آیت الله حائری شیرازی
رویکردی نو برمقوله اصلاحات
در عرصه رقابتهای سیاسی، دو رقیب عمده که هر دو رکن بیداری و حرکت و مبارزه تا حاکمیت نهضت و پیروزی انقلاب بودند و تا کنون نیز رکن تداوم و پیشرفت بوده و هستند، به "چپ" و "راست" یا به اصطلاح « اصلاحطلب و انحصارطلب » نامیده شده اند. البته اینکه وضع اسامی مذکور و میزان انطباق آنها بر مسمیاتشان تابع چه ضرورت یا مصالحی بوده ؟ جای بحث دیگری دارد. این نوشتار در صدد آن نیست که:
1- از این نامگذاری عیب بگیرد، زیرا بدون مشخص شدن صفوف، معلوم نمیشود چه نظریه و عملکردی مربوط به چه کسانی بوده، تا پاسخگو باشند. این مسئله به حدی مهم بوده که خداوند متعال انسانها را به خاطر آن شعبه شعبه و قبیله قبیله کرده است.
2- به یکی در قبال دیگری بتازد و یا خود را برتر از هر دو ببیند؛ بلکه گوئی پدری که به فرزندان خود نصیحت میکند، به لوازم اصلاحطلبی و انحصارطلبی رسمی توجه می دهد. این نوشتار در صدد است که بگوید:
1- هر کجا از لفظ « انحصارطلب» یا "اصلاح طلب" یاد میشود، منظور مصداق حقیقی یا رسمی آنها مورد نظر است.
2- "اصلاحطلبی" و "انحصارطلبی"، تنها از زاویه ی شرط لازم و کافی آن دو تحقق می یابد.
3- بین اسم و رسم تفاوت عمده وجود دارد. مثلا « الذین آمنوا » در آیاتی مثل« یا ایها الّذین آمنوا »، متوجه به وضعیت اسمی است. اما آیاتی از قبیل « الله ولی الذین آمنوا » متوجه به معنای ایمان رسمی می باشد. یا آیه ?والذین کفروا اولیائهم الطاغوت?، ناظر به کفر رسمی است. هم چنانکه بسیاری از حکام و فرمانروایان به حسب شناسنامه، مسلمان و مذهب رسمی همه تشیع بودند، اما برأی ولایت طاغوت و طاغوتی بودن مصداق بارز بودند. عناوین اصلاحطلب و انحصارطلب هم از این قانون مستثنی نیستند و مصادیق رسمی و اسمی دارند.
ویژه گی های اصلاح طلبی رسمی
1- اتکاء به ثابت
اولین سرمایه و شرط توفیق در اصلاح طلبی، اتکاء به ثابت است. با تکیه به امر متغیر، مقاومت در برابر نیروها کاری محال است. کسی که روی ویلچر نشسته، گر چه قهرمان وزنه برداری هم باشد، نمیتواند در هل دادن ماشین خاموش مشارکت داشته باشد، زیرا با اولین فشاراز ماشین دور میشود و از زحمت خود نتیجهای نخواهد گرفت. بعکس شرط لازم و کافی برای اینکه انسان عملاً انحصارطلب باشد، اتکا به متغیر است. امکان ندارد که متکی به امر ثابت، اصلاحطلب نباشد و غیر متکی به امر ثابت، انحصارطلب نباشد. ممکن است شخصی تمام فرائض دینی را انجام بدهد، اما چون فکر او به یک امر غیر ثابت تعلق دارد، رسماً وی انحصارطلب است.
2- فطرت گرایی و طبیعت گرایی
اصلاحطلبی رسمی و فطرتگرائی، غیر قابل انفکاکند. انسان فطرتگرا نمی تواند انحصار طلب باشد و انتظار اصلاح طلبی از انسان طبیعت گرا محال خواهد بود. ممکن است کسی مسلمان اسمی نباشد، اما از نظر رسم، فطرت گرا و اصلاحطلب باشد. طبیعتگرائی و انحصارطلبی نیز غیر قابل انفکاکند.
تقسیم انسان ها به ? اصلاحطلب? و ? انحصارطلب?، ریشه در فطرتگرائی و طبیعتگرائی دارد. هم چنانکه تقسیم انسان ها به شاکر و کفور ( انّا هدیناه السبیل امّا شاکراً و امّا کفوراً )، به متقین و فجار ( ام نجعل المتّقین کالفجّار )، ریشه در فطرت گرائی یا طبیعت گرائی انسانها دارد. اوصافی چون اولوا الالباب، یعقلون، یهتدون، یسمعون، یبصرون، من کان له قلب، او القی السمع و هو شهید و اوصاف مقابل آنها که در قرآن کریم و احادیث آمده است، همگی ناظر به وضعیت انسانهایی است که مبنای حرکت زندگی خویش را فطرت یا طبیعت قرار دادهاند .
3- ایمان اسمی و رسمی
عنوان اصلاح طلبی مثل واژه ایمان به دو صورت اسمی و رسمی مطرح است. ایمان اسمی با اصلاحطلبی اسمی همخوانی دارد. اما وقتی که برنامه زندگی و آرزوی اصلی حیات و دغدغه مهم انسان در زندگی ایمان او باشد و بر مبنای آن روابط خود را با خویشتن خویش و نزدیکان و بیگانگان تنظیم کند، به آن ایمان رسمی گویند. اصلاحطلب رسمی کسی است که اصلاح خود و جامعه، اساس آرزو و پیوند اجتماعی و قرب و بُعد او با اشخاص است. به عبارت دیگر اصلاحطلب رسمی کسی است که ابتدائاً علل کجروی و فساد را در فرد و اجتماع خویش شناخته و راه نجات را یافته باشد، سپس برای نجات خود و انسانها، با برنامه تلاش می کند. این کار بدون شناخت و معرفت به هدف زندگی میسور نمیباشد. همانگونه که شاخ و برگهای درخت، سنگینی خود را به تنه و ریشه اصلی تحمیل میکنند، شاخ و برگ فساد و اصلاح هم به تنه و اصل خود که همان ایمان اسمی و رسمی است برمی گردد.
شرایط اصلاح طلبی
بنابراین اصلاحطلبی در قدم اول به نحوه ی نگرش و معرفت فرد به خود و جامعه و جهان مربوط می شود و در قدم دوم، انگیزه ی همگانی در آن مطرح است؛ به گونهای که وقتی از سهم همه به این انسان بیشتر رسید، به فکر بازگرداندن آن باشد و از فراهم شدن اسباب راحت و رشد و رفاه دیگران، احساس خشنودی کند. قدم سوم واز همه مهمتر، ایجاد سطح ثابت برأی اتکاء همگانی است.
اصلاح طلبی و ایجاد سطح ثابت برأی اتکاء همگانی
ظروف مرتبطه اکر بر یک سطح قرار داشته باشند، آب در آن ها در یک سطح میایستد. اما اگر ظرفها روی کفه ترازو قرار بگیرند، با تفاوت یک قطره، آب یکی بطور کامل در دیگری خالی می شود. ترازو نماد انعطاف در مقابل زور و قدرت در صحنه حیات اجتماعی انسان است. هر ظرف که بیشتر داشته باشد، پائینتر می ایستد، زیرا حرکت پتانسیلی مایع از بالا به پائین است. این دو عامل، یعنی ظرفیت بیشتر داشتن و حرکت پتانسیلی مایعات، دست به دست هم میدهند و یک ظرف را تا خالی شدن در ظرف دیگر مرتباً تخلیه میکنند. در ظروف مرتبطه، مهمترین عامل رابط بین ظروف است که هر چه مقاومت آن در مقابل حرکت آب کمتر باشد، حرکت پتانسیلی قویتر و سریعتر واقع میشود.
حال این مثال را در سطح اجتماعی می آوریم. میدانیم که وجود ارتباط فیمابین در مسائل فرهنگی، اقتصادی و غیره، غیر قابل انکار است. وقتی مشکلی اقتصادی در جامعهای پیش آید، همراه با آن مشکل امنیتی هم ظهور خواهد کرد. مثلاً دزدی، در عین حالی که برای مال باخته مشکل امنیتی است، برای سارق مشکل فرهنگی است. یعنی فرهنگ اعتناء به حقوق و حدود دیگران، بعلت بیکاری در او شکسته شده است. درست است که قدرت دافعه ی مجازات، خطوط حدود و حقوق را پر رنگ می کند، اما در مقابل، جاذبه ی سود حاصل از تجاوز و نیاز شدید به احساس همطرازی با بستگان و نزدیکان، باعث میشود که مجازات نتواند دافعه لازم را تأمین نماید. تدافع این عوامل سه گانه، یعنی جاذبه سود ، دافعه مجازات و نیاز شدید به همطراز شدن نسبت به دیگران، در تأمین مقاصد حکومتها تعیین کننده است.
زندگی سراسر ارتباط است. امروزه گفته میشود که مردم در دهکدهای به نام جهان گرد هم آمدهاند. ابزار ارتباط به حدی پیش رفته است که فاصله قارهها، از فاصله اطاقهای یک ساختمان گاه کمتر شده است. هر چه علم ارتباطات پیشرفتهتر شود، جامعه ی انسانی به ظرف مرتبط شبیهتر میشود.
در اجتماع، عکس العمل ترازو در مقابل زیاده خواهی، موجب حرکت تخلیه شده، فاصله ی بین دارا و ندار را افزایش میدهد. این حرکت به دو عامل انعطاف وفشار بستگی دارد. که هر چه مقاومت آن در مقابل حرکت آب کمتر باشد، حرکت پتانسیلی قویتر و سریعتر واقع میشود.
در اجتماع، باج دادن و باج گرفتن، ناشی از قرار گرفتن روی سطح متغیر است. تکیه بر سطح متغیر، به معنی به رسمیت شناختن زور و حق دادن به آن است. مثلا در تشکیلات سازمان ملل، کشورهای صاحب قدرت اتمی، اعضاء دائمی شورای امنیت اعلام شده و به آنها حق وتو داده اند. ما هم که عضویت سازمان را، چه از روی اضطرار و چه از روی اختیار، پذیرفته ایم، به تبعات و لوازم چنین روشی تن دادهایم .
این روش، روش اتکاء به متغیر است و اصلاحطلب حقیقی برای مقابله با سطح متغیر، بایستی ایجاد سطح ثابت کند. این مهمترین کار و جنگ اصلی اصلاحطلبی در جامعه و سطح بین المللی است..
در جهان امروز، تسلیم و انعطاف در مقابل زور و فشار( دوفاکتو )، به یک فرهنگ بینالمللی تبدیل شده است، زیرا که تأسیس سطح ثابت که یک فریضه ملی بلکه بینالمللی است، انجام نگرفته است. با این وضعیت پذیرفته شده، چه امیدی به اصلاحات میتوان داشت؟ فسق و فجور اصلی همین است و ایستادگی در مقابل این وضعیت، اساس تمام اصلاحات است.
وقتی گفته میشود فلان شخص اصلاحطلب است، باید پرسید در مقابل چه زوری استقامت کرده است؟ اگر شخصی خود را مافوق قانون پنداشت، اصلاحطلبیِ حقیقی، گنجاندن او در قانون است؛ ولو اینکه به دلیل کارهای عامالمنفعهای که کرده است، افکار عمومی بسیاری از مردم، از او حمایت کند. اصلاحطلب حقیقی کسی است که زمینه ی اجرای قانون را در خود فراهم آورده باشد؛ حال، هرچه این شخص یا سازمان یا حزب یا شخصیت یا مسئول، مهمتر باشد، شعاع تأثیر چنین اقدامی بیشتر خواهد شد. هاله ی قداست، محبوبیت،، شهرت و ....، زمینهساز سطح متغیر در روابط انسانی و اساس بیماری مهلک عقبنشینی در مقابل زور و تسلیم در قبال تهدید است.
بنابراین، تأسیس تکیهگاه ثابت ( حق )، اولین سنگ بنای اصلاحطلبی حقیقی و رسمی جهت امکان مقاومت در مقابل فشارها است. « قولوا لا اله الاّ الله تفلحوا » برأی تأمین تکیهگاه ثابت است. دیگر تکیه گاهها، همگی فشار پذیر و سست بنیان و تار عنکبوتی است. « مَثَلُ الّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللهِ اَولِیََاءَ کَمَثَلِ العَنکَبُوتِ اتَّخَذَت بَیتَاً وَ اِنَّ اَوهَنَ البُیُوت، لَبَیتُ العَنکَبُوت».
ثبوت انسان در احساسات، عواطف، ارتباطات، گفتار و کردار، به ثبوت تکیه گاه فکری نیاز دارد. نبود تکیهگاه ثابت و اتکاء بر تکیهگاههای فشارپذیر عیناً مثل وضعیت ظروف مرتبط روی ترازو است. قدرتهای اهل غفلت، نسبت به زیردست کمترین اظهار وجودی را تحمل نمیکنند و تا طرف مقابل در آنها تخلیه و حل نشود، برایشان قابل تحمل نیست. طرف مقابل هم چون سبک تر است، راهی جز قطع ارتباط یا تخلیه کامل ندارد. دو انسان غافل از خدا که در یک سیستم کار می کنند، آن که حتی یک گرم از جنبههای مادی سنگینتر باشد، سبکتر را تا در خود فانی نکند آرام نمیگیرد. فناء، همان اطاعت صد در صد، وابستگی اندیشه و آرمان و محتوی از جمیع جهات است. سنگینتر هم وقتی به سیستم سنگینتری متصل شود، تمام آنچه را که از زیردست گرفته،تقدیم میکند. مثل این که مأموریت داشته که زیردستان را غارت کند و بعد بالادستی همه را تصاحب نماید تا برترین اقتدار، همه چیز مال او شود.
کتاب تاریخ ابن مسکویه به نام تجارب الامم رابطه وزرا را با استانداران و استانداران را با فرمانداران و فرمانداران با بخشدارها و بخشدارها با کدخداها را از بالا به پائین و مصادره شدن اموال در پایان خدمت و مصادره کردن در آغاز مأموریت را تشریح میکند. رابطه ی وزیر با خلیفه هم همین است. وقتی مأموریت این وزیر پایان مییابد، وزیر جدید، وزیر سابق را دستگیر، شکنجه و فرزندان و نزدیکان وی را مورد بازجوئی قرار می دهد تا همه ی اندوختهها را تخلیه و تملک نموده، تحویل خلیفه نماید. سپس وزیر سابق و زیرمجموعه او که بسیاری در زیر شکنجه کشته یا ناقصالعضو و بیمار شده اند، رها میشوند. این کار ادامه دارد تا نوبت قرار داد با وزیر جدید دیگری می رسد. چه بسا وزیر اسبق که مدتها شکنجه شده، در فرصتی که خلیفه به دنبال انتخاب وزیر است، ملاقاتی محرمانه با خلیفه کند و رسماً اعلام کند که اگر وزیر شود مثلا چند میلیون سرمایه وزیر حاضر را مصادره میکند و تحویل خواهد داد . گوئی خلیفه وزیر خود را برای مصادره، به مزایده میگذارد. خلاصه این مورخ که بسیاری از اوقات مشاهدات عینی خود را بازگو میکند، گوئی زندان و وزارت، مرتباً خانه اول و دوم این خانواده است. همین رابطه ی بین کدخداها و کلانتران و خوانین وجود داشته است. امروزه به صورت علمی بین کارتلها و تراستها است.
انسانها بدون تکیهگاه ثابت، مرتباً در حال پر و خالی شدن هستند. این پر و خالی شدن، تنها در مال و دارائی نیست. عزت، اقتدار، شهرت، محبوبیت و مظاهر دیگر زئدگی، عرصه چنین عملی است. گوئی مافوق، مقام مادون را در یک دیدار قبض روح میکند و وقتی از ملاقات برمیگردد، مثل یک تکه از اعضاء مافوق به نظر میآید. کر و کور لال می شود. «صُمٌّ بُکمٌ عُمیٌ، فَهُم لاَ یَعقِلُون».
«اَلنَّاسُ عَلَی دِینِ مُلُوکِهِم»، مطلب حقی است. انسان متکی به تکیهگاه متغیر، بر دین مافوق خویش است. رازق، صاحب، معبود و هدف او، مافوق اوست. اگر ارتباط با خدا به صورت حقیقی نباشد، خدای کدخدا، خان است و خدای خان، ایلخانی است. وقتی مافوق معبود است، دیگر چه اصلاحی انتظار است؟ اگر بخواهد به مافوق اعتراض هم بشود، فرمایشی و بر حسب دستمزد و به اندازه مصلحت و طبق برنامه ی از قبل مشخص شده است و بعد همه چیز سر جای خودش قرار میگیرد؛ مانوری است برای شناسائی و عملیاتی است برای بهرهبرداری.
اصلاحطلبی با مصلحی آغاز می شود که قابل خرید و فروش نیست. بدون تکیهگاه ثابت، دعواها بر سر مبلغ است. قهرها، اعتراضها، پرخاشها و انواع چانهزنیها برای این است که هر کس میخواهد زیردست را ارزانتر بخرد و خود را به بالادست گرانتر بفروشد. چیزی که در آن تردید نیست اصل معامله است. ابن سعد خود را به قیمت استانداری ری به عبیدالله بن زیاد میفروشد و عبیدالله خود را به یزید بن معاویه در قبال حکومت عراق و ایران قبلاً فروخته است و یزید هم خود را به خلافت عالم اسلام فروخته است. سرداران ابن سعد هم خود را به او فروخته و افسران عالی رتبه، زیرمجموعه ی افسران جزء و سربازان را خریدهاند الی آخر..... . همه متکی به امر غیر ثابتند و به راحتی دست به دست میشوند . حر بن یزید ریاحی که از این کاروان خود را جدا کرد ، به دلیل تکیه بر اعتقاد ثابت بود. او خدا را در این گیر و دارها از دست نداده بود. او وضعیت ظرفی داشت که از روی ترازو برداشته شده و روی زمین ثابت قرار گرفته است. در این حالت ارتباط او با امام و یاران او، مثل آب در ظروف مرتبطه، در یک سطح قرار گرفت. مثل این که ارتباط با یکی ارتباط با همه است؛ هر چه دارند، مال همه است. هر چه همه دارند مال هر یک و هر چه هر یک دارند مال همه است. هیچکس در این جا برای خود چیزی نمیخواهد. ترتباط بالادست و پائین دست، ارتباط طبق داشتن و نداشتن نیست. همه آنچه را که دارند، امانت میدانند و نگرانند مبادا امانت را نپرداخته، فرصت از دست برود. اگر نگرانی هست، نگرانی عدم انفاق است. و اگر خوشی و لذتی هست، در لحظة انفاق است. با انفاق راحت میشوند و با دریافت امانت احساس خطر میکنند. این احساس هست تا زمانی که امانت را به منزل برسانند. جان دادن، اداء امانت و احساس راحتی و فراغ است. این متکیان به ثابت، در ادعای اصلاح طلبی صادقند. اینها حق اعتراض و حق پرخاش و برخورد دارند، چون زیرمجموعه ی مستکبرین نیستند.
آنکه زمینة تسلیم در برابر استکبار جهانی را میخواهد فراهم کند کجا و ادعای اصلاح طلبی کجا؟!! در این رابطه، اگر اصلاحی بخواهد صورت گیرد، اولین مرحله ی آن، اعلان جنگ با قدرت استکباری است، نه اینکه انسان برای روز مبادای خود، در قول و فعل و ایماء و اشاره، جائی برای صلح و آشتی بگذارد.
چرا گفته شده که ? اوّل العلم معرفة الجبّار ?؟ برای این که جباران عالم، چنان سطوت و هراسی از خود در عالم می افکنند که تنها عارفان به جبار حقیقی مرعوب نمیشوند. فساد از برنامهریزی جباران نشأت می گیرد. آن که به گونهای، در زیر مجموعه ی جباران حضور دارد، چگونه میتواند اعتراضی داشته باشد؟
حر بن یزید ریاحی، اول حساب خود را از جباران جدا کرد و سپس به عنوان یک اصلاح طلب، وارد میدان شد. او افسر ارشدی را رها کرد و بدون هیچ توقعی به اصلاحطلبان پیوست و سخنرانی اصلاح طلبانه ی خود را خطاب به همراهان گذشته آغاز کرد و تا مرحله ی جنگیدن و کشتن و کشته شدن پیش رفت. او با تکیه به امر ثابت، با موفقیت مراحل اصلاح طلبی را پشت سر گذاشت و فشار و تطمیع در او کارگر نیفتاد.
انسان با اعتماد و ارتباط با خداوند، وضع عجیبی پیدا میکند؛ وضع ظروف مرتبط به منبع بی نهایت را پیدا می کند. این که گفته شده:« سلمانٌ بحرٌ لا ینزف و کنزٌ لا ینفد »:" سلمان دریای خشک نشدنی و گنج تمام نشدنی است"، مربوط به رابطه او با منبع و مبدأ ثابت علم و قدرت است.
فقر ظاهری امثال سلمان، دیگران را به اشتباه میاندازد. فلسفه فقر این ها، برای محکمتر شدنشان به امر ثابت است تا احساس نیاز، موجب ذوب شدن هر چه بیشتر آنها در امر ثابت شود. در این حال آنان بالاترین نوع غنی و ثروت را تحصیل میکنند. در حالی که در نگاه اول از مستمندترین انسانها هستند. عزت و قدرت و شهرت و محبوبیت و مقبولیت هم از قبیل ثروت و دارائی است. این گونه افراد که متکی به امر ثابت هسنتد، ممکن است به دلیل راهی که انتخاب کرده اند تنها باشند و به دلیل حرکت بر خلاف موج فراگیر، ضعیف به نظر آیند و به دلیل برده شدن همگان با موج، غریب مانده باشند و به دلیل بی نیازی از ارتباطات، تنها دیده شوند و به دلیل بی نیازی از شهرت، پردهها را از روی حقیقت خود برندارند و به نظر سنگی گوشه افتاده باشند. اما در حقیقت کوهی هستند که تنها قسمت کوچکی از آنها از زمین بیرون و نمایان است؛ وقتی خاک را از اطراف ان کم کنند، هر چه بیشتر میکاوند، آن را عظیمتر مییابند. به همین خاطر، میزان ارزش و هیبت انسان به مقدار اتکاء او به ثابت و حق و بی نهایت است.
اصلاحات و اهمیت تکیه گاه ثابت در روابط اجتماعی
وقتی انسان متکی به ثابت گردد، به جای درندگی و وحشت، عشقِ خدمت به انسانها در او حاکم میشود. این عشق است که وقتی به طرف خود خدمت میکند، خود را کوچک او میداند و او را تا رساندن به حدّ خود، مدد میرساند؛ حال هر چه فاصله بیشتر باشد، شدت عشق به ایثار و گذشت و بخشش بیشتر می شود. این جریان خدمت رسانی ادامه دارد تا احساس تساوی دست دهد، آنگاه او را رها میکند؛ و به هر جا و هر کس که از خود تهیدستتر است رو ی میآورد تا آنچه اضافه دارد واگذار کند . در این حال همه به هم مرتبط، همه به هم متصل و همه مستغنی هستند. آن هم چه استغنائی! به قسمی که هر چه به دست آورد او را لبریز نمیکند و هر چه از دست دهد او را تهی نمی نماید. اگر بیشترین ثروت عالم نصیب او گردد، احساس بزرگی نمیکند. و اگر تمام ثروتها از او گرفته شود احساس کوچکی و حقارت نمینماید. چه خوب فرمود علیu در صفات متقین :? نَزَلَتْ مَنهُم اَنفُسُهُم فِی البَلاََءِ کَالَّتِی نَزَلَتْ فِی الرَّخَاءِ? این انسان در بلاء و آسایش با یک وضعیت و با یک حالت دیده میشود. روزی که ضرر کرده و خسارتی بر زندگیش رسیده، لبخند آرامش، احساس اطمینان و اعتماد به نفس او، امید به آینده، عشق به انسانها و خدمت به انسانها پای بر جا مانده است؛ و آن روز که بیشترین سود را کرده و بالاترین امکانات برایش فراهم شده، ذرهای خودبینی و خودخواهی و خودبزرگ بینی در رفتار و گفتار او دیده نمیشود. این انسان در امنیت بهشتی با انسانهاست و قطعاً به یک دلیل و آن داشتن تکیهگاه ثابت است. اما مجموعه و کسی که چنین تکیهگاهی ندارد، در هیچ حالی راحت نیست . داشتن مصیبتی است بدتر از نداشتن، و نداشتن هم از نظر خطر کمتر از داشتن نیست. سلامت و مرض، عزت و ذلت، گمنامی و شهرت و اقبال و ادبار، همه رنج در رنج و بدبختی در بدبختی است. وقتی سالم میشود وضع مادی او خوب است، تمام فکر و ذکرش به شکار است؛ آن هم شکار انسان که چگونه شکار را بدبخت کند که بتواند از او بار بکشد. هم از گوشت و پوست و استخوان او استفاده کند، هم از شیر او بدوشد و هم بارکش او باشد . وقتی روز ادبار و سختی معیشت او میرسد، تملق و تظاهر، ریا، اظهار ارادت دروغین برای گذراندن دو روزه عمر را پیشه می کند. در این وضعیت به صورت ابزاری خطرناک برای هر کس درمیآید که مشکل او را حل کند. او در این حال، چاقوی برهنهای است در دست ارباب خود که هر مأموریت خشنی را برأی رضایت اربابش به پایان میبرد، و خود از زیردستان غیر از چنین وضعیتی را تحمل نمیکند . همه جا و همه چیز و همه حال برأی او جهنم است. این مجموعه یا انسان در ناامنی جهنمی انسانهاست و قطعاً به یک دلیل و آن نداشتن تکیهگاه ثابت است.
اگر قرار است کسی در اخرت آزاد شود، باید از همین جا آزاد شده باشد. اگر قرار است کسی فردا جهان را دارای صاحب و مالک و برنامه ببیند، باید از همین جا مالک را ببیند. فردا دیر است. اگر امروز به ثابت نرسید، فردا شعاری بیش نیست. «مَن کَانََ فِی هَذِهِ اَعمَی فَهُوَ فِی الآخِرَةِ اَعمَی وش اَضَلُّ سَبِیلاً». امروز بایستی چشم انسان باز شود و جهان را زیبا، با معنی، هدفدار ببیند تا فردا هم ببیند. امروز میوهای که میخورد، آبی که مینوشد، نانی که بدست میآورد، همه را هدیه، تحفه، نوازشی از محبوب و التفاتی از سوی یار ببیند، تا فرا هم ببیند. سیبی به رسول خدا صلّیالله علیه و آله و سلّم تعارف کردند. آن را گرفت و بوسید و بر روی چشم نهاد و فرمود: «تُحفَةُ رَبَّنَا». او بینا بود. محبت را دید و عنایت را گرفت. او وقتی سیب را عنایت میبیند، مصیبت را هم داروی درد خود ، بلکه عنایتی برأی شتاب بیشتر برأی حرکت به سوی محبوب میبیند. او با رسیدن به تکیهگاه ثابت با اطرافیان خود احساس امنیت میکند. امنیت و اطمینان بهشتی برای همگان است. اما آنان که به دلیل دوری از تکیهگاه ثابت و تعلق به امور ناپایدار، در آتش جهنم بدبینی، خودبینی، خودپسندی، زیادهطلبی، غرور، عجب، تکبر و هزاران در از درهای جهنم تعلق به ناپایدار در حال سوختناند، میخواهند دیگران را هم به آتش خود بسوزانند ، آن بهشتیها با این جهنمیها در دنیا چه میکنند؟ بهشتیان چون مأموران آتشنشانی، به دنبال خاموش کردن آتشند، اگر جماعتی را این گونه یافتند که مشغول آتش زدن دیگرانند و جز اعدام آنان راهی برای پیشگیری از خطر نیست، اول تمام تلاش خود را برأی نجات همین آتشافروزان به کار میبرند و وقتی که نصیحت فایده نکرد، برای اینکه بدآموزی عمومیت پیدا نکند، ناچار به اعدام آنان میشوند. اما جز محبت و خدمت به انسانها مقصدی ندارند.
کسی که آتشافروزان را آزاد میگذارد، اصلاحطلب نیست تا در نظر دیگران از همه رئوفتر و رکورددار انساندوستی شناخته شود. چه انسانهای عاشق و دلسوز انسانیت در تاریخ متهم به سختگیری و تندی و زیادهروی شدند! و چه شهرتطلبها و قدرتپرستهای بیعاطفه به انسان و انسانیت که به نرمخوئی و حلم و بردباری و رأفت و بزرگواری ستوده شدند! آنکه نتواند امروز از پشت حجابهای القاب و عنوانها و پردههای تزویر و بهتان، چهره ی حق و حقیقت را ببیند، فردا دیر است. بصیرت و بینائی، نتیجه ی آزادی از تعلق به امور گذراست. همانگونه که کم بینی و نابینائی، نتیجه ی خیره شدن به امور گذرا و ناپایدار است .
ضعف اتکا به امر ثابت، زمینهساز عدم اعتماد انسانها به یکدیگر و عدم امنیت انسانها خواهد شد. انسان که از خطر مار و عقرب و شیر و پلنگ و حتی میکروب و امثال آن، به کمک علم و دانش و تجربه آزاد شده است، نمیتواند خطر عدم امنیت حاصل از عدم اعتماد را با دانش و تجربه جبران کند و احیاء نماید، امروزه هر چه بر میزان دانش و تجربه افزوده میشود، سلاحهای تهاجمی و تدافعی بیشتری به میان میآید و خطرات انسانها را برای یکدیگر افزایش میدهد؛ به قسمی که توسعه و امنیت، به وضعیتی کاملاً متضاد رسیدهاند. از یک سو امکان توقف توسعه، عملی و عقلائی و مطرح کردنی نیست، و از سوی دیگر تشدید خطر انسانها برای یکدیگر با توسعه ی هر چه بیشتر نیز با هیچ عاملی محدود شدنی نمی باشد. همه ی این مشکلات، ناشی از اتکا به امر متغیر است. هر حکومت و حزب و جمعیت و قوم و قبیله ای میبیند یا باید ببلعد و اگر تردید کرد، باید بلعیده شدن خود را شاهد باشد. می بیند هر گروهی باید بدون تردید هر چه را در اطراف میبیند، ببلعد تا به اندازهای بزرگ شود که در دهان گشادی که برای بلعیدن او لحظه شماری میکند، نگنجد.
در حقیقت، نه نظام سرمایهداری و نه نظام سوسیالیستی، هیچکدام نتوانستهاند مسألة آکل و مأکول را حل کنند. تنها جای آکل و مأکول را عوض کردهاند. در هر دو، مردم ضعیف مأکولند. در یکی دولت و حزب آکل است و در دیگری سرمایه دار آکل می باشد.
نظام شرقی یا سوسیالیستی، چون رابطه بین غنی و فقیر و امتیازات طبقاتی را غیر انسانی تشخیص داد، ارتباط بین فقیر و غنی را قطع کرد. آنها با این کار ظروف غیر مرتبط درست کردند و لولههای ارتباط را مسدود نمودند. در حالی که حیات انسانی، به ارتباط و داد و ستد و معامله با یکدیگر وابسته است. قطع ارتباط در قالب سلب مالکیت از اشخاص و انحصار مالکیت در دولت، هوای تنفسی مردم را از آنها گرفت. آنها میخواستند غذای سفره به عدالت قسمت شود، اما دست همه را از پشت بستند و مردم را مجبور کردند مثل بچه خردسال منتظر شیشه شیری باشند تا در دهانشان بگذارند.
انسان به داشتن حق و اختیارِ تصرف، به همان اندازه وابسته و دلبسته است که بچه به تحرک و تلاش و بازی. اگر از بچه خردسالی اسباب بازیهایش را گرفته، دست و پایش را ببندند، این بچه همان احساسی را خواهد داشت که انسانها در رژیم کمونیستی دارد.
اختیار، بزرگترین مظهر آزادی و حلقوم تنفس انسان است. غرب دنبال این روشِ کار در نظام کمونیستی نرفت و در مقابل آن ایستادگی کرد؛ هر چند به خورده شدن ضعیف به وسیله ی قوی بیانجامد. سرنوشت این دو نظام به اینجا منتهی شده که یکی گرفتار دو اشکال و دیگری گرفتار یک اشکال است. یک جا هم آزادی عمل انسان و هم حق تملک و تصرف و معامله ی از انسان سلب شده و همه کاره دولت است. و یک جا آزادی تصرف و داد و ستد به صورت آکل و مأکول است. علت اسن است که که هیچیک از این دو نظام، به اهمیت تکیهگاه ثابت برای انسان در تمام ابعاد نیاندیشیدهاند و ضرورت و اهمیت آن را در حیات اقتصادی ـ سیاسی ـ اجتماعی و فرهنگی انسان درنیافته اند.
وقتی انسان متکی به ثابت گردد، به جای درندگی و وحشت، عشقِ خدمت به انسانها در او حاکم میشود و او را تا رساندن به حدّ خود، مدد میرساند. حال هر چه فاصله بیشتر باشد، شدت عشق به ایثار و گذشت و بخشش بیشتر می شود. این جریان خدمت رسانی ادامه دارد تا احساس تساوی دست دهد، آنگاه او را رها میکند؛ و به هر جا و هر کس که از خود تهیدستتر است رو ی میآورد تا آنچه اضافه دارد واگذار کند . در این حال همه به هم مرتبط، همه به هم متصل و همه مستغنی می شوند
چه خوب فرمود علی(ع) در صفات متقین :« نَزَلَتْ مَنهُم اَنفُسُهُم فِی البَلاََءِ کَالَّتِی نَزَلَتْ فِی الرَّخَاءِ» این انسان در بلاء و آسایش با یک وضعیت و با یک حالت دیده میشود. روزی که ضرر کرده و خسارتی بر زندگیش رسیده، لبخند آرامش، احساس اطمینان و اعتماد به نفس او، امید به آینده، عشق به انسانها و خدمت به انسانها پای بر جا مانده است؛ و آن روز که بیشترین سود را کرده و بالاترین امکانات برایش فراهم شده، ذرهای خودبینی و خودخواهی و خودبزرگ بینی در رفتار و گفتار او دیده نمیشود. این انسان در امنیت بهشتی با انسانهاست و قطعاً به یک دلیل و آن داشتن تکیهگاه ثابت است. اما مجموعه و کسی که چنین تکیهگاهی ندارد، در هیچ حالی راحت نیست . داشتن مصیبتی است بدتر از نداشتن، و نداشتن هم از نظر خطر کمتر از داشتن نیست. سلامت و مرض، عزت و ذلت، گمنامی و شهرت و اقبال و ادبار، همه رنج در رنج و بدبختی در بدبختی است. وقتی سالم میشود وضع مادی او خوب است، تمام فکر و ذکرش به شکار است؛ آن هم شکار انسان که چگونه شکار را بدبخت کند که بتواند از او بار بکشد. هم از گوشت و پوست و استخوان او استفاده کند، هم از شیر او بدوشد و هم بارکش او باشد . وقتی روز ادبار و سختی معیشت او میرسد، تملق و تظاهر، ریا، اظهار ارادت دروغین برای گذراندن دو روزه عمر را پیشه می کند. در این وضعیت به صورت ابزاری خطرناک برای هر کس درمیآید که مشکل او را حل کند. او در این حال، چاقوی برهنهای است در دست ارباب خود که هر مأموریت خشنی را برأی رضایت اربابش به پایان میبرد، و خود از زیردستان غیر از چنین وضعیتی را تحمل نمیکند . همه جا و همه چیز و همه حال برأی او جهنم است. این مجموعه یا انسان در ناامنی جهنمی است و قطعاً دلیل آن نداشتن تکیهگاه ثابت است.
اگر قرار است کسی در اخرت آزاد شود، باید از همین جا آزاد شده باشد. اگر قرار است کسی فردا جهان را دارای صاحب و مالک و برنامه ببیند، باید از همین جا مالک را ببیند. فردا دیر است. اگر امروز به ثابت نرسید، فردا شعاری بیش نیست. «مَن کَانََ فِی هَذِهِ اَعمَی فَهُوَ فِی الآخِرَةِ اَعمَی وش اَضَلُّ سَبِیلاً». امروز بایستی چشم انسان باز شود و جهان را زیبا، با معنی، هدفدار ببیند تا فردا هم ببیند. امروز میوهای که میخورد، آبی که مینوشد، نانی که بدست میآورد، همه را هدیه، تحفه، نوازشی از محبوب و التفاتی از سوی یار ببیند، تا فرا هم ببیند. سیبی به رسول خدا صلّیالله علیه و آله و سلّم تعارف کردند. آن را گرفت و بوسید و بر روی چشم نهاد و فرمود: «تُحفَةُ رَبَّنَا». او بینا بود. محبت را دید و عنایت را گرفت. او وقتی سیب را عنایت میبیند، مصیبت را هم داروی درد خود ، بلکه عنایتی برأی شتاب بیشتر برأی حرکت به سوی محبوب میبیند. او با رسیدن به تکیهگاه ثابت با اطرافیان خود احساس امنیت میکند. امنیت و اطمینان بهشتی برای همگان است. اما آنان که به دلیل دوری از تکیهگاه ثابت و تعلق به امور ناپایدار، در آتش جهنم بدبینی، خودبینی، خودپسندی، زیادهطلبی، غرور، عجب، تکبر و هزاران در از درهای جهنم تعلق به ناپایدار در حال سوختناند، میخواهند دیگران را هم به آتش خود بسوزانند ، آن بهشتیها با این جهنمیها در دنیا چه میکنند؟ بهشتیان چون مأموران آتشنشانی، به دنبال خاموش کردن آتشند، اگر جماعتی را این گونه یافتند که مشغول آتش زدن دیگرانند و جز اعدام آنان راهی برای پیشگیری از خطر نیست، اول تمام تلاش خود را برأی نجات همین آتشافروزان به کار میبرند و وقتی که نصیحت فایده نکرد، برای اینکه بدآموزی عمومیت پیدا نکند، ناچار به اعدام آنان میشوند. اما جز محبت و خدمت به انسانها مقصدی ندارند.
کسی که آتشافروزان را آزاد میگذارد، اصلاحطلب نیست تا در نظر دیگران از همه رئوفتر و رکورددار انساندوستی شناخته شود. چه انسانهای عاشق و دلسوز انسانیت در تاریخ متهم به سختگیری و تندی و زیادهروی شدند! و چه شهرتطلبها و قدرتپرستهای بیعاطفه به انسان و انسانیت که به نرمخوئی و حلم و بردباری و رأفت و بزرگواری ستوده شدند! آنکه نتواند امروز از پشت حجابهای القاب و عنوانها و پردههای تزویر و بهتان، چهره ی حق و حقیقت را ببیند، فردا دیر است. بصیرت و بینائی، نتیجه ی آزادی از تعلق به امور گذراست. همانگونه که کم بینی و نابینائی، نتیجه ی خیره شدن به امور گذرا و ناپایدار است.
هر جا که از عمل به وظیفه، بدنامی حاصل شود، او کشته خوش نامی است . تشنه خوش نامی، چیز دیگری نمیفهمد و نمیبیند. چه بسا هزاران سال پس از مرگش، خوش نام مانده باشد اما حقیقت چیز دیگری است. آنکه دل به پایدار بسته، به هزاران سال لعنت و نفرین به چشم رضا و تسلیم مینگرد. او با تعلق به پایدار از خوش نامی هم بینیاز است. سعدی می گوید:
نیم نانی گر خورد مرد خدای بذل مسکینان کند نیم دگــر
ملک و اقلیمی بگیرد پــادشاه همچنان دربند اقلیمی دگـــر
ظرفهای روی زمین آب کم خود را با ظرف تهی نصف میکنند، اما ظرفهای روی ترازو هر چه دارائیشان بیشتر میشود، سرعت و شتابشان برأی بلعیدن دیگران بیشتر میشود.
انسان با عشق به حقیقت ثابت، منفورترین چیزها برایش افزونطلبی است و محبوبترین امر برأی او همدردی، همرنگی، همکاری، همراهی و هماهنگی با شرکاء خویش است.
همین انسان اگر غافل شود و مجذوب جاذبه ی امور ناپایدار گردد، تمام اخلاق و رفتار او وارونه میگردد. اینکه قبلاً در نداری سیر بود، اکنون در اوج دارائی همیشه گرسنه است، در اوج ثروت محتاج است، در اوج قدرت خائف و وحشتزده است، در اوج عزت ذلیل، در اوج عظمت حقیر و در نهایت دارائی حریص است. در التفات به این نکته که اساس اصلاح اخلاق و اولین و آخرین دستورالعمل برای یک اصلاحطلب، ارتباط و اتکا به حقیقت ثابت است و آنچه موجب سقوط انسان در انحطاط اخلاقی میگردد، کدورت این ارتباط است. به دیدگاه علیu در این باره توجه کنیم:
ایشان در عهدنامه مالک اشتر وقتی به مسئله انتخاب مشاورین میرسد او را از وارد کردن انسان حریص و بخیل و یا ترسو در جمع مشاوران برحذر میدارد. می گوید که حریص و بخیل و ترسو تو را از حرکت لازم و حیاتی و تصمیم، در لحظه ضروری باز میدارد؛ یکی آنگاه که باید با دست باز و در موارد لازم خرج کنی، مردّدت میکند و یکی تو را به کارهای نشدنی و زیاده طلبیهای دور از عمل میکشاند. امام علی u چنین میگوید : ?فَإِنَّ البُخلُ وَ الجُبنُ وَ الحِرصُ، غَرِیزَهٌ وَاحِدَهٌ، یَجمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللهِ? . این صفات، غرائز واحدی هستند که قدر مشترک آنها بدگمانی به خداست. قضیه منحصر به سه خصلت فوق نیست. پیداست آن حضرت در بیان مضرترین امر به سلامت مشورت به این سه خصلت پرداخته است و به اصطلاح مورد مخصّص نیست. ایشان هزار کلام به یک کلام میگوید. وقتی شفافیت گمان انسان به خداوند به بدگمانی گرائید، خصال زشت از هر طرف به سمت انسان سرازیر میشود و همین که انسان تکیهگاه ثابت خود را بازیافت، این خصال به تدریج از او دور میگردد. در یک کلمه دلبستگی به امر ثابت و حقیقت، با ترس و بخل و حرص سازگار نیست. زیرا آنکه متصل به اقیانوس حقیقت شده ، این چیزها در نظرش کوچک میشود. وقتی چیزی در نظر انسان کوچک شد از چشم او میافتد. حتی خودیت و نفسانیت خودش از چشم او ساقط میشود. چون بازگشت به اصل ثابت خویش برایش مطرح شده. او به دنبال این است که چگونه و از چه راهی باید از خود کنده و آزاد شود . چنین کسی چرا بترسد ؟ چرا حرص بزند ؟ چرا بخل کند ؟
اینکه رسول خدا (ص)، آن اصلاحطلب که بر سلسله اصلاحطلبان است، در آغاز دعوت به اصلاحات ندا در داد که :«قولوا لا اله الاّ الله تفلحوا». اینکه امام راحل در عصر ما از ندای «انّما اعظکم بواحدة ان تقوموا لله» ، سخن میگفت. شصت سال قبل، اولین ندای اصلاح طلبی را در پیامی چنین گفت: "تمام بدبختیهای انسان از قیام برأی خود و نفس خویش است و دوای تمام دردها در قیام لله است". اینکه یک زورگو مثل شاه بر یک ملت حاکم میشود، نفسها را میگیرد و همه را وحشت گرفته است، برای این است که همه گرفتار قیام برأی خویشاند. همه تفرقهها از دعوت به نفس و قیام برای منافع خویش است و آنچه که بتواند همه اهل عالم را از بدبختی نجات دهد، قیام برأی خداست. آنچه وحشت را از انسان برطرف میکند که از هیچ قدرتی نترسد، قیام لله است .
پس با این حساب، همة شرارتها در جهان به دلیل آن است که انسانها، متکی به موضع حق و محکمی نبوده اند. آنان تحت تأثیر هویها و هوسها رفتند و مجموعه هواپرستان که به مانع محکمی برخورد نکردند، همچنان در مسیر فساد رفتند تا امروز که کوس ابرقدرتی میزنند و داعیة جهانی کردن برنامهها و شرارتهای خود را دارند. چه کسی میتواند دم از اصلاحات بزند و در مقابل امواج توفنده شرارت بایستد؟ امواجی که با سوء استفاده از رشد علم و تکنولوژی، هر لحظه میتواند از یک مرکز، انواع بدآموزیها را تا درون خانههای مشترکین خود در سراسر عالم ارسال نماید! کدام انسان است که این همه امواج فساد و تبهکاری را مشاهده نماید و جا خالی نکند، یا مأیوس از مقابله نشود؟ کسی می تواند چنین کاری کند که بر موضع ثابت قرار داشته و بر تکیهگاه استوار متکی شده باشد.
ریشة توفیق انبیا و اولیاء در استقامت در مقابل تمام فشارهای طاغوتیان جلاد، همان داشتن اتکا به موقعیت ثابت بود. و علتالعلل استحاله بسیاری از اقوام به دست جباران و دیکتاتورها، عدم اتکا به تکیهگاه ثابت بوده است. قرآن کریم میفرماید :?و استخفّ قومه فأطاعوه انّهم کانوا قوماً فاسقین? . شیوة به اطاعت درآوردن مردم ، استخفاف و تحقیری است که فرعونیان بر مردم روا میداشتد و دارند. این تحقیرها، موجبات اطاعت و انقیاد مردم را نسبت به آنها فراهم می آورد. سپس در ادامه میفرماید: این که در نتیجة تحقیر، مردم به اطاعت درآمدند، نشانة انحراف و بیماری فسق و فجور در مردم بود!!
اگر مردم سالم بودند، تحقیر موجب اطاعت آنها نمی شد. بلکه آنها میتوانستند با اتکا به موقعیت ثابت، ثبات پیدا کنند و در مقابل تحقیر مقاومت نمایند. آنها از فرمان فطری خود سرپیچی کرده بودند. اگر انسان فاسق نباشد، مطیع جائر و ظالم نمیشود. اینها از آن رو مطیع و تحقیر شدند که متعلق به امور ناپایدار شده بودند. چگونه یک نفر میتواند قومی را با استخفاف و تحقیر به اطاعت درآورد ؟ تکیة آن قوم پوشالی بوده واستقامت نداشته که فرعونیان توانسته اند بر آنان مسلط شوند. اگر قرار باشد مثل فرعونی کنار گذاشته شود باید حرکت از درون انسانها آغاز شود. آغازگران حرکت باید از ثبات تکیهگاه آغاز کنند. اول کسب موضع ثابت، دوم حرکت و مبارزه. این قول خداوند کریم که میفرماید:?الله ولیّ الّذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الّذین کفروا أولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات...? ، اول ولایت فرد باید درست شود تا مرحله اصلاحات برسد. خداوند وقتی ولایت مجموعهای از مردم را پذیرفت و مؤمنین با تحت ولایت قرار گرفتن به ثبات رسیدند، آنگاه مبارزه و مقابله آنها با تاریکیها و حرکت به سمت نور و اصلاح آغاز می کردد. آنها که به ولایت و ثبات نرسیدند، به دلیل نداشتن اتکا به ثابت، استحاله شده و ولایت طاغوت بر آنها حاکم می شود؛ در نتیجه به سمت تاریکیها کشیده می شوند. محور در هر دو صورت اتکال و اتکا به ثابت یا متغیر است. آنگاه که علی u میفرمایند:«الناس ثلاثة: عالم ربّانی و متعلّم علی سبیل نجاة و همجٌ رعاع. اتباع کل ناعق یمیلون مع کلّ ریح. لم یستضیئوا بنور العلم و لم یلجئوا الی رکن وثیق»:"مردم سه دسته هستند: 1- دانای پیوسته به پروردگار که مستقیماً به ثابت متکی است0 2- فردی که به عالم ربانی پیوسته است و از طریق او به ثابت متکی است و سبیل نجات را به دنبال او میپیماید. 3- انسان سر به هوا و سرگردانی که هر جریانی مد روز شود، به دنبال آن است و باد از هر طرفی بوزد مایل به همان سمت میگردد". ایشان علت نجات دو دستة اول را یافتن تکیهگاه ثابت و علت هلاکت و بیچارگی گروه سوم را چنین بیان میکند: « لم یستضیئوا بنور العلم و لم یلجئوا الی رکن وثیق?:" نه مثل دستة اول به نور علم خانة دل را روشن کرده اند و نه مثل طایفة دوم به رکن وثیق پناهنده شدند". رکن وثیق همان تکیهگاه ثابت است. ایستادگی در مقابل فشار بدون اتکا به رکن وثیق شعاری بیش نیست. کسی که میخواهد باری را بردارد باید اول جای پای خود را محکم نماید. کسی که میخواهد از رودخانه ظرف آبی بردارد یا کسی را که دارد غرق می شود بیرون بکشد و نجات دهد، باید اول احتیاط لغزنده بودن ساحل را داشته باشد یا شنا بلد باشد. احتیاط و بلد بودن شنا تکیه به ثابت است.
وقتی انسان میخواهد به کمال برسد چنین میگوید:«الهی هب لی کمال الانقطاع الیک» ، خدایا انقطاع مرا به سوی خودت کامل کن. در این درخواست دو نکته رعایت شده: 1- بریدن از غیر خدا . 2- متصل و متکی گردیدن به او. کسانی که به خدا معتقد و مؤمن و متوکل هستند، هنوز وابستگیها و پیوستگیهائی به غیر ثابت دارند که مزاحم آنهاست. بریده شدن کامل از آنها سفر الهی انسان را سریع و پرشتاب میکند. مجذوب جاذبة مبدأ ثابت شدن و از هر جاذبه متغیر خارج شدن، به اصلاح نهائی انسان میانجامد. باعث می شود که چشم دل به تماشای جمال آن ثابت روشن شود و دل وابسته به عزّ قدس آن حضرت گردد. اگر سرانجامِ اصلاح طلبی ?الیه المصیر? است، آغاز هم اتکاء و دلبسنگی به اوست.