما است. بدانید که او بر همه آئین‌ها غلبه خواهد کرد.[17]

بدانید که او ستاننده حق [ستمدیده‌گان] از ستمگران است.

بدانید که او بر دژها چیره و آنها را ویران خواهد کرد

بدانید که او هر گروه شرک‌آلود را از پای درخواهد آورد.

آگاه باشید که او خون دوستان خدای بزرگ و بلندمرتبه را جبران خواهد کرد. هشدار که از دریاهائی ژرف پیمانه‌هائی افزون گیرد

هشدار! که او هر ارزشمندی را در حد ارزشش و هر نادانی را در حد نادانی‌اش، می‌گذارد و ارزش می‌دهد.

هشدارید! که او برگزیده خدا و نیکوست.

بدانید که او میراث‌دار هر دانش و حاکم بر بینش‌هاست.

هان بدانید که او از سوی پروردگارش سخن می‌گوید و آیات و نشانه‌های ـ او را برافراشته، بالنده و استوار است.

آگاه باشید! اداره جهان به او واگذار شده و از همه گذشتگان وجودش را مژده داده اند.[18]

هشدارید! که او یگانه حجت جاویدان و پس از او حجتی نباشد. حق تنها در پرتو او و روشنائی تنها در حضور اوست.

هشیار باشید! که کسی بر او چیرگی نخواهد داشت و در برابر او، یاری نخواهد شد. »[19]

هان بدانید که او ولی خدا در زمین، حکمران الهی میان بندگان و امین خدا در آشکار و نهان است.

هان مردمان! برایتان بیان نمودم و شما را فهماندم و این علی پس از من شما را خواهد فهماند. در پایان سخنانم شما را به دست دادن با خود و سپس با علی فرا می‌خوانم که با او بیعت کرده و به امامت او اقرار نمائید. بدانید! من با خدا و علی با من پیمان بسته و اکنون من از سوی خدا برای امامت وی پیمان ستانم و هر کس سرپیچی نماید به ضرر خودش خواهد بود...

هان مردمان! شما افزون برآیند که یکی، یکی با من دست دهید. خدایم مرا دستور همی داد که بر پیمان با علی به عنوان امیر مؤمنان و پیشوایان پس از او که از او و از منند با زبانتان اقرار گیرم که به شما اعلام کنم نوادگان من از نسل علی‌اند.

حال همه با هم بگوئید: آنچه از جانب پروردگارمان پیرامون شخصیت و جایگاه علی امیر مؤمنان(ع) و فرزندان و پیشوایان معصوم که از علی‌اند بر ما خواندی را شنیده و آن را سرسپرده، پسندیده و فرمانبریم. از ژرفای وجود، با دل، جان، زبان و دستانمان با تو بر آن پیمان می‌بندیم. بر آن زندگی کرده و بدرود حیات گفته و برانگیخته خواهیم شد. نه از آن کژی پیشه کنیم و نه به تردید افتیم. هرگز از پیمان و میثاقمان برنگردیم و پیمان نشکنیم. تو، علی و امامان از صلب علی(ع) را همواره فرمان بریم همان فرزندان بعد از حسن و حسین که آنان و منزلتشان را نزد پروردگار، و خودم به شما معرفی کردم. هان مردمان! باور کنید و بر زبان آورید آنچه خشنودی خدا را برایتان در پی دارد. همانا اگر شما و همه زمینیان کفر ورزید، خدا را ضرری نرساند.

بار الها! مؤمنان را رحم و کافران را خشم فرو فرست.

و سپاس از آن خدای جهانیان است.

حاضران ندا دادند که: آری آنچه خدا و پیامبرش فرمودند را شنیده، فرمان برده، سرسپرده و با دل و زبان پذیرا گشته‌ایم.

گرد پیامبر(ص) و علی(ع) جمع آمدند دست می‌دادند. سردمدار کسانی که با رسول خدا(ص) دست دادند، ابوبکر، و سپس عمر، بعد از او عثمان و چهارمین و پنجمین و...هر یک از مهاجرین و انصار ازمنزلگاه خود آمده و با دست با پیامبر(ص) و علی(ع) خود بیعت می‌نمودند.

شامگاهان فرا رسید، نماز مغرب و عشاء بگذاردند، بیعت و پیمان را برای سومین بار انجام دادند. هر گروهی که پیمان می‌بستند و بیعت می‌کردند، پیامبر(ص) می‌فرمود: ستایش از آن خدائی است که ما را بر همگان برتری داد.

آری خدا به وعده‌اش وفا فرمود و از جمعیت گسترده حضار کسی این رسالت را انکار نکرد گرچه بعد از اینکه پیامبر(ص) چشم بر جهان بست و راه رحمت پایدار خدا را پیش گرفت بر آن شوریدند.

سران سرشناس مسلمانان ازجمله ابوبکر و عمر به علی(ع) تهنیت گفتند.

رخداد غدیر مورد پذیرش همگانی روایتگران شیعه و سنی بوده و درباره آن کسی تردید روا نداشته است. آنچه مورد تردید است معنای ولایت است که بزودی از آن سخن خواهیم گفت.

شأن نزول آیه تبلیغ به شهادت همگان، علی(ع) است[20] و شانزده منبع از منابع روایی اهل تسنن نزول آیه تکمیل را بعد از معرفی علی(ع) توسط پیامبر(ص) به عنوان ولایت امر، می‌دانند.[21]

آمار شرکت‌کنندگان و گواهان این رخداد مهم تاریخی را تا صد و بیست هزار نفر گفته‌اند.[22]

پی‌آمدهای رسالت ولایت علی (ع)

رخداد غدیر بر حاضران و غایبان حجت بود تا مردمان در برابر این حجت رسا و گویا حجتی نداشته باشند.

در حدود شصت منبع حدیثی از اهل تسنن تبریک و فهنیت ابوبکر و عمر به پیامبر(ص) و علی(ع) را بازگو کرده‌اند.[23]

و چنین بازگو کرده‌اند که آن دو، خطاب به امام(ع) گفتند: آفرین! آفرین بر تو باد ای علی! کنون تو صاحب‌اختیار من و هر زن و مرد مؤمن شدی.

در برخی منابع اهل تسنن آمده است که «هر کس هیجدهم ذالحجه را روزه بدارد، خدا روی شصت ماه را برایش بنگارد. و این روز، غدیر خم است که پیامبر(ص) برای علی بن ابی طالب بیعت ستاند و فرمود: هر کس من او را امیرم کنون علی امیر اوست. پروردگارا! دوست او را دوست، و دشمنش را دشمن، یاورش را یاور باش.» آنگاه عمر بن خطاب گفت: مرحبا، مرحبا برتو یا علی! صاحب اختیار من و هر مرد و زن مؤمنی شدی. آنگاه این آیه فرود آمد «... امروز دین شما را برایتان کامل و نعمت خود بر شما را تمام گردانیدم و اسلام را به عنوان آئینتان برگزیدم»[24].

بازخوانی اکمال دین

طی گفتارهای گذشته، گفتیم که ما بر این باوریم که مأموریت مهم و سرنوشت‌ساز پیامبر(ص) در روز غدیر، زمامداری مسلمانان بوده است. همان که اگر ابلاغ نمی‌شد، تلاش‌های دیگر پیامبر(ص) نیز بی‌نتیجه می‌ماند و پیامبر(ص) رسالتش را انجام نداده بود. بنابراین تعیین سرنوشت سیاسی و زمامداری امت اسلام باعث تکمیل دین و اتمام نعمت گردید و به دنبال این رخداد سرنوشت‌ساز آیه فرود آمد که «امروز دینتان را کامل گردانیدم...»

حال، از هم‌کیشان خود و برادرانمان می‌پرسیم.

آیا رخداد پراهمیت غدیر که شرحش برفت تنها بر مدار دوستی امام علی(ع) می‌چرخد؟

آیا دوستی تنها ویژه اوست؟ در حالی که قرآن به صراحت ولایت و دوستی بین همه‌ی مؤمنان را نسبت به یکدیگر واجب کرده و تنها کفرپیشگان خداستیز را از آن استثناء نموده است.

ولایت امام علی(ع) در خطبه پیامبر (ص)، فرع بر ولایت پیامبر(ص) است، همانکه نسبت به جان مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. کمااینکه، فرمود «...آیا نسبت به جانهاتان از خودتان سزاوارتر نیستم؟ اقتضاء فصاحت لفظ و بلاغت معنا، محبت و دوستی تنها را برنمی‌تابد زیرا جمله‌ای که فرع بر جمله دیگر است در معنا با آن همگن می‌باشد.

در حالی که «ولایت» در خطبه غدیر، توسط بسیاری از (اهل تسنن) روایت گران و دیگران به معنای زمامداری تفسیر شده است که شماری از آن را از نظرتان می‌گذرانیم:

«این آیه فرود آمد که درباره علی(ع) تبلیغ کند، پیامبر(ص) دست علی(ع) را گرفت و فرمود: هر کس من او را امیرم، این علی امیر اوست...پس در آیه تبلیغ پنج نکته نهفته است: کرامت، امر، حکایت، عزل، عصمت[25].

خدا پیامبرش را دستور داد تا علی را به عنوان پیشوای مردمان بگمارد ولی حضرت(ع) درنگ فرمود: زیرا که نگران تکذیب قوم بود ولی آیه نازل شد که «...شاید در حال تأسف بر کارشان خود را هلاک کنی. [26] آنگاه پیامبر(ص) دستور همگانی صادر فرمود که علی(ع) را به عنوان امیر درود فرستند. پس از مدتی این آیه فرود آمد که «ای پیامبر! آنچه از جانب خدایت بر تو فرود آمد را ابلاغ کن...»[27].

ابوبکر و عمر هنگام تبریک امارت علی(ع) می‌گویند «...صاحب‌اختیار ما و هر زن و مرد مؤمنی شدی». اگر معنای ولایت تنها محبت بود. آن دو در تهنیت خود باید به همگان تهنیت می‌گفتند نه تنها به امیر المؤمنین(ع) زیرا محبت، همگانی است. پس پی می‌بریم که آن دو نیز مانند ما از «ولایت» امامت و رهبری را فهمیده‌اند. در روایتی، کسی گلایه‌کنان رو به عمر کرده و می‌گوید: ادبیات و برخورد شما با علی(ع) با دیگر اصحاب متفاوت است و [او را بصورت ویژه بزرگ می‌داری] عمر پاسخ داد: او مولای من است»[28].

ادبیات برخی افراد که بخاطر غدیر، سر از کفر درآوردند. گویای این است که واژه «ولایت» فراتر از دوستی است.

آن هنگام که رخداد غدیر درصدر اخبار اجتماعی روز قرار گرفت، ابن فهری به حضور پیامبر(ص) رسید رو به سوی حضرت(ص) کرد و گفت: ای محمد! از سوی خدا ما را به گواهی بر وحدانیت خدا، و رسالت خودت، نماز، روزه، حج و زکات واداشتی! پذیرفتیم. ولی به این حد بسنده نکردی و دست پسر عموی خود بگرفتی و او را بر ما برتری دادی و گفتی «هر کس من او را امیرم این علی امیر اوست» حال بگو آیا گماشتن علی به خلافت، ایده‌ی خود بود یا دستور خدا؟

پیامبر(ص) در پاسخ فرمود: سوگند به آنکه جز او خدائی نیست، این یک دستور از جانب خدا بود. آنگاه حارث رو سوی اقامتگاه خویش نهاد و گفت: خدایا! اگر آنچه محمد(ص) گوید راست است، باران سنگ‌ریزه از آسمان بر ما ببار یا عذاب دردناکی ما را بیار. هنوز به اقامتگاه خویش نرسیده بود که خدا سنگی بر او فرستاد و به سر او اصابت کرد و از نشیمنگاه او بیرون آمد. آنگاه این آیه فرود آمد: «پرسشگری درباره عذاب رخداده پرسید...» و برخی گفته‌اند این آیه آمد که «آیا در عذاب ما شتاب دارند؟»[29]

حال وقتی که این منافق از «ولایت» برداشت امارت می‌کند که در کفر و نفاقش معذب است، پس چرا برادران سنی ما این را نمی‌دانند؟

نه چنین است: «واقعا او حق است همانگونه که خود شما (به روشنی) می‌گوئید»[30]. پس پی می‌بریم که درنگ احتیاط‌گونه پیامبر(ص) در ابلاغ این رسالت، نگرانی‌اش از دروغ‌انگاری دورویان مسلمان‌نما، ابلاغ آن در این گردهمائی بزرگ، تبریک همگانی به امیر مؤمنان(ع) به عنوان زمامدار مسلمین، پیوند ولایت علی(ع) با اولویت پیامبر(ص) نسبت به جان‌های مؤمنان از آنان، همگی استوارترین گواه بر این است که رخداد سرنوشت‌ساز غدیر، در راستای تعیین زمامداری سیاسی و حکومتی پس از پیامبر(ص) بوده است که امام علی(ع) را به عنوان زمامدار جامع مسلمانان برگزیده است.

والسلام علی عباد الله الصالحین

برداشتی از کتاب علی والحاکمون

خادم القرآن آیت الله العظمی دکتر محمّد صادقی تهرانی (ره)

 


[1]- مائده، 67

[2] - مائده، 55

[3] - الدر المنثور... علامه امینی در کتاب «الغدیر» حدیث غدیر را از سی منبع روائی اهل تسنن درآورده و گوید: صد و بیست صحابی، چهل و هشت نفر از تابعین، سیصد و شصت طبقه، بیست و شش نویسنده‌ای از شیعه و سنی بر این باورند که آیه 55 و 56 مائده در مورد علی در غدیر خم و حجة الوداع نازل گشته است که می‌توانید به آنجا رجوع کنید. الغدیر ح 1 ص 17 ـ 25

[4] - ابن قتال در کتاب «روضة الواعضین» به نقل از امام باقر (ع)در گفتار مفصلی چنین بیان می‌کند «خدا به پیامبرش فرمود: محمد! علی را بشناسان و از مردمان برای او پیمان گیر. میثاق و پیمانم با موثقانت را بر این مهم مقرر نما که تو را بزودی خواهم ستاند. پیامبر (ص) که دشمنی منافقان با خود و علی (ع)را می‌دانست، از وجود آنان نگران شد تا مبادا این ابلاغ باعث شود آنان به جاهلیت برگردند.

از جبرئیل خواست که از پروردگار مصونیت او را مسألت نماید. چشم‌براه جبرئیل ماند تا بازآید و مصونیت او از مردمان را از پروردگار آرد. این چشم‌براهی تا مسجد خیف ادامه یافت. جبرئیل وی را آمد و دستور را بر حضرت (ص)بازخواند ولی مصونیت الهی را بیان ننمود. پیامبر (ص) فرمود: ای جبرئیل! نگران قوم خویشم که دروغم پندارند و گفتارم درباره علی (ع)را برنتابند. پیامبر (ص) به راه خود ادامه داد و جبرئیل برفت. آنگاه که پیامبر (ص) به منطقه غدیرخم سه میلی جحفه، رسید پنج ساعت از روز گذشته و وسط روز گرمای سوزان مطقه را فرا گرفته بود. در این هنگام جبرئیل باز آمد و عصمت پروردگار نسبت به پیامبر (ص)را باز آورد و عرض کرد ای محمد!

خدای بر تو درود می‌فرستد و می‌فرماید: «هان ای پیامبر! آنچه بر تو فرود آمد را ابلاغ کن. و اگر انجام ندهی پس رسالت خویش به انجام نرسانده‌ای و خدا تو را از مردمان نگهدارد. »در این هنگام پیامبر (ص)دستور فرمود...(و قصه غدیر را به تفصیل بیان فرمود)تا بداینجا رسید که فرمود: «پیامبر (ص)ضمن خطبه غدیر رو به مردمان فرمود: هان ای مردم! تاکنون از رساندن آنچه خدا برمن فرو فرستاده سهل‌انگاری و کوتاهی ننموده‌ام. حال شما را از سبب نزول این آیه می‌آگاهانم: جبرئیل سه بار بر من فرود آمد و مرا از جانب پروردگارم درود فرستاد و دستور همی داد تا در این منزل بایستم. هر سفید و سیاهی آگاه باشد که علی بن ابی طالب (ع)برادر، وصی، جانشین و امام پس از من است.

همان که پیوندش با من همسان پیوند هارون و موسی است و [تنها در این متفاوت است که] پیامبری پس از من نباشد. او پس از خدا و پیامبرش ولی [زمامدار] شماست...خطبه پیامبر (ص) طولانی و در گرمای طاقت‌فرسای روز بود که حدود دو ساعت در انظار توده مسلمانان ایراد گردید.

[5] - قمی به إسناد از محمد بن مسلم و او از ابو جعفر (ع)نقل می‌کند: آخرین فریضه‌ی نازله‌ی الهی ولایت است.

[6] - محدثه همان علت نخستین است که چیزی یا حادثه‌ای را بوجود می‌آورد و علت مبقیه علت بعد از ایجادش است که ادامه حیات معلول را در پی دارد. (م) .

[7] - الدر المنثور، ج 2 ص 298 به نقل از ابو الشیخ فی «العظمة» عن الحسن

[8] - همان، به نقل از عبد الله بن حمید و ابن ابی حاتم و ابو الشیخ

[9] - بحار الانوار، ج 37، ص 137، کتاب «الخالص» آن را از اهل تسنن نقل کرده‌اند.

[10] - با تلخیص

[11] با تلخیص

[12]) اشاره به این آیه است: و کل شیء احصیناه فی امام مبین، یس، 12

[13] - منظور، تفسیر بطون قرآن است. که حروف مقطعه جزئی از آن است.

[14] - این جمله، از متواترات بین همه مسلمانان است.

[15] - همانگونه که ثقل اکبر بزرگتر از ثقل اصغر است جامع بین هر دو از هر یک به تنهائی بزرگتر است. پس خاندان پیامبران معصوم بزرگتر از هر یک از ثقل اصغر و اکبر به تنهایی است دو ثقل را در ذات مقدسه خود دربر گرفته‌اند. آنان خود ثقل اصغر و در عین حال همان‌ها در عقل، دانش، باورها و رفتارها قرآنند و مذهب ما بر این باور مبتنی است. پس آنان بزرگتر از قرآن بتنهائی وخودشان منهای قرآن هستند.

[16] - اشاره به این آیه است که «تو تنها هشدار دهنده‌ای و هر قومی را راهبردی است».

[17] - اشاره به این آیه:« او کسی است که پیامبرش را با هدایت و دین درست فرستاد تا آن را هم آئینی پیروز گرداند هر چند مشرکان خوش نداشته باشند»، توبه،133.

[18] - ما در کتاب «بشارات المهدین» که به زبان فارسی نوشته و در سال 1337 هجری شمسی چاپ شده، مژده‌های زیادی را در مورد حضرت مهدی (عج)بازگو کرده‌ایم. و در کتاب «رسول الاسلام فی الکتب السماویه» بر آن افزوده‌ایم و تا شصت بشارت را در مورد پیامبر خاتم (ص) و پایان‌بخش اوصیاء (حضرت مهدی (ع))بیان کرده‌ایم. که در اینجا تعدادی را برگزیده و بازگو می‌کنیم.

تشکیل امت واحده مبتنی بر دین و سنت واحده در دولت قائم، الزبور 37 ص 38 ـ 39. و حجی النبی، ج 2 ص 7 و صفیناه النبی، ج 3 ص 6 ـ 7  و اشعیا، النبی 25:22

در کتاب «جاماساب نامج که پیش از پنجاه قرن قبل نوشته شده، به اسم، لقب و نسب حضرت قائم (عج)تصریح کرده است. در کتاب زرتشتیان «زند»، انجیل متی 25: 31 ـ 34 به نام «فرزندانشان» که همه گروه‌ها با هیبت تمام گردش جمع آمده و او را خواهند پذیرفت

الزبور 72 : 20 او را با نام شاه‌زاده مطرح می‌کند و آنگاه او را چنین توصیف می‌کنند که زمین را پر از عدل و داد می‌کند همانگونه که پر از جور و ستم بود. در کتاب اشعیا 11 : 1 ـ 9 حضرت رسول را اینگونه توصیف می‌کند: او از درخت یسّی بن داوود نبی (ع)بوده و حضرت مهدی، همانگونه که در اخبار ما آمده، به لحاظ مادری به او منسوب است. همچنین او را به کمال دادگستری در همه جای جهان توصیف نموده و می‌گوید که در حکومت عادلانه او گرگ‌ها نیز به همزیستی مسالمت‌آمیز با گوسفندان خواهند گرایید و تنها خیر و خوبی از آنها سرزند. عمرها دراز می‌گردد تا آن حد که پدران پسر خود را تا صد سال خواهند دید.

مکاشفات یوحنای لاهوتی 2 : 26 ـ 28 به قیام او با شمشیر، و در 12 : 1 ـ 17 این کتاب غیبت دراز مدت او بخاطر ترس از دشمنان، پنهانی ولادت او، و اینکه او بعد از ظهورش بر مردمان قاطع برخورد خواهد کرد، اشاره می‌کند.

دانیال 12 : 131، قائم را به عنوان لقب او و اینکه او بزرگترین رهبر روحانی است که اهداف همه انبیاء را در زمین می‌گستراند و بسیاری از مردگان در دولت او زنده شده و دوباره برمی‌گردند را مورد اشاره قرار داده است. و این همان اصطلاح «رجعت» است که آیات و روایات زیادی آن را مطرح می‌کنند.

در انجیل متی 24 : 23 ـ 42، انجیل مرقس 13 : 33 ـ 37، لوقا 35 ـ 36 : لقب مشهور، - صاحب خانه ـظهور ناگهانی و نامعین، ظهور چشم‌گیر به نحوی که همگان او را مثل آفتاب می‌بینند، یاران ویژه خود را از سراسر جهان فرا می‌خواند و با یک چشم به هم زدن گرد او آیند، آسمان و زمین هم به لرزه افتد این بشارت به لرزه نخواهد افتاد که کنایه از حتمی بودن ظهور ان حضرت است، مورد اشاره قرار گرفته است.

تفصیل مباحث را در کتاب «بشارات العهدین» و «رسول الاسلام فی الکتب السماویه» جویا شدید

[19] - اشاره به اسراء، 33 می‌باشد که «...هر کس مظلوم کشته شود، به سرپرست وی قدرتی داده‌ایم، پس [او] نباید در قتل زیاده‌روی کند، زیرا او [از طرف شرع] یاری شده است. » به حضرت مهدی تفسیر شده که ولی خون‌های پاک، از نیاکان مظلوم خویش است. حضرت مهدی در برابر ستمکاران و سرکشان یاری شده و در برابر او کسی یاری نمی‌شود.

[20] - الغدیر، ج 1 ص 214 ـ 223

[21] - همان ص 230 ـ 232

[22] - ابن جوزی گوید: «عالمان هماهنگ بر این باورند که رخداد غدیر بعد از برگشت پیامبر (ص) از حجة الوداع در روزهیجدهم از ذی الحجه بوده و حاضران صد و بیست هزار نفر بوده‌‌‌اند و حضرت فرمود: هر کس من او را امیرم این علی او را امیر است.

[23] - این جریان در منابع حدیثی زیر آمده است:

امام احمد حنبل، المسند، ج 4 ص 218

الحافظ ابو جعفر محمد بن جریر طبری، تفسیر الطبری، ج 3 ص 428

الحافظ احمد بن عقدة الکوفی، کتاب الولایه، به اسناد از سعد بن ابی وقاص

الباقلانی البغدادی، التمهید فی اصول الدین، ص 171،

حافظ ابو سعید الخرکوشی النیسابوری، شرف المصطفی

احمد بن مردویه اصفهانی، تفسیر.

الثعالبی، ابو اسحاق، تفسیر،

البیهقی، ابوبکر، تفسیر

ابوبکر، البغدادی، با دو سند صحیح از ابو هریره، ص 233 ـ 232

ابو الحسن المغازلی، المناقب

العاصمی، ابو محمد، احمد، زین الفتی،

ابو سعد السمعانی، فضائل الصحابه به نقل از ابن عازب

الغزالی، ابو حامد محمد، سر العالمین، ص 9

زینی دحلان المکی الشافعی، السید احمد، الفتوحات الاسلامیه ج 3 ص 306

الشنمقیطی المدنی المالکی، حیاة علی بن ابی طالب، ص 28

الشهرستانی، الملل و النحل،

الخوارزمی الحنفی، المناقب، ص 94

الرازی الشافعی، فخر الدین، التفسیر الکبیر، ج 2 ص 636

ابن اثیر شیبانی، النهایه، ج 4 ص 246

النطنزی، ابو الفتح محمد بن علی، الخصائص العلویه.

ابو عبد الله الکنجی الشافعی، کفایة الطالب، ص 16

الملا، عمر بن محمد، وسیلة المتعبدین

الطبری، الحافظ، ابو جعفر محب الدین طبری، الریاضی النضرة.

الشیخ الاسلام، الحموینی، فرائد السمطین،

الخطیب، ولی الدین، المشکاة المصابیح، ص 557

ابن کثیر الشافعی، البدایة و النهایة، ج 5 ص 210 ـ 201

المقریزی المصری، تقی الدین، الخطط، ج 2 ص 223

الصباغ المالکی المکی نور الدین، الفصول المهمة،

العالم، محمد محبوب تفسیر شاهی

الاذرعی الشافعی، بدیع المعانی، ص 75

المیبدی، کمال الدین، شرح الدیوان.

السیوطی، جلال الدین، جمع الجوامع

المدنی الشافعی، نور الدین السمهودی، وفاء الوفا باخبار دار المصطفی، ج 2 ص 173 و الصنعانی، السید محمد، الروضة الندیه

القسطلانی، ابو العباس شهاب الدین، المواهب اللدنیه، ج 2 ص 13

العسقلانی، ابن حجر، الصواعق المحرقه ص 26

الهمدانی، سید علی بن شهاب الدین،مودة القربی

الشیخانی القادری، سید محمود، الصراط السوی فی مناقب آل النبی

المناوی الشافعی، شمس الدین، فیض الغدیر، ج 5، ص 218

با کئیر المکی الشافعی، وسیلة المال فی عد مناقب الآل.

الزرقانی المالکی، ابو عبد الله، شرح المواهب ج 7 ص 13

بایزید السهارنیوری، حسام الدین بن محمد، مرافض الروافض

البدخشانی، میرزا محمد، مفاتیح النجا فی مناقب آل العبا و تزلی الابرار بما صح فی اهل البیت الاطهار

صدر العالم، الشیخ محمد، معارج العلی فی مناقب المرتضی

[24] - مائده، 3

[25] - الثعالبی، التفسیر با اسناد از کعبی.

[26] - کهف، 6.

[27] - بحار الانوار ج 37، ص 153

[28] - همان ص 159

[29])ثعلبی، نقاش، سفیان بن عیینه، رازی، قزوینی، نیشابوری، طبرسی، طوسی آن را ذکر کرده‌اند

[30] - الذاریات، 23

حاج رضوان

به نام خدا


به گزارش  خبرگزاری فارس، خانواده شهید مغنیه که متشکل از پدرش، آیت‌الله شیخ “جواد مغنیه” از علمای برجسته شیعه لبنان، مادر و “جهاد” و “فؤاد” دو برادر وی بود که بعدها به شهادت رسیدند، پس از مدتی از صور به ضاحیه جنوبی بیروت نقل مکان کردند و در این منطقه بود که شهید مغنیه، تحصیلات ابتدایی و دبیرستان خود را گذراند و پس از آن در جوانی، وارد دانشگاه آمریکایی بیروت ( AUB ) شد.

شهید مغنیه در اوایل دهه هشتاد میلادی به “نیروی ۱۷″ گارد حفاظتی جنبش آزادی‌بخش فلسطین پیوست که نیرویی ویژه بود که برای حفاظت از مبارزانی مانند ابوعمار، ابو جهاد و ابود ایاد تشکیل شده بود. او از همان زمان، در عملیات انتقال سلاح از جنبش آزادی‌بخش فلسطین برای مقاومت اسلامی لبنان که در حزب‌الله و جنبش امل نمود دارد نقش اساسی داشت اما در پی اشغال لبنان در سال ۱۹۸۲ میلادی از سوی رژیم صهیونیستی، مبارزان جنبش آزادی‌بخش فلسطین مجبور به ترک لبنان شدند.
محاصره بیروت، سه ماه به طول انجامید و با خروج مبارزان فلسطینی و سازمان آزادی‌بخش از لبنان، عماد مغنیه نیز به صفوف رزمندگان افواج مقاومت اسلامی (جنبش امل) پیوست که از سوی امام موسی صدر و شهید مصطفی چمران تأسیس شده بود اما شهید مغنیه در ادامه و همزمان با انتقال سید حسن نصرالله از امل، به حزب تازه‌تأسیس حزب‌الله پیوست.
شهید مغنیه پس از اجرای موفقیت‌آمیز چند عملیات‌ به عنوان فرمانده گارد حفاظت مقامات بلندپایه حزب‌الله منصوب شد و پس از آن به عنوان مسؤول عملیات ویژه حزب‌الله انتخاب شد.
رژیم صهیونیستی همچنین مدعی شده است عملیات ربودن دو تن از نظامیان اسرائیلی در تابستان دو سال پیش که به آغاز جنگ این رژیم علیه لبنان انجامید، از سوی عماد مغنیه هدایت شده است.
روزنامه انگلیسی “ساندی‌تلگراف” درباره شهید مغنیه نوشت: او یک انقلابی مجاهد است که با امام خمینی(ره) بیعت کرده که در راه انقلاب اسلامی از جان خویشتن نیز بگذرد.
تصاویری که تا کنون از شهید “عماد مغنیه” منتشر شده است بسیار اندک است به‌گونه‌ای که پلیس فدرال آمریکا (اف.بی.آی) مدعی شد وی دو بار اقدام به جراحی پلاستیک بر روی صورت خود کرده است تا شناسایی نشود.
شهید عماد مغنیه که به دوری از رسانه‌ها شهرت داشت به “مرد سایه” در مقاومت اسلامی شهرت داشت و بسیاری او را مغز متفکر حزب‌الله قلمداد می‌کنند.

حمله به خانه حضرت زهرا (س) سید جعفر شهیدى

حمله به خانه حضرت زهرا (س)

سید جعفر شهیدى


«و انه لیعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى‏» (على علیه السلام)

خانه عایشه ماتمکده است.على (ع) ،فاطمه، عباس، زبیر، فرزندان فاطمه حسن، حسین، دختران او زینب و ام کلثوم اشک مى‏ریزند. على با همکارى اسماء بنت عمیس مشغول شست و شوى پیغمبر است. در آن لحظه‏هاى دردناک بر آن جمع کوچک چه گذشته است؟ خدا مى‏داند. کار شستشوى بدن پیغمبر تمام شده یا نشده، بانگى بگوش مى‏رسد: الله اکبر.

على به عباس:

- عمو. معنى این تکبیر چیست؟

- معنى آن اینست که آنچه نباید بشود شد (1) .

دیرى نمى‏گذرد که بیرون حجره عایشه همهمه و فریادى بگوش مى‏رسد. فریاد هر لحظه رساتر مى‏شود:

-بیرون بیائید!بیرون بیائید!و گرنه همه‏تان را آتش مى‏زنیم!دختر پیغمبر بدر حجره مى‏رود.در آنجا با عمر روبرو مى‏شود که آتشى در دست دارد.

- عمر!چه شده؟چه خبر است؟

- على،عباس و بنى هاشم باید به مسجد بیایند و با خلیفه پیغمبر بیعت کنند!

- کدام خلیفه؟ امام مسلمانان هم اکنون درون خانه عایشه بالاى جسد پیغمبر نشسته است.

- از این لحظه امام مسلمانان ابوبکر است. مردم در سقیفه بنى ساعده با او بیعت کردند. بنى هاشم هم باید با او بیعت کنند.

- و اگر نیایند؟

خانه را با هر که در او هست آتش خواهم زد مگر آنکه شما هم آنچه مسلمانان پذیرفته‏اند به پذیرید.

-عمر. مى‏خواهى خانه ما را آتش بزنى؟

-آرى (2) .

-این گفتگو به همین صورت بین دختر پیغمبر و صحابى بزرگ و مهاجر و سابق در اسلام صورت گرفته است یا نه، خدا مى‏داند.

اکنون که مشغول نوشتن این داستان هستم، کتاب ابن عبد ربه اندلسى (عقد الفرید) و انساب الاشراف بلاذرى را پیش چشم دارم. داستان را چنانکه نوشته شد از آن دو کتاب نقل مى‏کنم. بسیار بعید و بلکه ناممکن مى‏نماید چنین داستانى را بدین صورت هواخواهان شیعه یا دسته‏هاى سیاسى موافق آنان ساخته باشند، چه دوستداران شیعه در سده‏هاى نخستین اسلام نیروئى نداشته و در اقلیت ‏بسر مى‏برده‏اند. چنانکه مى‏بینیم این گزارش در سندهاى مغرب اسلامى هم منعکس شده است، بدین ترتیب احتمال جعل در آن نمى‏رود. در کتابهاى دیگر نیز مطالبى از همین دست، ملایم‏تر یا سخت‏تر، دیده مى‏شود. طبرى نویسد: انصار گفتند ما جز با على بیعت نمى‏کنیم. عمر بن خطاب به خانه على (ع) رفت، طلحه و زبیر و گروهى از مهاجران در آنجا بودند. گفت ‏به خدا قسم اگر براى بیعت ‏با ابو بکر بیرون نیایید شما را آتش خواهم زد. زبیر با شمشیر کشیده بیرون آمد پایش لغزید و به رو در افتاد. مردم بر سر او ریختند و او را گرفتند. (3)

راستى در آن روز چرا چنین گفتگوهائى بین یاران پیغمبر در گرفت؟ اینان کسانى بودند که در روزهاى سخت‏ به یارى دین خدا آمدند. بارها جان خود را بر کف نهاده به کام دشمن رفتند. چه شد که به زودى چنین بجان هم افتادند؟.

على و خانواده پیغمبر چه گناهى کرده بودند که باید آنان را آتش زد. بر فرض که داستان غدیر درست نباشد، بر فرض که بگوئیم پیغمبر کسى را به جانشینى نگمارده است، بر فرض که بر مقدمات انتخاب سقیفه ایرادى نگیرند، سر پیچى از بیعت در اسلام سابقه داشت-بیعت نکردن با خلیفه گناه کبیره نیست. حکم فقهى سند مى‏خواهد. سند این حکم چه بوده است؟ آیا این حدیث را که از اسامه رسیده است مدرک اجتهاد خود قرار داده بودند. لینتهین رجال عن ترک الجماعة او لاحرفن بیوتهم (4)

بر فرض درست‏ بودن روایت از جهت متن و سند، آیا این حدیث ‏بر آن جمع قابل انطباق است؟ این حدیث را محدثان در باب صلوة آورده‏اند.

پس مقصود تخلف از نماز جماعت است. از اینها گذشته آن همه شتاب در برگزیدن خلیفه براى چه بود؟ و از آن شگفت‏تر،آن گفتگو و ستیز که میان مهاجر و انصار در گرفت چرا؟

آیا انصار واقعه جحفه را نمى‏دانستند یا نمى‏پذیرفتند؟ آیا مى‏توان گفت از صد هزار تن مردم یا بیشتر که در جحفه گرد آمدند و حدیث غدیر را شنیدند هیچیک از مردم مدینه نبود، و این خبر به تیره اوس و خزرج نرسید؟.

از اجتماع جحفه سه ماه نمى‏گذشت. رئیس تیره خزرج که خود و کسان او صمیمانه اسلام و پیغمبر اسلام را یارى کردند، چرا در آن روز خواهان ریاست‏شدند؟ و چرا به مصالحه با قریش تن در دادند و گفتند از ما امیرى و از شما امیرى ؟مگر امارت مسلمانان را چون ریاست قبیله مى‏دانستند؟.

چرا این مسلمانان غمخوار امت و دین، نخست‏به شستشو و خاک سپردن پیغمبر نپرداختند؟ شاید چنانکه گفتیم مى‏ترسیدند فتنه برخیزد. ابوسفیان در کمین بود. ولى چرا از بنى هاشم کسى را در آن جمع نخواندند؟ آیا ابوسفیان و توطئه او براى اسلام آن اندازه خطرناک بود که چند ساعت هم نباید از آن غفلت کرد؟ ابوسفیان در آن روز که بود؟ حاکم دهکده کوچک نجران؟ اگر اوس، خزرج مهاجران و تیره‏هاى هاشمى و بنى تمیم و بنى عدى و دسته‏هاى دیگر با هم یکدست مى‏شدند، ابوسفیان و تیره امیه چکارى از پیش مى‏بردند؟ و چه مى‏توانستند بکنند؟ هیچ! آیا بیم آن مى‏رفت که اگر امیر مسلمانان به زودى انتخاب نشود پیش آمد ناگوارى رخ خواهد داد؟ در طول چهارده قرن یا اندکى کمتر صدها بار این پرسش‏ها مطرح شده و بدان پاسخ‏ها داده‏اند. چنانکه در جاى دیگر نوشته‏ام این پاسخ‏ها بیشتر بر پایه مغلوب ساختن حریف در میدان مناظره است، نه براى روشن ساختن حقیقت. به نظر مى‏رسد در آن روز کسانى بیشتر در این اندیشه بودند که چگونه باید هر چه زودتر حاکم را برگزینند و کمتر بدین مى‏اندیشیدند که حکومت چگونه باید اداره شود (5) و به تعبیر دیگر از دو پایه‏اى که اسلام بر آن استوار است (دین و حکومت) بیشتر به پایه حکومت تکیه داشتند. گویا آنان پیش خود چنین استدلال مى‏کردند: چون تکلیف حکومت مرکزى معین شد و حاکم قدرت را به دست گرفت دیگر کارها نیز درست‏خواهد شد. درست است و ما مى‏بینیم چون مدینه توانست وحدت خود را تامین کند، در مقابل مرتدان ایستاد. و آنان را سر جاى خود نشاند. و پس از فرو نشاندن آشوب داخلى آماده کشور گشائى گردید. ولى آیا اصل حکومت و انتخاب زمامدار را مى‏توان از دین جدا ساخت؟ بخصوص که شارع اسلام خود این اصل را تثبیت کرده باشد؟ به هر حال نزدیک به چهارده قرن بر این حادثه مى‏گذرد. آنان که در آن روز چنان راهى را پیش پاى مسلمانان نهادند، غم دین داشتند یا بیم فرو ریختن حکومت را نمى‏دانم.

شاید غم هر دو را داشتند و شاید پیش خود چنین مى‏اندیشیدند که اگر شخصیتى برجسته، عالم پرهیزگار، و از خاندان پیغمبر، آن اندازه تمکن یابد که گروهى را راضى نگاهدارد ممکن است در قدرت حاکم تزلزلى پدید آید. این اشارت کوتاه که در تاریخ طبرى آمده باز گوینده چنین حقیقتى است:

«پس از رحلت دختر پیغمبر، چون على (ع) دید مردم از او روى گرداندند، با ابو بکر بیعت کرد» (6)

آرى چنانکه فرزند على گفته است

«مردم بنده دنیایند...چون آزمایش شوند، دینداران اندک خواهند بود.»

چنانکه در جاى دیگر نوشته‏ام، من نمى‏خواهم عاطفه گروهى از مسلمانان جریحه‏دار شود، نمى‏خواهم خود را در کارى داخل کنم که دسته‏اى از مسلمانان براى خاطر دین یا دنیا خود را در آن در آوردند. (7) آنان نزد پروردگار خویش رفته‏اند، و حسابشان با اوست. اگر غم دین داشته‏اند و از آن کردارها و رفتارها خدا را مى‏خواسته‏اند، پروردگار بهترین داور است. اما سخن شهرستانى سخنى بسیار پر معنى است که «در اسلام در هیچ زمان هیچ شمشیرى چون شمشیرى که به خاطر امامت کشیده شد بر بنیاد دین آهیخته نگردید.» (8) باز در جاى دیگر نوشته‏ام که اگر نسل بعد و نسل‏هاى دیگر، در اخلاص و فداکارى همپایه مهاجران و انصار بودند امروز تاریخ مسلمانان به گونه دیگرى نوشته مى‏شد.

دختر پیغمبر در بستر بیمارى
«صبت على مصائب لو انها صبت على الایام صرن لیالیا» (9)
منصوب به فاطمه (ع)

مرگ پدر، مظلوم شدن شوهر، از دست رفتن حق، و بالاتر از همه دگرگونى‏هائى که پس از رسول خدا -بفاصله‏اى اندک- در سنت مسلمانى پدید گردید، روح و سپس جسم دختر پیغمبر را سخت آزرده ساخت.چنانکه تاریخ نشان مى‏دهد، او پیش از مرگ پدرش بیمارى جسمى نداشته است.

نوشته نمى‏گوید، زهرا (ع) در آنوقت‏بیمار بود (10) ! بعض معاصران نوشته‏اند فاطمه اساساً تنى ضعیف داشته است (11) .

نوشته مؤلف کتاب‏«فاطمة الزهراء»هر چند در بیمار بودن او در چنان روز صراحتى ندارد، لکن بى اشارت نیست. عقاید چنین نویسد:

«زهرا لاغر اندام، گندمگون و رنگ پریده بود. پدرش در بیمارى مرگ، او را دید و گفت او زودتر از همه کسانم به من مى‏پیوندد (12) هیچیک از این دو نویسنده سند خود را نیاورده‏اند.

ظاهر عبارت عقاید این است، که چون پیغمبر (ص) دخترش را نا تندرست و یا کم بنیه دید بدو چنین خبرى داد. نمى‏خواهم چون بعض گویندگان قدیم بگویم فاطمه (ع) در هر روزى به قدر یکماه و در هر ماهى به قدر یکسال دیگران رشد مى‏کرد (13) اما تا آنجا که مى‏دانم و اسناد نشان مى‏دهد نه ضعیف بنیه و نه رنگ پریده و نه مبتلا به بیمارى بوده است. بیمارى او پس از این حادثه‏ها آغاز شد. وى روزهائى را که پس از مرگ پدر زیست، رنجور، پژمرده و گریان بود. او هرگز رنج جدائى پدر را تحمل نمى‏کرد. و براى همین بود که چون خبر مرگ خود را از پدر شنید لبخند زد. او مردن را بر زیستن بدون پدر شادى خود مى‏دانست.

داستان آنانرا که به در خانه او آمدند و مى‏خواستند خانه را با هر کس که درون آنست آتش زنند، نوشتیم. چنانکه دیدیم سندهاى قدیمى چنان واقعه‏اى را ضبط کرده است. خود این پیش آمد به تنهائى براى آزردن او بس است تا چه رسد که رویدادهاى دیگر هم بدان افزوده شود. آیا راست است که بازوى دختر پیغمبر را با تازیانه آزرده‏اند؟ آیا مى‏خواسته‏اند با زور به درون خانه راه یابند و او که پشت در بوده است، صدمه دیده؟ در آن گیر و دارها ممکن است چنین حادثه‏ها رخ داده باشد. اگر درست است راستى چرا و براى چه این خشونت‏ها را روا داشته‏اند؟ چگونه مى‏توان چنین داستان را پذیرفت و چسان آن را تحلیل کرد؟ .

مسلمانانى که در راه خدا و براى رضاى او و حفظ عقیدت خود سخت‏ترین شکنجه‏ها را تحمل کردند، مسلمانانى که از مال خود گذشتند، پیوند خویش را با عزیزترین کسان بریدند، خانمان را رها کردند، به خاطر خدا به کشور بیگانه و یا شهر دور دست هجرت نمودند، سپس در میدان کارزار بارها خود را عرضه هلاک ساختند، چگونه چنین حادثه‏ها را دیدند و آرام نشستند. راستى گفتار فرزند فاطمه سخنى آموزنده است که:

«آنجا که آزمایش پیش آید دینداران اندک خواهند بود». (14)

از نخستین روز دعوت پیغمبر تا این تاریخ بیست و سه سال و از تاریخ هجرت تا این روزها دهسال مى‏گذشت. در این سالها گروهى دنیاپرست که چاره‏اى جز پذیرفتن مسلمانى نداشتند خود را در پناه اسلام جاى دادند. دسته‏اى از اینان مردمانى تن آسان و ریاست جو و اشراف منش بودند. طبیعت آنان قید و بند دین را نمى‏پذیرفت. اگر مسلمان شدند براى این بود که جز مسلمانى راهى پیش روى خود نمى‏دیدند.

قریش این تیره سرکش که ریاست مکه و عربستان را از آن خویش مى‏دانست پس از فتح مکه، در مقابل قدرتى بزرگ بنام اسلام قرار گرفت. و چون از بیم جان و یا بامید جاه مسلمان شد، مى‏کوشید تا این قدرت را در انحصار خود گیرد. بسیار حقیقت پوشى و یا خوش باورى مى‏خواهد که بگوئیم اینان چون یک دو جلسه با پیغمبر نشسته و به اصطلاح محدثان لقب صحابى گرفته‏اند، در تقوى و پا بر سر هوى نهادن نیز مسلمانى درست‏بودند.

از همچشمى و بلکه دشمنى عرب‏هاى جنوبى و شمالى در سده‏هاى پیش از اسلام آگاهیم (15) مردم حجاز بمقتضاى خوى بیابان نشینى، مردم یثرب را که از تیره قحطانى بودند و بکار کشاورزى اشتغال داشتند خوار مى‏شمردند. قحطانیان یا عرب‏هاى جنوبى ساکن یثرب، پیغمبر اسلام را از مکه به شهر خود خواندند، بدو ایمان آوردند، با وى پیمان بستند. در نبردهاى بدر، احد، احزاب، و غزوه‏هاى دیگر با قریش در افتادند، و سرانجام شهر آنان را گشودند. قریش هرگز این خوارى را نمى‏پذیرفت. از این گذشته مردم مدینه در سقیفه چشم به خلافت دوختند. تنها با تذکرات ابو بکر که پیغمبر گفته است‏«امامان باید از قریش باشند»عقب نشستند. اگر انصار چنانکه گرد پیغمبر را گرفتند گرد خانواده او فراهم مى‏شدند و اگر حریم حرمت این خانواده همچنان محفوظ مى‏ماند، چه کسى تضمین مى‏کرد که قحطانیان بار دیگر دماغ عدنانیان را بخاک نمالند. اینها حقیقت‏هائى بود که دست درکاران سیاست آنروز آنرا بخوبى مى‏دانستند. ما این واقعیت را بپذیریم یا خود را بخوش باورى بزنیم و بگوئیم همه یاران پیغمبر در یک درجه از پرهیزگارى و فداکارى بوده‏اند و چنین احتمالى درباره آنان نمى‏توان داد، حقیقت را دگرگون نمى‏سازد. دشمنى میان شمال و جنوب پس از عقد پیمان برادرى بین مهاجر و انصار در مدینه موقتا فراموش شد و پس از مرگ پیغمبر نخستین نشانه آن دیده شد. و در سالهاى بعد آشکار گردید. و چنانکه آشنایان به تاریخ اسلام مى‏دانند، این درگیرى بین دو تیره در سراسر قلمرو اسلامى تا عصر معتصم عباسى بر جاى ماند.

من نمى‏گویم خداى نخواسته همه یاران پیغمبر این چنین مى‏اندیشیدند. در بین مصریان و یا قریشیان نیز کسانى بودند که در گفتار و کردار خود خدا را در نظر داشتند نه دنیا را و گاه براى رعایت‏حکم الهى از برادر و فرزند خود هم مى‏گذشتند، اما شمار اینان اندک بود. آیا مى‏توان بآسانى پذیرفت که سهیل بن عمرو، عمرو بن عاص، ابوسفیان و سعد بن عبدالله بن ابى سرح هم غم دین داشتند؟ بسیار ساده‏دلى مى‏خواهد که ما بگوئیم آنکس که یک روز یا چند مجلس یا یک ماه یا یکسال صحبت پیغمبر را دریافت، مشمول حدیثى است که از پیغمبر آورده‏اند«یاران من چون ستارگانند به دنبال هر یک که رفتید، راه را یافته‏اید»من بدین کارى ندارم که این حدیث از جهت متن و سند درست است ‏یا نه، این کار را به عهده محدثان مى‏گذارم، آنچه مسلم است اینکه در آن روزها یا لااقل چند سال بعد، اصحاب پیغمبر رو به روى هم قرار گرفتند. چگونه مى‏توان گفت هم آنان که به دنبال على علیه‏السلام رفتند و هم کسانى که پى طلحه و زبیر و معاویه را گرفتند راه راست را یافته‏اند.

خواهند گفت‏ خلیفه و یاران او از نخستین دسته مسلمانان و از طبقه اول مهاجرانند. درست است. اما از خلیفه و یک دو تن دیگر که بگذریم پایه حکومت را چه گروهى جز قریش استوار مى‏کرد؟ و مجریان حکومت کدام طایفه بودند؟ براى استقرار حکومت‏باید قدرت یک پارچه شود. و براى تامین این قدرت باید هر گونه مخالفتى سرکوب گردد و بسیار طبیعى است که با دگرگونى شرایط، منطق هم دگرگون شود.


پى‏نوشتها:
1. انساب الاشراف ص 582.
2. عقد الفرید ج 5 ص 12 انساب الاشراف ص 586.
3. طبرى ج 4 ص 1818.
4. (کنز العمال. صلوة حدیث 2672) .
5. تحلیلى از تاریخ اسلام. بخش یک ص 91.
6. طبرى ج 4 ص 1825.
7. پس از پنجاه سال ص 30 چاپ دوم.
8. «ما سل سیف فى الاسلام على قاعدة دینیة مثل ما سل على الامامة فی کل زمان‏» (الملل و النحل ص 16 ج 1) .
9. در این بلا بجاى من ار روزگار بود روز سپید او شب تاریک مى‏نمود
10. انساب الاشراف ص 405.
11. فاطمه فاطمه است ص 117.
12. فاطمة الزهراء ص 66.
13. روضة الواعظین ص 144.
14. فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون (حسین بن على علیه السلام) .
15. رجوع شود به پس از پنجاه سال ص 69 چاپ دوم و نیز رجوع شود به فصل‏«براى عبرت تاریخ‏»در همین کتاب.